سیاهه های یک پدر

انَا و علی ابَوَا هذِهِ الاُمَّه

تولد امام سومم... خبر خوش از فرزند سومم

تولد امام سوم ما شیعیان هست... امام حسین جان ما... اعیاد شعبانیه هست... چند روز دیگه هم عید نوروز هست... چه فرصتی بهتر از این که بیام و تبریکی بگم و خبرهای خوب بدم...

من و خانمم از اول دوست داشتیم خدا بهمون دختر بده... اما از اوناش نبودیم که وقتی دیدیم بچه مون پسر شده... اون هم دوبار... خوشحال نشیم یا گله گی بکنیم... ذره ای حال شکوه و شکایت نداشتیم...

سر این تو راهی سومی... بازم خانمم میگفت دلم میخواد دختر دار بشم و از خدا میخوام... اما اگر باز هم پسر شد ناراحت نمیشم... خدا رو شکر میکنم...

در همین حد بروز میداد...

اما روزی که متوجه شد این وروجک تو راهی مون دختر هست (دیشب)... از مطب دکتر رفت یه کیک تولد خوشمزه خرید و وقتی با دو تا بچه رفتم دنبالش به محض اینکه وارد ماشین شد اونقدر ابراز خوشحالی کرد که واقعا دلم براش شرحه شرحه شد...

گفتم عزیزم تو به این شدت منتظر دختر بودی و هیچ وقت بروز نمیدادی؟

گفت: اگه بروز میدادم کاری از دستت بر می اومد؟

گفتم : نه...

خلاصه که درسته که از اوایل آذر ماه امسال تا اواسط بهمن پوستم کنده شد: خانمم ویار شدید داشت... در حدی که تقریبا صبح تا شب افقی بود و همیشه خوابش می اومد... صبح تا شب تهوع داشت... اصلا نمی تونست نزدیک گار بره برای آشپزی و تقریبا هیچ غذایی هم نمی تونست بخوره... حالش بد میشد... به همه اینها اضافه کنید توی این مدت من هم مریض شدم... امیر علی مریض شد... امیرعباس که ویروسی شده بود و کارش به تشنج و بیماستان و بستری چند روزه کشید... و با همه این مشکلات هیچ کسی از خانواده کنارمون نبود تا کمکی بکنه...

طوری که وقتی از اواسط بهمن که اوضاع همه چیز طبیعی شد رفتیم شمال... مادرم که منو دید گفت خیلی لاغر شدی...

یعنی از زمین و آسمون میبارید...

با همه این سختی ها... ارزشش رو داشت...

این بچه سومم خیلی ارتباط های ویژه ای با امام سوممون امام حسین جان داره...

روز اربعین، خدا (امام حسین علیه سلام) به دل من و همسرم انداختن... و یه شرایط نجومی ای که من در حدود 9 سال زندگی مشترک همیشه رصدش میکردم چون توی اون شرایط فرزند آوری اثرات مثبتی داشت که من خیلی دوست داشتم یکی از فرزندانم این ویژگی رو داشته باشه... اما هیچ وقت جور نمیشد... برای اون دو فرزندم اون شرایط نجومی که من رصد میکردم مهیا نمیشد... اما به لطف خدا و اهل بیت برای این سومی مهیا شد...

هر چند این شرایط ظاهری همه اسباب و علل هستن و اثر حقیقی دست خود اهل بیت هست... اصالتی برای این اسباب و علل قائل نیستم... اما این مهیا شدن هم لطف اهل بیت بوده...

نماز مغرب دیروز رو که خوندم به امام حسین عرض کردم آقا امشب شب ظهور نور وجودی شما در این عالم خاکی هست... میشه یه هدیه به ما بدید؟... و هدیه امام این خبر خوش بوده... الحمدلله...



دیشب که خانمم همچنان از اینکه این سومی دختر هست خوشحال بود (خبر دختر بودنش هم شب تولد امام حسین علیه سلام بهمون رسیده) گفت تو هم به اندازه من خوشحالی؟...

گفتم خودت که میدونی من از اولش هم دختر دوست داشتم اما الان بیشتر از خوشحالی تو خوشحالم... و از اینکه به آرزوت رسیدی خدا رو شاکرم... خیلی زیاد...



خلاصه که سال 99 برای من که خیلی سال پر برکت... بسیار سخت... اما با گشایش های باورنکردنی بود...

این اعیاد رو خدمت همه تبریک میگم... ورود قرن جدید رو هم به همه بزرگواران و مخاطبان اینجا تبریک میگم...

ان شا الله در سال جدید رزقتون با اهل بیت و ان شا الله همه ما با طهارت حقیقی فکر و ذهن و قلب و اعمالمون وسعت رزق پیدا کنیم...

یا علی

انتهای عمر وبلاگ_ نویسی ام

این اطلاعیه رو توی میهن بلاگ که دیدم خیلی ناراحت شدم...

ادامه اداره بلاگ براشون به صرفه نیست و از 15 آذر کلا بساط رو جمع میکنن...

هیچ بعید نیست این اتفاق در آینده برای بیان هم بیفته... اینو با توجه به سیر نزولی و کاهش خدمات بیان توی دو سال اخیر میگم...

دلیل های میهن بلاگ رو توی اون آدرس بخونید... و پاسخ هایی که به کاربرهاش داده...

بیان هم در همچین شرایطی هست تقریبا...

 

در هر حال ان شا الله بیان به کار خودش ادامه بده... و این اتفاق براش نیفته... اما من با وجود تعلق خاطر زیادی که به این فضا دارم... دیگه باید تموم کنم فعالیتم رو...

خیلی ها بودن که به هر دلیلی ازم دلخور شدن... 

یا اصطحکاکی بینمون ایجاد شده...

به لطف خودتون عفوم کنید... و از همه عاجزانه میخوام برام دعا کنید...

یکی دو ماه پیش با استاد عزیزی صحبت میکردم... گفتم استاد: خدا و اهل بیت توی بدترین شرایطِ مومنین... باز هم برای نصرت دینشون توسط ماها ، هر کسی رو انتخاب نمیکنن... توی بدترین شرایط مومنین، دوست ندارن کسی از روی جوگیری بیاد کمک...

من دوست دارم برای دین هزینه بدم وهزینه بشم... کمکم کنید که بتونم... که لیاقتی پیدا کنم..

حرفم رو تایید میکردن... که بله... امام حسین علیه سلام توی شب عاشورا هم به یارانشون فرموده بودن: برید...

این سنت انسانهای الهی هست... سنت حق متعال هست...



من توی ماههای اخیر کارهایی کردم... اما الان از کارهای مثبتم بیش از کاری نکردنِ ماههای قبل میترسم...

از اینکه با خودم بگم دارم کاری میکنم میترسم...

