سیاهه های یک پدر

انَا و علی ابَوَا هذِهِ الاُمَّه

طبیبم باش

توی طب سنتی میخوندم که رسالت اصلی طبیب حفظ صحت و سلامتی جامعه هست... و درمان رسالت دوم و بعدی و فرعی اش هست...

حق متعال و به تبع صاحبان عصمت و اولیای الهی طبیبان جامعه هستن...

آیا میدانیم اگر به وقت صحت و سلامتی به این طبیبان رجوع کنیم آنها رضایت بیشتری دارند؟

البته به وقت بیماری هم پناهی جز همین طبیبان نداریم...

اما تنها کسانی از این طبیبان دلبری میکنند که در وقت صحت بیشترین رجوع را به این طبیبان دارند...

و بدیهی است که اینها کمتر هم دچار بیماری میشوند...

قصه خلقت ما چیز دیگریست... بنا به عاشقی کردن است... با این راه و روش که نمیشود عاشقی کرد... (صرفا رجوع به وقت درد و بیماری)

آن یکی پرسید اشتر را که هی

از کجا می‌آیی ای اقبال پی

گفت از حمام گرم کوی تو

گفت خود پیداست در زانوی تو

این مطلب خطاب به خودم بود... خیلی نقصان دارم...

 

 

 

آفت ذهن گرایی

فرزندم:

انسانهای ذهن گرا ، در زندگیشان شکست را زیاد تجربه میکنند... و ذهنشان همان قبری است که در آن دچار فشار قبر هستند اما تا رها شدن از این فشار باید مقدماتی را فراهم کنند...

انسانهای ذهن گرا کسانی هستند که دنیای ذهنی ای برای خودشان می سازند اما این دنیا با عالم واقعیت خیلی فاصله دارد... به مرور در هر سنی با تناقضات این دو دنیا (دنیای ذهن و دنیای عین) مواجه میشوند و هر بار به گونه ای شکست را تجربه می کنند...

من هم در برهه ای دچار این ذهن گرایی بودم و یقینا هنوز هم کامل از آن رها نشدم... سالهاست متوجه این قضیه شدم و در تمام این سالها تلاشم بر رهایی از این ذهن گرایی بود... قدرت اندیشه انسان اگر به سمت ایده آل سازی غیر حقیقی و غیر حِکمی برود یقینا انسان را دچار خسران یکند...

بزرگترین ضربه ای که میزند این است که عمر انسان را هدر میدهد... مثلا تصمیمی که می توانست در  18 سالگی بگیرد ممکن است در 30 سالگی بگیرد... لذتی که میتوانست در 20 سالگی ببرد در 35 سالگی میبرد...

من با مطالعات فلسفی ام متوجه ذهن گرایی ام شدم... دقیقا فلسفه غرب برای من نماد فیلسوفانی ذهن گراست و فلسفه و حکمت اسلامی برایم نماد عینیت گرایی است...

ذهن گرایی ابتلائی است که اکثریت غریب به اتفاق انسانها دچارش میشوند... و واقعا احتیاط کردم و نگفتم تمام انسانهای غیر معصوم از جهنم ذهن گرایی باید عبور کنند... یعنی عقیده خودم این است که انسان غیر معصومی نیست مگر اینکه از این کُتَل عبور میکند... البته اگر همت داشته باشد عبور میکند... اکثر انسانها دچارش میمانند...

برای مثال چند نمونه از انسانهای ذهن گرا نام میبرم تا بدانی اغلب مردم ذهن گرا هستند...

انسانهایی که از ترس تامین نکردن معیشت خانواده ازدواج نمی کنند دهن گرا هستند

انسانهایی که از ترس تامین نکردن معیشت فرزند ، کم فرزند آوری می کنند ذهن گرا هستند...

انسانهایی که از ترس از دست دادن و روی زمین ماندن اهدافشان ازدواجشان را به تاخیر می اندازند ذهن گرا هستند...

انسانهایی که دنبال همسری ایده آل بدون در نظر گرفتن تشخص خود، هستند ذهن گرا هستند... اساسا انسانهایی که مقوله ازدواج خیییلی برایشان برجسته است ذهن گرا هستند...

و حتی انسانهایی که دونِ شان خودشان ازدواج میکنند دچار ذهن گرایی شدند...

انسانهایی که حسادت میکنند ذهن گرا هستند...

انسانهایی که بخل میورزند ذهن گرا هستند...

انسانهایی که وسواس (در انواع مختلفش) دارند ذهن گرا هستند...

 

 

میبینی؟!!!

گویا انسانی باقی نمی ماند مگر اینکه ذهن گرا است...