مثلا توی ماه گذشته مبلغی که برای کار خیر پرداخت کردم دو میلیون پانصد بوده... ماه قبلش یه مبلغی کمتر از این... این مبالغ هم میره برای ترمیم شغل شاغل هایی که به علت های اقتصادی شغلشون آسیب دیده... میره برای درمان بیماران... مخصوصا نازایی و ... وام داده میشه... بدون سود و کارمزد... بدون تعیین زمان قطعی برای پرداخت حتی...

اداره این مبالغ با یک ولی خدایی هست... من یکی از کسانی هستم که دارم ماهانه مبالغی متغیر پرداخت میکنم... قطره ای از دریا...

 

از همین پرداخت هام میترسم... بی تعارف میگم که میترسم... برای همین نیاز به دعا دارم...

کارهای دیگه ای هم به غیر از این کارهای اقتصادی شروع کردیم... خیلی خوشحال کننده هست ،خوشحال کننده تر از این کارهای اقتصادی... نمیشه بیانشون کرد... از همون ها هم میترسم...

من از خودم میترسم...

از همین نوشتن ها میترسم... از این باب نوشتم که دیگران بدونن میشه اینطوری هم حساب و کتاب کرد... بدونن این کارها بر اساس حساب و کتاب هایی داره انجام میشه... اینها آورده داره... منتها آورده اش از سوی خلق نیست...

ما طمع مون خیلی بیشتره که برای آورده کارهامون روی حق متعال حساب میکنیم... پس ما خطرناکتر هستیم... اگر این تفکر فاسد بشه، مفسده اش بیشتره... از این جهت از خودم میترسم...

برام دعا کنید که آدم باشم و آدم بمونم...

اینها تواضع و شکسته نفسی نیست...

ولله نیست...

هر کسی به نفس خودش بصیرتر هست...

من فقط میدونم دوست دارم در راه خدا و اهل بیت هزینه بشم و هزینه بدم... اما از اون طرف هم میدونم چه نفسی دارم... هفت خانی پیش رو دارم...

برای همین صادقانه میگم برام دعا کنید...

 

دیگه به وبلاگ نویسی برنمیگردم...

نمیدونم بعدش چی میشه... اما دعا کنید انتخابات 1400 این جهنمی که چند دهه توی کشور توسط سیستم اجرایی کشور گسترده شده ، ختم بشه...

اونقدر جهنمی که درست شده عمق داشته که یه جاهایی کشورهای استکباری مثل امریکا هم از جهنم ما ایده گرفتن و در آتش جهنم کشور خودشون دمیدن...

 

کاش میشد کاندیداهای بعدی ما میومدن توی مناظرات... نقاط قوت خودشون و نقاط ضعفشون رو صادقانه میگفتن... و بعد هم نقاط مثبت رقیبشون رو هم صادقانه میگفتن... و توی بخش هایی که رقیبشون قوی تر هست هم اعتراف میکردن...

میبینید چقدر دور از ذهن هست؟

ما وسط جهنمی هستیم که وقتی توصیفات بهشتی میکنیم برامون خیلی بعید بنظر میرسه... و اون توصیفات رو حتی به تمسخر و غیر اجرایی بودن متهم میکنیم...

باید بفهمیم با جدل های جهنمی نمیشه کشور رو بهشت کرد...

ریاست جمهوری ای که با مکر و تزویر و حیله شروع بشه به نکبت ختم میشه...

چیزی که با جهنم شروع بشه به بهشت ختم نمیشه...



حلال کنید

یا علی و اهل بیت نگهدارتون...

هر چه پیش آید

از 2.30 صبح تا حالا (6.10) بیدارم... حالا که کارم تموم شده باید یه خواب مختصری داشته باشم و دوباره پاشم بدوم دنبال دنیا، ان شا الله به نیت آخرت...

اما میبینم سلسله مطالبی که شروع کردم ناتموم مونده...

بذارید یه خلاصه برداری بکنم:

با یه سوال اساسی شروع کردیم که اساسا چرا برخی حقایق بعد از گذشت قرن ها مونده، و نه تنها موزه ای نشدن بلکه همین امروز حیات دارن و حیات بخش هستن و جریان ساز و مکتب ساز هستن توی دنیا...

مثل تشیع...

مثل قیام امام حسین علیه سلام...

 

خب اساسا هیچ چیزی بدون برنامه و استحکامات و نظم و نظام باقی نمی مونه...

بعد طرح مسئله کردم که اساسا رابظه نظم و تقوا چیه؟

و نظمِ بدون تقوا چه تفاوتی با نظم با تقوا داره؟

 

بعد در مورد اصالت مولف نوشتم... گفتم چرا اهل بیت ما بینشون مرسوم نبوده که علم بی کرانشون رو کتابت کنن...

اهل تعلیم بودن اما اهل کتابت نبودن... عموما اینطور نبودن... چرا؟

 

 

مانایی واثر بخشی

برنامه ریزی و نظام سازی

انسان و مولف...

 

اگر میخوایم کار رسانه ای بکنیم...

اگر میخوایم خدمتی به دین و اماممون بکنیم...

اگر میخوایم منتظر موثر باشیم...

اگر میخوایم زینت اهل بیت باشیم...

 

بدونیم آنچه موجب اثر بخشی و مانایی میشه اخلاص ما هست...

آنچه موجب نظم حقیقی و منطبق با تکوین الهی میشه تقوای درونی ما هست

و آنچه موجب میشه اثر ما روی مخاطب عمیق ترین تاثیر رو بذاره مدل ارتباطی ما با خداست که داره تجلی میکنه... نه خودِ اون اثر یا تجلی...

اثر هنری یا رسانه ای، تجلی ما هست...

اون رو یه عده جمع بشن محتواش رو بررسی کن... یه عده هم جمع بشن به لحاظ فرمی بررسی اش کنن... همه رفتن پی نخود سیاه...

اون ارتباطی که موجب این تجلی شده عمق اثر گذاری رو مشخص میکنه... نه خودِ این تجلی...

یعنی اگر کسی مثل آوینی مستند ساخته و مثل منی با برخی قسمت هاش غرق در اشک شدم، اقتضاء اون روزش این نبود که مستند بسازه بلکه امروز در عصر شبکه های اجتماعی بوده و یک جمله (فقط یک جمله) در اینستا می نوشت... و بعدش هم اون صفحه رو رها میکرد... باز همون تاثیر گذاری رو داشته...

 

این به لحاظ رسانه ای اش...

به لحاظ اعتقادی هم باز ما رو به قرآن و عترت سپردن...

نه قرآن وحدیث...

فرق قرآن و عترت با قرآن و حدیث چیه؟

 

عزیزم بگرد شخص رو پیدا کن...

به امام زمان دسترسی نداریم؟!!!

به سلسله ی عترت چی؟

مخفی هستن بین ما؟

 

آب کم جو تشنگی آور بدست

تا بجوشد آبت از بالا و پست...

 

و حرفی که هیچ وقت نتونستم جا بندازم...

اینکه توی مسائل سیاسی دنبال اطلاعات چنهان و آشکار باشیم تا تحلیل مون شکل بگیره تا تشخیصمون درست بشه ... درست... این تلاش ها باید باشه...

اقتضاء این زمان هم هست...

اما کافی نیست... با تمام اطلاعاتمون باز هم سرمون کلاه میذارن... نه یک بار... نه دو بار...

اونقدر که خسته بشیم و کلا از بازی کناره گیری کنیم...

 

نشانه شناس بشیم...

خیلی نشانه ها هست که به راحتی میشه فهمید عاقبت این آدمها چیه؟!!

توی اون زمانی که مخمل باف فیلم های مذهبی میساخت و همه فکر میکردن اون یک انقلابی هست، شهید آوینی در مورد ایشون حرف های قابل تاملی میزدن و ایشون رو خطرناک میدونستن... حالا میبینیم همش درست بوده... از کجا فهمیده بود؟

نشانه شناس بود...

 

چجوری نشانه شناس بشیم؟

اول خودم بعد بقیه...

برگردیم به کلام امیرالمومنین...

اول تقوا...

بعد هر چه پیش آید...

 

اول تقوا..

بعد 

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

 

از به تعلیق در اومدن نترسید... فراری نباشید...

اول تقوا...

بعدش صبر...

 

اول تقوا

بعدش هر چی پیش آمد...

 

چون خودم از این دسته هستم به خودم میگم و نفس خودم رو مورد خطاب قرار میدم:

تقید ما به بسیاری از نظم هایی که برای خودمون درست کردیم به علت سالم نبودن روح و روان ماست...

مزاج هامون بهم خورده هست...

به لحاظ علمی، بیماریم خیلی از ماها...

منتها بیمارهای شیک و اتو کشیده...

 

آن یکی پرسید اشتر را که هی

از کجا می آیی ای فرخنده پی؟

 

گفت از حمام گرم کوی تو

گفت خود پیداست از زانوی تو...

 

یا حق و بدرود

کاش بتونم مدتی نباشم و ننویسم...

و اصلا اگر هم خواستم بنویسم با اسم و رسم جدید و گمنامی بنویسم...

از این اسم و رسمی هم که اینجا دارم ادبار پیدا کردم

 

از سخت ترین امتحاناتم...

یکی از سخت ترین امتحانات من بعد از شروع این کار و راه اندازی دفترم این بود که :

کارهایی به من سپرده میشد و اختیار کاملش دست خودم بود که برای اجرا به چه گروهی یا دفتری بسپرم...

اتفاقا چون اعتماد زیادی به من داشتن، خیلی راغب تر بودن که کار رو توسط دفتر خودم انجام بدم...

اما قبل از این که من وارد بشم یه دفتر دیگری کارهاشون رو انجام میداد...

معایبی داشت:

خیلی بدقولی میکرد در تحویل کارها... اونقدر که بارها من مواخده شدم که چرا یه فکری به حال این تاخیرها نمی کنی... حیثیت ما توی بازار داره میره...

تسلطی نداشتیم روی کارهاشون... و مدیریتش برامون سخت بود...

حالا منِ نوپا... با چند نفر پرسنل در دفترم... بعد از چند ماه آموزش رایگان دادن و اجاره دادن و میز و صندلی و سیستم و یخچال و فلان و بهمان خریدن و...

اختیار تام هم دارم که کلا دیگه کارها رو به اون دفتر قبلی نسپرم... و همه اش رو خودم انجام بدم...

اما همه اصول اعتقادی ام جلوی من قد علم میکنن...

با خودم میگم: کاش اختیار تام نمیدادن به من... حداقل دیگری عملکرد ما دو دفتر رو با هم مقایسه میکرد بعد هر کدوم بهتر بود کارها رو به همون میسپرد...

با همه فراز و نشیب درونی، تصمیمم به این شد که هر چی کار میاد، اول به اون دفتر بسپرم و بعد اگر ظرفیت اون پر شد، به دفتر خودم بسپرم...

 

به همه اینها اضافه کنید، این شخص که صاحب اون دفتر بود و هست ، اغلب کلیپ های صوتی و تصویری توسط اشخاص رسانه ای و سیاسی و ... بر علیه شخص رهبری برای من میفرسته...

و من این اعتقادم هست که اگر جایی حضور داشته باشم که علیه رهبری حرفی زده بشه، اگر بتونم محترمانه دفاع کنم، دفاع میکنم... اگر ببینم دفاع نمی تونم بکنم یا دفاع کردن دردی رو دوا نمیکنه، از اون جمع خارج میشم... تا شاهد تضعیف شدن این شخص عزیز نباشم...

با همه اینها تا مدتها به همین روش جلو رفتم...

از یه جایی به بعد دیدم دارم کم میارم... اختیار کار سپردن به دفاتر رو دادم به همکارم...

ناگفته نماند که همکارم نسبت به کار من حسادتی دارن که پنهان میکنن اما برای من آشکار هست... برای همین سپردم دست اون... تا طرفداری من رو نکنه... هر وقت ناچار شد به دفاتر بسپره این کار رو انجام بده... و وقتی هم خواست بسپره، باید بسنجه ببینه کدوم دفتر به وقتش بهش میرسونه و با کیفیت بهتر بهش میرسونه که بعدا خودش زیر سوال نره...

الان خیالم راحت تره...

اما بنظرم توی امتحان سختی که داشتم، رفوزه شدم...

خدایا من ظرفیتم کمه... کمکم کن...

این امتحان هیچ وقت از یادم نمیره...

مرگ مولف و تاثیر مولف

شاید روزی که رولان بارت در اواسط قرن بیستم حرف از "مرگ مولف" در متون و آثار ادبی میزد نمیدونست داره روح و ذات مدرنیته رو مطرح میکنه...

فکر میکرد داره نظریه میده اما به نظر من داشت روح مدرنیته رو شرح و تفسیر میکرد... 

وقتی نظریه اش مورد پسند اکثر فلاسفه قرار گرفت دعوا بر سر این شد که حالا در یک متن و یا اثر هنری اصالت با ساختار و فرم اثر هست یا محتوا...

فرمالیسم ها داد سخن میدادن که آنچه اهمیت دارد فرم هست و مباحث هرمونوتیک هم به دنبال درک محتوا در یک اثر بود...

خورشید رو کنار گذاشته بودن و در پی این بودن که کدام کرمک شب تاب را به جای خورشید قرار بدن تا از خلا نور رنج نبرن...

افسوس که این مزرعه را آب گرفته...

دهقان مصیبت زده را خواب گرفته...