 

فرزندم انسانهای ذهن گرا مدیر اسلامی خوبی نمی شوند... شاید مدیر منظمی بشوند... و نظم را در زیر مجموعه شان حاکم کنند اما مدیر اسلامی خوبی نمی شوند... مدیر اسلامی فقط به دنبال اداره آن مسئولیتی که به دوشش میگذارند نیست... علاوه بر آن باید انسانهای تحت نظر خودش را هم اداره کند...

اداره انسانها به مراتب سخت تر و پیچیده تر از اداره یک کار است... مخصوصا که نگاه اسلام به انسان ، نگاه بسیار والایی ست...

برای اینکه از ذهن گرایی رها شوی تلاش بکن تا لحظه هایت را دریابی...

واجبِ هر لحظه ات رو تشخیص بده و با تمام قلبت انجامش بده... اگر واجبِ لحظه ات بازی کردن با کودکت است جوری با کودکت بازی کن که انگار کار دیگری در دنیا وجود ندارد...

اگر واجب لحظه ات غذا خوردن است... جوری مشغولش شو که انگار مسئله دیگری در جهان وجود ندارد...

خلاصه اینکه به واجباتی که در عالم واقع با آن مواجه میشوی ارتباط برقرار کن...

وقتی حقیقتا با عالم واقع ارتباط عقلانی برقرار کنیم ، حق متعال را با اسم الظاهرش ملاقات خواهیم کرد...



در اولین فرصت نظرات قبلی پاسخ داده خواهند شد

چگونه بر فراق تو صبر پیشه کنم؟

میگفت: مهندس ما امتی هستیم که مورد رحمت واقع میشیم... همین که حب اهل بیت توی دلمون باشه و نسبت به دشمنانشون بغض داشته باشیم در نهایت مورد رحمت واقع میشیم... اون حب تمام گناهان رو تحت الشعاع قرار میده...

میگم: میدونستی اگر به بعضی از جهنمی ها بگی عذاب رو ازت برمیداریم... بیا برو توی بهشت... ناراحت میشن؟!!!... دیدن بهشتی ها براشون عذاب بیشتری داره... به اون عذاب نار و جهنم راضی هستن...

میگه: آره...

میگم: این یعنی یه سری ها در این دنیا طلب درونی شون جهنم و نار هست...

یه سری ها هم طلب شون بهشت هست... اینها هم اگر به جهنم برن عذاب الیمی رو متحمل میشن...

انسانها در جایی باشن که طلب درونی شون نباشه خیلی عذاب میشن...

کسی که واقعا محب و شیعه اهل بیت هست اگر بهش بگن گناهان زیادی داشتی اما در برزخ باهات تسویه شده... حالا بیا برو توی بهشت... اما چون با گناهانت استعدادهات رو سوزوندی معیت با اهل بیت رو از دست دادی... با همین بهشت مشغول باش... (با رشحه ای از تجلیات اهل بیت مشغول باش)

میدونی این از دست دادن معیت اهل بیت چه حس خسران عظیمی برای دوستدار اهل بیت داره؟

مگه خودِ حضرت امیر علیه سلام نمی فرمایند: صبرت علی عذابک... فکیف اصبر علی فراقک؟!!

به حق متعال عرض میکنن: نسبت به عذابت صبر میکنم... اما چگونه نسبت به فراق تو صبر پیشه کنم؟



یه عالِم دینی میگفت یه روز صبح توی حرم حضرت معصومه سلام الله علیه دیدم آیت الله مرعشی به شدت گریه میکنن و دارن داستانی رو نقل میکنن... میگفتن خواب دیدن حضرت امیر در بالا چهار پنج پلکانی ایستاده هستن و جامی در دستشون هست و میفرمایند شهاب بیا بالا تا از این جام به تو بنوشانم...

آقای مرعشی خیلی جهد کردن و خیلی با زحمت تونستن یه پله رو بالا برن... حضرت دوباره فرمودن شهاب بیا بالاتر... میگفتن دوباره با جهدی مضاعف و تمام توانشون یک پله دیگه هم تونستن بالا برن... و دیگه توان بالاتر رفتن نداشتن... حضرت امیر بقیه پله ها رو خودشون پایین اومدن و خم شدن و جام رو به دهان آقای مرعشی رسوندن و فرمودن بنوش...

تمام گریه آقای مرعشی به این خاطر بود که من چرا قابلیت این رو نداشتم که بالاتر برم و حضرت رو مجبور کردم خودشون رو تنزل بدن...

این حس خسران رو شاید الان نفهمیم...

اما هر چی عاقل تر بشیم... بیشتر میفهمیم...

برای اینکه دچار این خسران نشیم باید بر اساس ادب در پیشگاه الهی و اهل بیت زندگی کنیم... نه اینکه مراقبه از نفس و نفسانیات رو کنار بذاریم به امید اینکه ما در نهایت امت مرحومه هستیم... 