 

نطریه مرگ مولف چیه؟

میگه وقتی اثری خلق شد باید اثر رو صرف نظر از مولفش بررسی کرد... مولف هر اثر با همون اثر خلق میشه... هیچ گذشته ای نداره... اصالت رو بدیم به خود متن و اثر...

 

شاید به ظاهر حرف درستی بیاد... خب مگه از انسان بد هم نمیشه حرف خوب شنید؟

مگه نفرمودن علم رو بجویید ولو در چین باشد

مگه نفرمودن ببینید چه میگوید... نبینید که میگوید؟

همه اینها رو میشه به عنوان دلیل آورد که در مواجهه با اثر و متن، کاری با مولفش نداشته باشیم...

بذارید با زبانی دیگر نظریه رولان بارت رو براتون بپرورونم:

اگر یه کارگردان بسیار کارکشته هالیوودی با سیستم هالیوود به مشکل بخوره و پناهنده بشه به ایران :)))

ایرانی ها هم از فرصت استفاده کنن و بگن با تمام هنرت بیا یک فیلم در مورد حضرت بقیة الله برای ما بساز...

این بده؟

خوبه؟

اگر ایشون بیاد محتوای فیلمش رو از آیت الله های ما بگیره و هنر و خلاقیتش رو به کار بگیره و یه فیلم عالی بسازه...

خوبه یا بد؟

ما مگه تاثیر گذاری نمی خواستیم؟

چه چیز بهتر از این که اطلاعات و محتوا رو از علمای ما بگیره و فرم و ساختار هم که خودش آخرت فرم و ساختاره...

دو تا میر باقری و مجیدی رو هم میذاره توی جیب کوچیکه اش...

هان؟!!!

بده؟

رولان بارت همین رو میگه...

میگه چکار دارید کی داره اثر خلق میکنه...

ببین داره چی خلق میکنه... اون خلقت مهمه... نه خالق...

...

می بینید؟

پر بی راه هم نمیگه هاااا

ما میخوایم محتوای خوب به مخاطبان خودمون برسونیم... فرم رو میاریم در خدمت محتوا...

این خوبه دیگه؟!!!



حالا بیاییم توجه کنیم به یک حرکت بسیار عجیب و قابل تامل از اهل بیت و ائمه معصومین خودمون...

به غیر از قرآن که در اختیار همه هست... با دستان مبارکشون نه فرمی تولید کردن و نه محتوا...

یه کتاب ننوشتن که امروز در دست ما باشه...

بله از زمان امام صادق جان و امام باقر جان علوم زیادی در محضرشون بروز کرده... 

اما خودشون ننوشتن... شاگردان زحمت کشیدن و نوشتن...

وقت نداشتن بنویسن؟!!!

به نوشتن اعتقادی نداشتن؟

امام نازنین که نیازی به فکر نداشتن... دست به قلم میشدن میتونستن حداقل روزی یک کتاب برای ما تصنیف بفرمایند...

اما این کار رو انجام ندادن...

این رویه تا حضرت بقیةالله عج الله ادامه پیدا کرد... و امام دوازدهم ما هم که خواستن به غیبت کبری تشریف ببرن فرمودن بعد از من رجوع کنید به روات احادیث ما...

و یه سری ویژگی ها هم براشون ذکر فرمودن...

نه یه کتابی... نه نامه ای... هیچی...

خب آقا جان کتاب یا کتبی به خط مبارکتون می نوشتید تا میشد مرجع ما شیعیان...

چرا مدل تولید محتوای اهل بیت اینطور بوده؟!!

محتوا تولید نمیکردن... بلکه دنبال تولید مولف بودن...

توی صفین هم محتوا رو سر نیزه کردن دیگه...

عمار فرمود: محتوا ، خود علی علیه سلام هست...

 

وقتی مولف تولید میکردن خیالشون راحت میشد که محتوای خوب توسط مولف خوب منتقل میشه... و محتوای خوب بدون مولف خوب تمااااااام ماهیتش رو از دست میده...

 

پس ببینید... همونطور که برهان میتونه به الحاد هم ختم بشه... محتوایی مثل قرآن هم میتونه به داعش ختم بشه...

حالا میبینید رولان بارت دانسته یا نادانسته وقتی از مرگ مولف سخن گفت، مشابه این کلام رو که در زمان شهادت پیامبر اون دومی بر زبان آورد، بیان کرد

دومی چی گفت؟

گفت : حسبنا کتاب الله... 

جسارت کرد که بر پیامبر درد غلبه کرد... و کتاب خدا برای ما کافیست...

یعنی محتوا برای ما کافیست...

تقریبا همون حرف رولان بارت هست...



حالا سوال:

چرا اگر مولف و اهمیت مولف و کیفیت مولف رو کنار بذاریم، فرم و محتوا در بهترین حالتش هم که باشن هیچ تاثیر عمیق و ماندگاری در مسیر الی الله ندارن...

مگر نه اینکه مولف خوب و با کیفیت هم قرار هست محتوای خوب رو به ما برسونه؟!!!

چرا دارم مولف اثر رو اینقدر برجسته میکنم؟!!!

دهش و دارایی...

حتما همه تون شنیدید که حضرت نوح تا هفت بار بر اساس وحی الهی، به پیروان خودش گفت در مقابل ظالمان عصر خودشون گشایشی خواهد رسید... هر بار هم برای اون وعده فرج، زمان هم میگفتن... زمانی هم که تعیین میکردن بر اساس وحی الهی بوده...

اما شش بار...

وعده زمانی فرج...

که بر اساس وحی به مردم گفته شده بود...

تحقق پیدا نکرد...

خیلی ها ایمانشون رو به حضرت نوح از دست دادن...

 

حتما همه تون میدونید که حضرت موسی وقتی به کوه طور رفتن، به قومشون فرمودن: سی (؟) روز دیگه برمیگردم...

اون سی روز شد 40 روز...

و قومش منحرف شدن...

.

.

.

آهای وحی الهی...

چرا وعده ای میدی که عملی نمیشه؟

 

آی حضرت نوح، چرا وعده ای که محقق نشه میدید؟!!!

اونم شش بار؟

 

آی حضرت موسی کلیم الله!!!

قومتون توی همون ده روزی که دیر(؟) کردید به سامری ایمان آوردن...

نمیشد نظم رو رعایت کنید؟!!!



این اقوام میخواستن به سمت تعالی برم...

به همین خاطر با همچین چالش هایی روبرو میشدن...

نوعا هم در همراهی با یک ولی خدا همچین وقایعی پیش میاد...

حتی خود حضرت موسی وقتی میخواستن از حضرت خضر تعلیماتی بگیرن بزرگترین امتحانشون (به زبان عامیانه میگم... والا این داستان تفاسیر خیلی نابی داره) صبر در مقابل، شکستن چارچوب ذهنی شون بوده... (ذهن و اسیر ذهن بودن مال ما غیر معصومینه... معصومین از این نسبت ها مبرا هستند.. برای تقریب به ذهن از همچین الفاظی استفاده کردم)

هر بار حضرت خضر اون چارچوب رو میشکستن و حضرت موسی زبان به اعتراض میگشودن...

و یکی از ائمه معصومین ما فرمودن اگر حضرت موسی صبر میکردن، قرار بود حضرت خضر 1001 صحنه به ایشان نشان بدهند...



میدونید دوستان؟!!

اگر می خواید عاشق بشید خودتون رو برای شکسته شدن آماده کنید...

کسانی که در مقابل شکسته شدن خیلی مقاومت میکنن، شاید در وجودشون طلب عشقِ عمیقی وجود نداشته باشه...

میشکنن...

چی رو؟!!

قبرهایی که برای خودمون درست کردیم رو...

قبر هم میدونید که چه مکعب مستطیل منظم و شکیلی هست دیگه...

این مکعب خوشگل و منظم باید شکسته بشه...



یعنی بی نظم باشیم؟

نه... خدایی که ما رو خلق کردن، خالق نظم هستن... همه چیز رو بر اساس نظم خلق کردن... چرا ما بی نظم باشیم؟!!!

اما تا حالا روی نظم الهی چقدر تعمق کردیم؟!!!

رابظه اش با نظمی که خودمون برای زندگی مون تعریف میکنیم چیه؟!! اصلا ربطی میبینیم؟!!

طرف رفته بود پیش عالمی...

گفت آقا عیال وار هستم... فقر امان زندگی منو بریده... نان شب ندارم بخورم...

اون عالم بهشون فرمودن برو انفاق کن... حل میشه...

گفت: آقا میگم نون شب ندارم ... بچه هام گرسنه هستن... میگید انفاق کنم؟!!!

اون عالم فرمودن: یه نون هم در خانه ندارید؟!!

گفت... نه... یه نصفه نان در خانه هست...

عالم گفت بخشی از همون نان نصفه را انفاق کن... حتی شده به پرندگان (نقل به مضمون)

 

 

این نظم الهی هست:

برای دارا شدن باید دهش داشته باشی...

 

اما در نظم زمینی ما: 

برای دهش داشتن، باید دارا بشیم...

 

عزیزانم... خدا گواهه دستام میلرزه از تایپ این حرفها...

میدونم برای خودم هم امتحان پیش خواهد آمد...

 

اما باید بگم: اگر تقوا نباشه، از دل نظم بزرگترین دیکتاتوری جهان پدید میاد...

انسان با نظمِ بدون تقوا، در زندگی شخصی خودش، خودش رو مستعمره و مستضعف خواهد کرد و در زندگی اجتماعی دچار یک دیکتاتوری پیشرفته و مخوف اما با ظاهری زیبا خواهد شد که اسمش رو شاید بشود گذاشت دموکراسی...

این دیکتاتوری، خونت رو خواهد مکید اما کاری با تو خواهد کرد که نفهمی چرا هر روز بیش از دیروز تحلیل میروی... و ضعیف میشوی...

 

انسانهایی که خودشان را به استعمار نظمِ بدون تقوا کشاندن، طعمه های آماده ای هستند برای مستعمره شدن در دیکتاتوری اجتماعی که توسط بی تقوایان جهان رقم میخورد...

امیرالمومنین اول به تقوا اشاره فرمودن ... بعد به نظم...

در فلسفه... برهان همون نظم هست...

امروز همه میگیم ما حرف غیر برهانی را نخواهیم پذیرفت...

چرا برهان اینقدر در بین ما عزیز هست؟

چون برهان دارای یک نظم محکم هست... حتی برهان اونقدر شریف هست که از اسماءالله هست...

رهاورد برهان، یقین هست... چه چیزی بالاتر از یقین؟!!!

میبینید چقدر برهان رو ستودم؟!!! چون واقعا شایسته ی ستودن هست...

 

اما بذارید اون طرفش رو هم بگم:

ملاصدرا رو هم میشناسیم... وقتی اسم فلسفه میاد یکی ملاصدرا و دیگری ابن سینا هست که در ذهن هر کسی میاد...

استاد ملاصدرا به ایشون گفتن: فلسفه (شما بخوانید برهان)... بذارید با تفسیرش بگم:

فرمودن: برهان، به در راه ختم میشود... یکی اله... و دیگری الحاد...

 

یعنی با برهان، قابلیت ملحد شدن هم وجود داره...

سبحان الله!!!

بعد در قرآن داریم:

الا من اتی الله بقلب سلیم...

توی آیات قبلش هم اشاره به " یوم یبعثون" کردن...

روزی که هر کسی برانگیخته میشه...

قوم حضرت موسی در اون ده روز، یوم یبعثونشون بود...

اونجا دیگه برهان جواب نمیداد...

اونجا خودِ حضرت هارون که برهان ناطق بود نتونست اونها رو از انحرافشون برگردونه...

چرا؟!!

چون "قلب سلیم" باید باشه تا در اون ده روز نظم خودش رو تولید کنه... برهان خودش رو تولید کنه...

قلب ها سلیم نبود...

برهان هم کارکردش رو از دست داد...



چه نظمی مد نظر خداست؟!!!

به چه نظمی چنگ بزنیم تا عاقبت منظم شدن ما الحاد نباشه؟!!!

یادتونه گفتم هر چی آخرالزمانی تر بشیم باطل بیشتر لباس حق به تن میکنه؟

نظم، یک حسن هست...

باطل لباس نظم و برهان و منطق به تن خواهد کرد...

چگونه تشخیصش خواهی داد؟!!!

تقوا و نظم

امیرالمومنین علیه سلام فرمودن:

اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکم:

رابطه ی بین تقوا و نظم رو چه رابطه ای بگیریم؟

چرا امیرالمومنین این دو ویژگی رو در کنار هم آوردن؟

من خیلی دلم میخواد "نظم امرکم" رو به معنای نظام سازی بگیرم... به معنای ساختار سازی بگیرم...

مثلا در معنای امروزی اش بگم میشه برنامه ریزی راهبردی (استراتژیک)...

 

خب...

ببینید یه رابطه ای بین تقوا و نظم هست که اگر اون رابطه رو در نظر نگیریم و نظام سازی اسلامی بکنیم اون نظم و نظام (اسلامی) میشه خودِ جهنم هاااا

نظمِ با تقوا در مقایسه با نظمِ بدون تقوا حتی تفاوت ماهوی دارن...

ممکنه یکی بگه آقا تعریف نظم که مشخصه دیگه... دیگه تفاوت ماهوی چرا دارن؟!!!