اهل بیت پدران و مادران حقیقی ما هستن...

من به عنوان یک پدر وقتی رفتار اشتباهی در فرزندم میبینم... با خودم میگم اگر با این اخلاق یا رفتار مثلا بره توی مهد کودک... اونجا ممکنه در مواجهه با این رفتارش صبر کافی به خرج ندن و رفتاری تند باهاش بکنن...

بعد اون رفتار تند فلان اثر رو روش داره...

بعد فلان اثر موجب شکل گیری یک شخصیت نادرست در فرزندم میشه... بعد شخصیت نادرست موجب کج بار اومدن میشه... بعد برای اینکه کجی رو درست کنن باید... بدون عذاب نمیشه... و من دوست ندارم این همه ناآرامی و عذاب رو برای فرزندم...

بعد هی با اشتباهات فرزندم باید وارد این پروسه بشم که مثلا خانم مربی مهد، شما صبر پیشه کن... این اصلاح میشه... لطف کنید و جلوی جمع مثلا باهاش رفتار تندی نداشته باشید (مثال عرض میکنم)... یعنی با اشتباهات فرزندم ، هی من باید سپر بشم تا تبعات اشتباهاتش کمتر بشه...

میبینید برای منِ پدر نگرانی هام چگونه هست؟

اونها از سخت تر شدن شرایط برای ما نگرانن... و خیلی از جاها خودشون رو سپر ما میکنن... مگر غیر از اینه که اگر توی جنگ ها یک شیعه در نسل اون شخص میدیدن ، نمی کشتنش؟!!! حتی اگر به قیمت آسیب دیدن و زمین گیر شدن خودشون تمام میشد!!! ما اینها رو درک نمی کنیم...

فقط الان همین قدر رو میفهمم که زیاد از غمها و غصه ها و گرفتاریام پیششون نمیگم... خیلی وقتا سرخوشی هام و موفقیت هام رو با شادی پیششون میگم... خیلی از شادی های واقعی ما لذت میبرن...

اونها ناظر به همه چیز هستن... غمها رو هم دارن میبینن... چه ضرورتی هست که دائم غمها رو پیششون ببریم...

نمیدونم جای گفتن این حرف هست یا نه... اما اوایل جوانی ام توی یک تصادف خواهرم جلوی چشمهام از دنیا رفتن... من امید داشتم که خواهرم زنده بمونن و به شدت به حضرت عباس استغاثه کردم که خواهرم زنده بمونه... با حالی عجیب و مستاصل و ملتمسانه...

چندین سال هست هر باری که به اون استغاثه ام فکر میکنم ناراحت میشم... میگم عمر خواهرم به دنیا نبود و من با اون حال و اون استمرار و تضرع از حضرت چیزی رو میخواستم که قرار نبود اجابت بشه...

و وقتی خودم رو جای حضرت میذارم میبینم چقدر ایشون از التماسهای من اذیت شدن...

و همیشه بابت اون قضیه دلم شرمنده حضرت عباس هست... سالهاست این غم از غم از دست دادن خواهرم برام سنگین تره...

ولش کنید... ان شا الله مادر و پدری دلسوز بشیم تا حال اهل بیت رو یه کمی درک کنیم...

اینطوری با زیاده گویی فقط از مقصود دور میشیم...

حرف های راستِ کجی افزا

فرزندم:

 

راست میگویند که اگر همسری انتخاب کنی که زیبایی اش به دلت ننشیند ممکن است دچار مقایسه شوی بین زیبایی همسرت با زنان و دختران دیگر... و این شیطان است...از شیطان بر حذر باش...

راست میگویند که اگر همسری انتخاب کنی که آداب معاشرت و اجتماعی اش به دلت ننشیند ممکن است دچار مقایسه همسرت با دیگران شوی...

از شیطان بر حذر باش... 

راست میگویند که اگر همسری انتخاب کنی که اخلاقش به دلت ننشیند ممکن است دچار مقایسه شوی...

از شیطان بر حذر باش...

راست میگویند که اگر همسری انتخاب کنی که همت و عزمی در خور نداشته باشد ممکن است دچار مقایسه شوی...

از شیطان بر حذر باش...

راست میگویند که اگر همسری انتخاب کنی که درکش به سطح تو نرسد ممکن است...

از شیطان بر حذر باش...

راست میگویند که اگر همسری انتخاب کنی که ویژگی های جنسیتی اش ...

از شیطان بر حذر باش...



 

 

اما فرزندم: یک حرف راست را هم من میخواهم به تو بگویم... باید این حرف راستِ من را با حرفهای راست دیگران جمع کنی و به آن بیاندیشی...