اما به نظر من تفاوت این دو شبیه تفاوت شیر آب با شیر جنگل هست... هر دو تا شیر هستن...

 

اینجا باید بگیم پس تعریف این نظمی که امیرالمومنین فرمودن چیه؟

اینجا باید دو تا چیز معلوم بشه... اول اینکه تعریف تقوا چیه... دوم اینکه رابطه تقوا و نظم چه رابطه ای هست؟!

یعنی این نظم بدون تقوا اصلا قابلیت اجرایی نداره...

 

بازم بگم

یعنی این نظم قابل نوشتن روی کاغذ نیست...

چون تقوا رو نمی تونید روی کاغذ ترسیمش کنید...

بازم بگم:

یعنی مثلا بانکداری ای که ذره ای ربا توش نباشه... نظام بانکداری بدون ربا...

این یک نظام اسلامی هست دیگه؟!!!

چه کار با تقوا داره؟!!

مدیران بی تقوا و جامعه ی بی تقوا با همین بانک بدون ربا اختلاس هایی بکنن که انگشت به دهن بمونی...

 

.

.

بعد آدمایی که بیش از تقوا... روی نظم تاکید دارن...

در مورد اینا چی بگم؟!!!

من آخه خودمم خیلی وقتا از این جرگه بودم و هستم...

دیگه خودزنیه دیگه...

 

این آدما یک آدمای خطرناکی میشن....

خدایا پاکمون کن...

حالا خطرناکش وقتی میشه که مثل من هی داد سخن بدی... اما برای اکثریت یک اختلال روانی هست... باید حل بشه به نظر من...

به نظر من امثال من که روی نظم بیش از تقوا تاکید دارن دچار اختلال هستن...

خیلی هم فراگیره... اکثرا درگیرش هستیم...

به نظر من یه شاخه ای از وسواس هست... ریشه وسواس رو هم بگیریم میرسیم به شیطان...

و در نهایت عقلی که دچار حادثه شده...

نظمی که در کنار تقوا هست... "من حیث لایحتسب" در چارچوب اون نظم میگنجه... اعتماد به نصرت خدا در چارچوب اون نظم میگنجه...

آیا نظمی که توش "لایحتسب" داری... با نظمی که همه چیزش میاد روی کاغذ تفاوت ماهوی نداره؟

 

تا حالا اومدیم روی شخصیت هامون که نظم جلوتر از تقوا براش برجسته هست بررسی روانشناسانه بکنیم؟

چه خدشه ای به روح وارد بشه اینطوری میشه؟!!!

مثلا بهش میگی خدا روزی رسونه... تو که اهل تلاش برای کسب هستی... حالا تا اینجا با همه پیگیری هات کاری برات جور نشد... فعلا برای ازدواجت اقدام بکن... کار هم جور میشه...

میگه: نهههه.. اومدیم و جور نشد؟!! بذار همه چیز روی حساب پیش بره...

این چه بلایی سر روح و روانش اومده؟!!

 

میشه این مسائل رو بازتر کرد... اونوقت همه مون مصداقش رو توی خودمون پیدا میکنیم...

نظم و نظام برآمده از تقوا چیه؟!!!

رابطه اش با تقوا چیه؟!!!

تقوا چیه؟!!!

 

خدایا... یعنی میشه من بتونم این مطالب رو ادامه بدم؟!!!

یعنی میتونم اون چیزی که توی دلمه بگم؟!!!

 

پرسشی دارم...

چند مطلب تو این روزا نوشتم اما منتشر نکردم...

بیانم راه بروز و ظهورش رو پیدا نمیکنه...

تصمیمی گرفتم با چند سوال شروع کنم... تا بعدش در ادامه مطلبی مجزا بنویسم (به شرط توفیق و همت)

چند سوال که همگی یک ماهیت دارن:

1_شاید هر کدوم از شما در تاریخ شفاهی ذهنتون اشخاصی رو بشناسید که در حادثه ای (تصادف ، جنگ ، زلزله ، سیل، بیماری، درگیری) اکثر اعضای عزیز خانواده اش رو از دست داده باشه... داغ خیلی از عزیزانش به دلش نشسته باشه...

تاریخ موارد این گونه کم سراغ نداره...

اما چرا؟!!!

چرا این همه سال و این همه انسان هر ساله عزادار امام حسین میشن؟!!!

چرا بدون اینکه هیچ کار رسانه ای و تبلیغی شده باشه اجتماعی چنین عظیم در اربعین عازم پیاده روی میشن؟!!

همه میدونم کار از حکومت و حکومت ها گذشته... تازه حکومت ها اگر مخالف نباشن سعی میکنن سهمی در این حرکت داشته باشن که اغلب هم با ورود بدشون کار رو خراب میکنن...

حکومت ها نه تنها نتونستن تاثیری در این امام حسین خواهی ملت داشته باشن بلکه اگر بخوان مانع هم بشن نمی تونن...

این همه انسانها در مقابل ظلم ایستادن... به فجیع ترین وضع کشته شدن... یا به شهادت رسیدن... اما چرا امام حسین علیه سلام ذکر لبها و دلها شدن؟!!!

معرفت به امام؟

من چنین برداشتی ندارم... خیلی از این عزاداران شاید خیلی هم شناختی در مورد امام حسین نداشته باشن...

اما نمی تونن شرکت نکنن...

این استقبال از امام حسین علیه سلام بر اساس معرفت به امام نیست...

اما اقبال هست واقعا...

منشأ اون مغناطیسی که این همه انسان رو میکشونه پای محافل حسینی کجاست؟!!!

من که عددی نیستم اما حتی علمای بزرگ هم در سرِ این مغناطیس حیرانن و سخنی ندارن... منم بنا نیست اسراری بگم...

نکته ای هست که میخوام برجسته اش کنم... تا مطلب بعدی رو بتونم بهتر بیان کنم...

.

.

یا سوال دیگه ام:

مگر بعد از پیامبر اسلام اکثر جماعت مسلمین (به غیر از عده ی قلیلی ، کمتر از انگشتان دو دست) سقیفه ای نشدن؟

23 سال زحمت پیامبر... بعدش 4 الی 5 نفر علوی...

عملا نزدیک به صفر...

اما ماند... و چه ماندنی؟!!!

چرا ماند؟!!

اسلامی که همین امروز که این همه شیعه و علوی داره... باز هم علمای علوی اش جرات نمی کنن هر حرفی از عقاید شیعه رو بیان کنن از ترس تکفیر شدن و به پا خاستن نزاع در همین اجتماع شیعی...

 

پس ماندن این اسلام و توسعه اش هم خیلی به علت معرفت مردم نیست....

چون واقعا در خیل عظیم این مردم زندگی میکنیم... خییییلی ها که مسلمان شناسنامه ای هستن فقط...

خیلی از مذهبی هاشون هم که... از ترس این مذهبی ها خیلی از اولیای خدا هنوز در خفا باید عقاید حقه شیعه رو بگن....

اما هر روز داره وسعت این دین در بین اجتماع بیشتر میشه...

چرا؟!!!

قبول دارم... پیامبر اسلام منطق داشت... بر اساس وحی سخن گفتن... نظام مند و محکم سخن گفتن... در وجه ظاهری کلامشون نمیشه خللی وارد کرد به لحاظ علمی... اما اکثر پیروانشون که اصلا در وادی این منطق نیستن... اصلا نمی دونن این چیزا رو...

 

چرا نه تنها ماند... بلکه وسعت هم پیدا کرد؟!!! و نه تنها وسعت پیدا کرد بلکه جریان ساز ترین جریان در جامعه بشری شده؟!!!

چرا؟!!

حرفای خوب داشت؟

مگه دیگر مکاتب حرفای خوب ندارن؟

تازه پشت اون حرفای خوبشون، قدرت رسانه ای کاملا برتر هم وجود داره...

چرا اسلام با این قدرت رسانه ای ضعیف داره فراگیر میشه؟!!



یاد ابن سینا افتادم...

شاگردش بهش گفت: استاد شما با این هوشی که دارین اگر ادعای پیامبری میکردین... مردم بهتون ایمان می آوردن...

ابن سینا چیزی نگفت:

شبی زمستونی که با هم خوابیده بودن... نیمه های شب شاگرد رو از خواب بیدار میکنه و میگه من خیلی تشنه ام... برو برای من از داخل چاه ، توی حیاط، آب بیار...

شاگرد میگه: استاد بیرون یخ بندان هست و هوا به شدت سرده کمی آب در داخل کوزه مانده از آون آب بنوشید...

در همین وقت صدای موذن از بالای منار بلند میشه و اذان میگه...

این سینا میگه: 400 سال پیش پیامبری اسلام رو به مردم عرضه کرد... امروز بعد از 400 سال این شخص توی این سرمای استخوان سوز میره بالای اون منار و اذان میگه... اما من امروز که در کنار تو که شاگردم هستی هستم و میگم برو برام از چاه آب بیار ، نمیری... 

حالا میدونی من چرا نمی تونم ادعای پیامبری بکنم؟

 

نمیدونم متوجه منظور ابن سینا شدید یا نه...

اما منظور ابن سینا همون جواب سوال های منه...

خوبه روش فکر بکنید...

تا من وقت و توفیق و همت پیدا کنم مطلب بعدی رو بنویسم...

مطلب کاملا اجتماعی هست... و کاملا مرتبط به حکومت... و حکومت جهانی... و نظم جهانی حکومت آخر الزمانی...



بذارید حالا که وقت امروزم رو گذاشتم برای این مطلب...

یه نکته دیگه هم بگم:

هر چی سطح نزاع خیر و شر بالاتر بره... شر در ظاهر بیشتر لباس خیر به تن میکنه...

چون خیر بر اساس فطرت مردمه و ترویجش و پذیرشش بین مردم خیلی راحت تره... پس شر و باطل برای اینکه بمونه ، هر چی سطح تقابل بالاتر بره بیشتر به خیر شباهت پیدا میکنه...

چرا؟

برای اینکه بتونه بمونه...

لذا اگر روزی دیدید جبهه باطل به جای ترویج فیلم های پرن... فیلم های عرفانی ساخت...

شما رو دعوت به عالم معنا کرد...

شریعت رو براتون تبلیغ کرد...

خودش هزاران مقاله بر علیه بی حجابی و فحشا و... نوشت، هم خوشحال باشید و هم ناراحت...

خوشحال از این جهت که سطح نزاع بالاتر رفته و ناراحت از این جهت که اگر بصیرت نداشته باشیم تشخیص خیلی سخت میشه...

چه اینکه دیدیم در سال 59 جنگ بین مومنین ما با بعثی ها بود که چندان اهل دین هم نبودن...

بعد از چند دهه مهم ترین جنگ جهانی بین مومنین با کسانی شد که اونها هم شعار شهادت داشتن... اونها هم حافظ قرآن بودن... فقط بغض اهل بیت رو در سینه داشتن...

و براتون بگم که الهی این حرف من درست نباشه اما جنگ بعدی بین کسانی خواهد شد که هر دو طرف نزاع سنگ حب اهل بیت رو بر سینه میزنن... بین همون مومنین ما و کسانی که اهل مودت اهل بیت هستن... 

پس هر چی جلوتر میریم سطح نزاع داره میره بالاتر...

سطح نزاع خیر و شر در ابتداء خلقت بالا بوده... نزاع بین شیطان و ملائکه بر سر سجده کردن روی مصادیق بوده... نه اصل سجده کردن...

ابلیسی در مصداق مشکل پیدا کرده بود که چند هزار سال عبادت در پرونده داشت...

 

خب نکته دوم هم این شد که در آخرالزمان، شر بسیار به خیر شبیه میشه...

یعنی لباسها یکی خواهد شد...

در ظاهر اشتراک خواهد بود...

دو لبه ی قیچی...

گفت: فلان پیشنهاد رو به صاحب فلان کارخونه دادم... طرح خیلی خوبی بود... فروشش خیلی میرفت بالا...

اما نمیفهمن... چرا اینا اینجوری هستن؟!!... بعد ادامه داد که: یکی به من میگفت: چرا طرح به این خوبی رو به اینها میگی؟!!! خودت دستگاه اجاره کن و اون طرح اقتصادی ات رو اجرا کن...

میدونی  ن. .ا!... مشکل من اینه که خودم پول ندارم...



من که سالها با این ایده پردازی هاش و رفتارهاش آشنا بودم و میدیدم سر اینکه ایده هاش رو قبول نمیکنن و اجراء نمیکنن و اون هم ناراحت میشه و هی از این شرکت به شرکتی دیگه میره و از این تغییر و جابجایی زن و بچه اش چقدر عذاب میکشن...

گفتم: دقیقا مشکل تو اینه که پول نداری... اگر خودت سرمایه داشتی یه مقدار محافظه کار تر میشدی یه مقدار صبور تر و مدبر تر میشدی... یه مقدار بیشتر اهل وفق میشدی... چون سرمایه نداری... یا بهتر بگم: چون سرمایه مال دیگران هست اینقدر بی پروا هستی...

این نترسیدن تو ، اصلا ممدوح نیست... این بی پروایی یک حسنه نیست... بهش افتخار نکن...

تا خودت رو اصلاح نکنی هیچ وقت مدیر خوبی نمیشی... هیچ وقت...



نقد من به بعضی از آرمان گرا ها و انقلابی ها همینه...

بدون هیچ تجربه مدیریتی ، اونقدر داغ و آتشین دم از عدالت نزنین...