اگر همسرت تمام محاسنی که در بالا ذکر شد را هم داشته باشد باز هم هیچ تضمینی وجود ندارد که دچار مقایسه همسرت با دیگران نشوی...

 

با جمع کردن این حرف راست من با حرف راست دیگران به چه نتیجه ای میرسی؟!!!

اینکه فرع و جزئیات را بدون مبانی و اصول به تو بگویند خودش شیطانی است...

برای اینکه از این مقایسات شیطانی در امان بمانی باید نور عقل و ایمانت قوی شود... باید متوجه حکمت کمبود ها بشوی...

برای اینکه متوجه حکمت کمبود ها و حتی نعمت ها شوی باید خودت را بیابی... تا خودت را نیابی هیچ کتابی و هیچ تئوری نجات بخشی برایت وجود ندارد...

حتی اگر تمام حسن ها را یکجا در وجود همسرت بگذارند مانع از وسوسه شیطان و مقایسات باطل در وجود تو نمیشود...

 

 

مثلا برای بهره ی احسن جنسی زوجین کلی دستورات جزئی به طرفین میدهند که مرد فلان مراقبت های فیزیکی را داشته باشد... زن فلان مراقبت های فیزیکی را داشته باشد و...

همه هم درست است...

اما تا وقتی اصل را به تو نگویند... تمام این حرف های درست عین شیطنت است...

اصل در بهره احسن جنسی بردنِ مرد، کنترل نگاهش در مقابل زنهای دیگر است... غضِ بصر است... برای زن هم همین قاعده وجود دارد... 

کسی که این اصل را به تو نفهماند و بر رعایت مسائل ظاهری و فیزیکی تاکید کند (که درست هم هست) شیطان وجود تو را رجم نکرده... در زمین شیطان بازی میکند...

 

فرزندم در این مسائل تا نور عقل و ایمان پا به میدان نگذارد، هر کاری کنی بازیچه دست شیطان هستی...

مادرم همیشه تکه کلام حکیمانه ای دارد و میگوید:

یا مرد باش یا در رکاب مرد باش...

ساده ترش میشود یا عاقل باش یا در معیت یک عاقل باش...

یا ولی الله شو یا در معیت یک ولی الله قرار بگیر...

برای رجم ظلمت نیاز به نور داریم...

نور را جستجو کن تا از شیطان بر حذر باشی

 

بعد از تو

تو میروی و جانِ من 

بعد از تو عاشق میشود...!

کابوسِ از دست دادن

میگه: دیشب خوابِ وحشتناکی دیدم....

میگم : ان شا الله خیره...

میگه : خواب دبدم تو و امیر علی و امیرعباس توی یه جایی شبیه حسینیه یا مسجد یا هیئت بودین... یه دفعه اونجا رو منفجر کردن و هر سه تا تون... :(

 

نگاش میکنم و چیزی نمی گم...

کاملا چهره اش غمگین میشه و میگه: خیلی غصه خوردم اما آخر خوابم چیزی گفتم که هنوز ذهنم درگیرشه...

میگم: چی؟

میگه: با خودم زمزمه میکردم که اینها رو خدا به من داده بود و از من گرفت...امانت هایی بودن که برگشتن پیش خدا... این خواب چه معنایی داره؟

میگم: خودت چی فکر میکنی؟

میگه: نمیدونم ولی دوست ندارم شما رو از دست بدم...

با لبخندی شیطنت امیز میگم: خب کاری بکن که از دست ندی دیگه :)))



دلم میخواد بگم ماها برات حجاب نشیم... تعلق نشیم... اگر داشته باشی و رها باشی دلیلی نداره ازت گرفته بشه...

میبینم این حرف دلِ خودمه... و اثرش کمه... چون تعلقاتش به من، دست و پام رو بسته دارم این حرف رو میزنم... باید حرفی رو بزنم که اثرش بیشتر باشه...به خاطر منافع خودم نباید حرف بزنم... 

بحث عوض میشه... تا فردا دوباره یاد خوابش می افتم... و نکته ای به ذهنم میرسه که به نظرم پیام فوق العاده ای برای خودش داره... براش ذوق میکنم و ...

میگم: تو از این مدل خوابها که یا من یا بچه رو گم میکنی... یا از دست میدی... یا ما میمیریم... تا حالا کم ندیدی... یادته؟... تا حالا چند بار از این خوابهات رو برام تعریف کردی...

با حالتی متفکر میگه: آره...

میگم: من هم مثل تو خیلی تعلقات دارم... اما اینکه تو همچین خوابهایی میبینی معناش اینه که تو میتونی به مقامات خیلی بالاتری در همین دنیا برسی اما تعلقاتت مانعت میشن...