یه زمانی یکی اونقدر هتاکانه در مورد یکی از زن های پیغمبر سخن میگفت که دیدم داره شان و منزلت آقا رسول الله زیر سوال میره... شروع کردم نقد کردن حرفهاش در مورد اون همسر پیغمبر... بحث خیلی طولانی شد...

آخرش بهش گفتم: ببین... کاری که تو با من میکنی اون صهونیست و وهابی نمی تونه با من بکنه... تو منو مجبور به دفاع از شخصی میکنی که واقعا در دلم ازش برائت دارم... و خدا به خاطر این تند روی ات ازت بگذره که منو در همچین موضعی قرار میدی... من و دفاع از زنی که خون به دل پیامبر کرد؟!!!!

چرا آدم رو وادار به این کار میکنید؟!!!

گاهی این آرمان گرا ها کاری میکنن که مثل منی از امثال حسن روحانی دفاع کنم... یا حضرت عبااااس... این کار رو نکنید با من؟!!!

من هم سال 92 و مخصوصا سال 96 به دوستام التماس میکردم به این بشر رای ندید به خاک ذلت میکشونه ملت رو...

داغی که رئیس جمهور شدن این آقا روی دل من گذاشت، شهادت حاج قاسم روی دلم نذاشت...

بعد آدم رو مجبور میکنن از این شخص و تیمش دفاع کنه...

 

چرا بعضی از آرمان گراها اینقدر بد آرمان گرایی میکنن؟!! 

غیر عملیاتی...

بدون هیچ درک مدیریتی...

بدون هیچ درکی از اقتضائات مدیریت

وانگهی وقتی هیچ اطلاعی از اصل مدیریت ندارن در مورد مدیریت اسلامی که دیگه نور علی نور میشن...

اینا یه تیغه قیچی بریدن حق در جامعه هستن...

و یه تیغه دیگه اش:

امان از وقتی که بعضی ها اصرار دارن در عقل تجربی بمونن... و بهش افتخار هم میکنن...

اینها هیچ مشکلی ندارن... فقط دیرتر میفهمن حقایق رو... وقتی که شاید جایی برای جبرانش نمونده باشه...

 

بچه ام توی مسئله ای گوش به حرف ما نمیداد... میخواستم به خانمم بگم شش ماه تحمل کنی حل میشه... سن اش که بالاتر بره متوجه این مسائل میشه...

بعد دیدم نه... این چیزی نیست که نشه با تربیت ، به بچه فهموند...

بعد دیدم کاری که تربیت با انسان نکنه، زمان همون رو به انسان تحمیل میکنه...

یعنی چی؟

یعنی اگر کسی در سن 20 یا 25 سالگی نفهمه ملاک های یک ازدواج درست چیه، به احتمال زیاد اگر اهل فکر باشه وقتی 40 سالش شد و دو تا هم بچه داره ، به صورت طبیعی میفهمه ملاک های درست برای ازدواج چیه... اما...

وا حسرتا...

قرار نبود ما انسانها مثل بقیه موجودات محترم، صرفا حیات طبیعی داشته باشیم... هان؟!

همه قصه زندگی انسان همینه...

خودتون و بچه هاتون رو محدود به عقل تجربی بار نیارید...

چنین اشخاصی همیشه از زمانه شون عقب میمونن... این اشخاص برای سیستم ولایی هزینه زا هستن...

هم آرمان گراهای بی تجربه ی بی پروا...

هم انسانهای تجربه زده...

 

اما گفتن بود...

محرومیت، پشت دیوار منطق

منطق...

دلیل...

حجت...

یه منطق و دلیل و حجتی هست که به تو میرسونن...

یه منطق و دلیل و حجتی هست که تو باید خودت رو به اون برسونی...

 

اکثریت جامعه از سنخ نوع اول هستیم...

این گروه در اصطلاح قرآنی همون ناس هستن...

 

هنوز راه داریم تا وارد جرگه مومنون بشیم...

این یک واقعیت هست که رسوندن منطق و دلیل به افراد شبیه هل دادن یه ماشین هست... اگر بنزین نداشته باشه... اگر باتریش کامل خالی باشه... اون هل دادن دردی رو دوا نخواهد کرد...

بعضی از ماها کلا باتری نداریم... بنزینمون خالیه... و هی فریاد میزنیم پس کجاست انسانیت؟!!! چرا کسی نمیاد هل بده؟...

یکی میاد یه ده متری هل میده و خسته میشه... میره...

دوباره اون راننده می ایسته کنار خیابون هی داد میزنه یه جوانمرد پیدا نمیشه هل بده؟

 

واقعیت اینه که اون شخص باید از هل دادن برای پارک کردن ماشین کنار خیابان استفاده کنه و درب های ماشین رو قفل کنه و بره دنبال یه مکانیک...

آره عزیزانم...

منطقی که بخوان برای شما عرضه کنن تا شما دست به عمل بزنید... نه که نباشه... اما نمیشه به امید اون یک عمر رو قمار کنی...

حداقل قمار باز خوبی باشیم... مثل مصداق این بیت:

دستی تو را نبردیم... گفتی قمار کافیست...

دستی دگر ببازان... ما را ثواب دارد...

 

آی گلم...

دلم...

این اشکها خونبهای عمر رفته من است...

 

هیچ وقت بنای من بر این نبود که کامل حرفی رو باز کنم... باز کردن کاملِ یک حرف رو مساوی با ظلم به مخاطب میدونستم... مساوی با سهمی برای حرکت مخاطب قائل نشدن میدونستم... در مقابل سوالات هم گاهی بلد نبودم کامل پاسخ بدم... گاهی هم عمدا کامل پاسخ نمیدادم... و علتش هم همون قائل شدن سهم حرکت برای مخاطب بود...

و این طبیعتا اینطوره که حرص مخاطب رو در بیاره... و فکر کنن که من تکبر دارم... یا خودبرتر بین هستم...

اینکه چی فکر میکنن در مورد من که مهم نیست... پناه به خدا میبرم از اینکه یه وقتی مصداق اون اوصاف باشم... ان شا الله که نبودم...

 

خودمون رو به منطق برسونیم... داره دیر میشه... اصلا بی خیال آخرت و عاقبت و حسرت اون روز در مقابل منطقی که بهت میرسونن...

عمرت رفت... رحم کن به خودت...

 

 

دلم گرفته...

من چندین سال توی بیان مینویسم... با عشق و علاقه...

چرا دروغ بگم... بعضی ها رو بیشتر از بعضی های دیگه دوست داشتم...

از اون بعضی هایی که بیشتر بهشون توجه داشتم از بعضی هاشون دلگیرم...

 

امیدوارم حلالم کنید

 

 

۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰
Designed By Erfan Powered by Bayan