قوه خیال هر شخصی ماموره حقایق بالا رو به اون شخص منتقل کنه... وقتی به تو این پیامها داده میشه یعنی تو میتونی خیلی نورانی تر از اینی که هستی بشی... فقط باید به خودت بیای...

میگه: یعنی اگه من به شماها تعلق داشته باشم از دستتون میدم؟

صداقتش خیلی عریانه و من لبخندی پدرانه میزنم و میگم: نه عزیزم... فقط نمی تونی اون لذت رو از داشته های زندگیت ببری... و خب تمام حسرت انسانها در روز قیامت اینه که چرا در دنیا لذت بیشتری نبردیم... خدا به ما نعمتهایی داد که باهاش لذت ببریم اما ما بلد نبودیم لذت ببریم... و این حس خسران، انسان رو میسوزونه... مثل این میمونه یه سنگ قیمتی... خیلی قیمتی بدن دستم... بعد من این سنگ رو چون خیلی قیمتی هست همیشه مخفی اش کنم و خودم هم نه خونه داشته باشم نه ماشین و نه رفاه درست حسابی... بعد بفهمم من اگر این سنگ رو میفروختم با پولش چه کارها که نمی تونستم بکنم... و چه ارزش افزوده هایی که تولید نمیشد!!! ولی من فقط توی صندوقچه خونه نگهداریش کردم... و یک عمر از بهره اش بی نصیب بودم... این حس خسران هست دیگه...

میگه: ولی خدا یه جایی از آدم میگیردشون...

میگم: آره... ممکن هم هست بگیره... اما یا از انسانهای خیلی والا میگیره... یا اونهایی که خیلی بد میشن... اغلب با ماها که نه خیلی موحد هستیم و نه خیلی خباثت داریم این رفتار رو نمیکنه...

خلاصه من این خواب دیدن هات رو نشانه خوبی می دونم... من که از اسرار درونت آگاه نیستم... خودت هم خبر نداری... اما وقتی قوه خیالت اینطوری برات خبر رسانی میکنه یعنی تو اگر در این سطح از سعه وجودی بمونی در قیامت بسیار حسرت میخوری... چون قابلیت بهتر شدن و نورانی تر شدن رو داشتی...

و وقتی برای انسان قیامتی بر پا میشه میفهمه چقدر ارزون قابلیت های نورانی اش رو به چه چیزهای ارزونی فروخت...

آخه توی اون قیام نفست تازه میفهمی شوهرت هم همچین تحفه ای نبود و چه کلاه گشادی خودت سر خودت گذاشتی و میخندم... و میگی من اون همه نوری که میتونستم کسب کنم رو به این فروختم و از دست دادم؟... این سوز داره...



میبینم امید در نگاهش جوانه زد... و میگه: تو هم میتونی خیلی نورانی تر از اینی که هستی بشی...

سری تکون میدم و میگم: ان شا الله...



وقتی خوابش رو برام تعریف کرد معنایی جز تعلق بیش از حد اعتدال به داشته هاش در ذهنم نیومد... اما چون منیت توش بود سکوت کردم... اما بعد متوجه شدم چقدر این خوابها پیامهای امیدوار کننده ای دارن و برای خودش خوشحال شدم و بهش گفتم... 

چقدر امید بستن به خلق به انتظار خلق نشستن روح رو تیره میکنه و درک و فهم رو پایین میاره... و چقدر بر عکسش نور به همراه داره... برکات داره...



احتمالا یه سری بگن چقدر این ن. .ا از خود راضی و خود بزرگ پنداره... 

اینطور نیست که فکر میکنید...

بعدش چی؟

فرزندم:

هر هدف و برنامه ای در زندگی را میتوانی زیر سوال ببری و از خودت بپرسی: خب بعدش چی؟

این سوال را در مورد تمام اهداف زندگی ات میتوانی بپرسی...

تنها یک هدف است که این سوال در موردش موضوعیت ندارد...

و آن عشق است...

اگر گفتی میخواهم عاشق شوم و کسی از تو پرسید خب بعدش چی؟... بدان عقل محکمی ندارد و با او مدارا کن...

عاشق شدنِ ما غایت خلقت ماست و آغاز راه بندگی... و آغاز ماجراها... 

هر برنامه ای غیر از عاشق شدن عبد زمان و مکان است... اما برنامه ی عاشقی را باید در اکنون بجویی...

آنان که در بستر زمان در پی عاشق شدن هستند اگر صادق باشند جستجویشان سعی ایست بین صفا و مروه... تا ان شا الله بیابند بزرگترین مانع عاشق شدنشان عبد زمان بودنشان بوده... زمان همان سرابی بوده که در پی آن می دویدند به امید رسیدن به آب...

و اگر مرد راه نباشند هرگز هشیار نخواهند شد...

فرزندم:

برای هر برنامه ای غیر از عشق زمان را در نظر داشته باش... مدیریت زمان داشته باش... جز عشق...

عشق را در اکنونت جستجو کن... اگر اکنون را یافتی زمان هم به تو اقتدا میکند... و اگر نیافتی هرگز از اسارت زمان رهایی نخواهی یافت...

اهمیتِ رابطه ی شخصی

فرزندم:

امروز میخواهم تو را از مسئله ای مهم آگاه کنم که در مسیر بندگیِ حق متعال بسیار حیاتی است... 

"فهم" انسان از حقایق شبیه نوریست که پایداری ندارد... بیشتر شبیه یک جرقه است که یک روشنایی ایجاد میکند اما یک روشنایی پایدار نیست...

"چشیدن و ذوق کردن و درک" حقایق شبیه نوریست که پایداری دارد... البته این نور شدت ضعف دارد و شدت و ضعفش هم به وسعت وجودی خود ما بستگی دارد... منتها حتی اگر به اندازه کورسوی شمعی باشد پایداری دارد...

جایگاه فهم و مفهوم، ذهن انسان است... یا به اصطلاح علمی تر باید گفت جایگاه مفهوم در عقلِ تنزل یافته است... اما جایگاه درک و چشیدن در عقل ترفع یافته است...

این نامه را مینویسم تا به تو بگویم که بین فهمِ ذهنی و مفهومی از حقیقت، و درک مستقیم و چشیدنی از حقیقت یک حلقه مفقوده ای وجود دارد که تمام کسانی که نمی توانند از وادی مفهوم به وادی چشیدن همان مفهوم وارد بشوند متوجه این حلقه مفقوده نمی شوند... و تلاش بیهوده میکنند...

برخی از اینها هر روز بیشتر در مفهوم غرق میشوند و غور میکنند به این تصور که با تلاش ذهنی بیشتر می توانند مفاهیم ذهنی را برای خودشان عینی کنند یا آن جرقه را تبدیل به نوری پایدار کنند... اینها سعی میکنند اما اگر خدا به آنها عنایت کند نهایت رهاورد سعی شان متنبه شدن نسبت به همین حلقه مفقوده است...

فرزندم:

شاید در نامه های قبل اشاره کرده باشم که که قیام و قیامت نفس انسانی در جزئیاتی است که در زندگی برایش پیش می آید... نفس انسانی به درک مستقیم و عینی و چشیدن حقایق نائل نمی شود مگر اینکه از درون برانگیخته شود و قیامتش برپا شود...

نفس ناطقه انسانی فقط در جزئیات قیام میکند...

عزیزم در جزئیات زندگی ات هشیار باش... این جزئیات رسالتی بر دوش دارند... بگذار کارشان را بکنند... وقتی داستان زندگی سید هاشم حداد را می خواندم که مادر زنی بسیار بد اخلاق و بد دهان داشت به این نتیجه رسیدم که سید هاشم فهمیده بود این جزئیات (مادر زنی بسیار بد اخلاق) همان جزئیاتی است که موجب قیام کردن نفسش میشود... لذا صبر کرد...

این داستان زندگی تمام بنی آدم است... رنج هایی در زندگی همه ما وجود دارد... اگر نسبت به آن رنج ها هشیار نباشیم ممکن است هرگز به قیامت نفس انسانی مان در این دنیا نرسیم... یعنی ممکن است هرگز به "موتوا قبل ان تموتوا" نرسیم... نمی گویم هر ناموزونی ای در زندگی را باید تحمل کرد... نه...

میگویم نسبت به رنج ها و لذت های زندگی ات هشیار باش... انسانی رفتار کن...

حیوانات در لذت ها غرق میشوند و از رنج ها گریزانند... اگر ما اینگونه بشویم چه حسرت ها که باید در قیامت داشته باشیم... نسبت به رنج ها و لذت هایت "هشیار" باش...

جزئیات زندگی تو یک نسخه ایست که از ازل تا ابد دیگر برای احدی تکرار نخواهد شد... این جزئیات برای این است که تو را از درک مفهومی به سمت درکی عینی و شهودی برساند...

با جزئیات زندگی ات ارتباط برقرار کن... این همان حلقه مفقوده بین درک مفهومی و ذهنی با درک عینی و شهودی است... اگر زیبایی مفاهیمی که در ذهنت ادراک میکنی تو را نسبت به جزئیات و واقعیات زندگی ات بد بین یا بی میل کرده بدان دچار "شیطان" شدی... به همین خاطر است که داشتن استادِ راه در این مسیر بسیار مهم است...



با خدا یک رابطه جزئی و شخصی داشته باش... با خدایت حرف بزن... داستان موسی کلیم الله در قرآن اسرار زیادی دارد... موسی علیه سلام هم شرح وجودیِ حقیقت انسانی ما است... با خدا تکلم کردن به صورت جزئی و شخصی، گره ها باز خواهد کرد... شاید اینکه به ما فرمودن حتی نمک سفره تان را هم از ما اهل بیت بخواهید منظورشان این بود که در جزئی ترین مسائل زندگی تان با ما ارتباط برقرار کنید... یا به تعبیری دقیق تر:

با ما رابطه ای جزئی تر و شخصی تری برقرار کنید... تا گشوده شوید

 

 

غفلتی شش ساله

حدود یه ماهی هست که میخوام یه مطلبی رو بنویسم اما بیان متناسبی پیدا نمی کنم...

دیشب خانمم میگفت امیرعلی خیلی اذیت میکنه... امیرعباس هم خیلی شیر میخوره و رسیدگی میخواد... من نمی تونم یکسره در خدمت اینها باشم!!!

دقیقا از چیزی می نالید که من حدود یک ماهه فهمیدم که این مدل ناله رو سالها با خودم داشتم... بهش گفتم یه چیزی میخوام بگم... اما این حرفم یه نصیحت نیست... خودم بهش مبتلا شدم... و بعد از سالها هدر دادن عمرم به نتیجه رسیدم... حرفم، حرف یک آدم درد نکشیده نیست...

منتظر موند تا ادامه بدم... گفتم:

حضرت آقا ( مقام معظم رهبری) یه زمانی فرموده بودن که من خودم رو آماده کرده بودم بعد از ریاست جمهوری ام اگر امام به من بفرمایند برو توی یه پادگانی دور افتاده در لب مرز مسئول عقیدتی سیاسی اون پادگان شو (یک سِمَتِ بسیار کوچک) با تمام وجودم برم... این آدم واقعا خودش رو برای این حد از اطاعت پدیری آماده کرده بود...توان مدیریتی ای که میتونست یک کشور رو اداره کنه خودش رو آماده کرده بود حتی اگر یک محیط بسیار کوچکی مثل پادگانی در منطقه محروم بهش دادن هم با تمام وجودش بره اونجا... نتیجه این حد از تسلیم در مقابل ولایت، این شد که بشه رهبر تمام شیعیان جهان و بلکه تمام مستضعفان جهان و بلکه نایب عام امام زمان...

من مدتیه متوجه شدم توجه من به توانمندی هام موجب شده حال رو از دست بدم و دچار تسویف (آینده ای که معلوم نیست کی بیاد) بشم... و در روایات اومده در جهنم سوزناک ترین خاطره برای جهنمی ها خاطره تسویف هست... یعنی با حال ارتباط برقرار نکردن و دائم وعده آینده به خود دادن...

من توی این پنج شش سال دائم به خودم میگفتم توی این شرکت از 10 در صد توانمندی من داره استفاده میشه و شرایط به گونه ای هست که من نمی تونم از 90 درصد دیگه اش استفاده کنم... یعنی عملا دارم اینجا تباه میشم... تمام برنامه ام رو هم ریخته بودم تا همین یکی دو ماه آینده دفتری بیرون از شرکت بزنم و فعالیتی شخصی رو آغاز کنم...

شش سال عمرم رو با این تفکرات هدر دادم... الان مدتیه تمام تمرکزم توی شرکت به همون کارهایی هست که باید انجام بدم... اتفاقا کارهایی که توی شرکت باید انجام بدم خیلی به تخصص من نیازی نداره... تخصص من طراحی هست و من ده درصد از این تخصص استفاده میکنم... و هر بار از تخصص من استفاده کردن فروش بسیار خوبی روی اون محصول داشتن... (و به خاطر همین بازدهی، دوستانِ تخصصی ام میگفتن داری وقتت رو اونجا هدر میدی) اما اونها تخصص من رو از جای دیگه هم میتونن تامین کنن منتها نیازی که به مدیریت من دارن رو براش جایگزینی ندارن... حداقل فعلا...

گفت : یعنی نمی خوای دفتر بزنی؟

گفتم: اگر ذره ای به مدیریتم و تمرکز مدیریتی ام توی شرکت ضربه بزنه نه... دفتر نمی زنم... و میدونم حجم کار شرکت به خاطر پویایی بیش از حدش اونقدر زیاد هست که نمی تونم هم شرکت رو اداره کنم و هم دفتر رو... اونوقت مجبور میشم از وقتی که باید برای شما بذارم بزنم...

من مدتیه خیلی دارم روی مدیریتی جهادی و دقیق توی اون شرکت تمرکز میکنم و تصمیماتم رو حتی به صاحبان شرکت هم می قبولونم... یعنی برای خودم تعریف کردم که کاری جز این مدیریت نداری؟!!!

حتی اون ده درصد تخصصم رو هم دارم به نیروهام یاد میدم تا خودم بیشتر وقتم رو توی مدیریت مجموعه بذارم... مدیریت اونجا  کاری بود که  پنج سال دست و پا میزدم تا تن ندم بهش... به حاجی هم این مسئله رو گفتم... و اون هم استقبال کرد...

من توی این شرکت بنا بود قدرت مدیریتی ام افزایش پیدا کنه اما من گیر داده بودم به تخصص خودم... من شش سال "اکنون" رو از دست دادم...



برای تو هم همینه... علت اینکه میگی رسیدگی به اینها وقتی از من میگیره که دوست ندارم این اندازه وقت بذارم همینه... ما  دنبال این نیستیم که ببینیم از نظر خدا مهم ترین کاری که باید انجام بدیم چیه... بلکه دائم دنبال این هستیم که ببینیم خودمون به چه کاری تمایل داریم...

میدونم این کار خیلی خسته ات میکنه... خب خسته بشو... میدونی حق جسم ما اینه که در راه خدا خسته اش کنیم؟...

الان مرکز فعالیت تو باید این بچه ها باشن... همه چی در خدمت اینها... حتی مطالعه اگر میکنی... وقتی که من برای شما میذارم... همه اینها باید به تو انرژی بده تا دوباره با اون انرژی به میدان این وظیفه ات برگردی... اگر انگیزه و انرژی ات رو از دست بدی عنان کار از دستت خارج میشه... خیلی از انگیزه و انرژی ات حفاظت و حراست کن... من توی این مسیر هر کمکی که از دستم بر بیاد انجام میدم...

میبینی که... دیگه توی خونه کار طراحی نمی کنم... تا وقتی میام بیشتر در کنار شما باشم...



از اینکه چند سال براتون می نوشتم اما خودم توی یک همچین مسئله ای اینقدر غفلت داشتم از شما هم خجالت میکشم...

من اونجا مدیریت هم میکردم... خسته هم میشدم... اما تمام دلم رو نیاورده بودم پای کار....

این بزرگترین غفلت من بود....

و شاید علت جا موندن امسالم از اربعین...

گول تخصص و مهارتم رو خوردم... به همین سادگی...

:(

سوالی تلخ

نرفتن امسالم به اربعین قطعی شد...

من نرفتم؟ یا راهم ندادن؟

این سوال بیشترین آزار این روزهای من شده...

امسال اهم و مهمی پیش اومد که به تشخیص من اهم ، نرفتن بود و مهم، رفتن...

من به تشخیصم عمل کردم...

اما نمی تونم به این سلب توفیق امسالم بی تفاوت باشم...

همچنان سوالم، تلخ هست...



برای تسکین یا فراموشی خودم بحث رو عوض میکنم...

 

 

از سالن تولید زنگ زد که مهندس زودی بیا سالن...

گفتم چه خبره؟

گفت فیلمبرداریه... تو هم باید باشی...

وقت این جنگولک بازی ها رو نداشتم... فیلمبرداری؟!!... برای چی؟!!... با خودم گفتم فعلا کارهام واجب تره...

نیم ساعت بعد رفتم...

یکی از مهندس های تولید داشت مصاحبه میداد...

پرسیدم داستان چیه؟

گفت: برنامه بارکد... از شبکه ایران کالا...

با خودم گفتم: شبکه ایران کالا هم مگه داریم؟...

گفتم: قراره پخش بشه؟

گفت: آره...

گفتم: من این وسط چکاره ام؟

گفت: به عنوان یکی از سرپرستها و مدیران شرکت باید توضیحاتی در مورد این تولید ملی بدی...

خلاصه که رسانه ای شدیم رفت...

فقط دوست دارم یه بخش از حرفهام رو پخش کنن... بقیه اش خیلی برام مهم نیست...

گفتم:

ما برای فروش بهتر محصولاتمون باید برای تامین سلیقه ی زیبایی شناسی بازارهای داخل کشور و کشورهای حاشیه خلیج و کشور های شرق آسیا و اروپا و امریکا تدبیر و تحقیقی کنیم و علم داشته باشیم... دقیق ترین و ظریف ترین بازاری که برای تامین سلیقه زیبایی شناسی شون وقت و انرژی میذاریم... بازار داخل ایران هست... چون مردم ما با این طرح و نقش ها قرنها و هزاره ها آشنا هستن و زیبایی شناسی شون شکل گرفته هست و به سادگی نمیشه هر طرح و رنگی رو بهشون فروخت... اما بقیه دنیا به این دشواری نیست... راحت میتونیم به زیبایی شناسی شون جهت بدیم...



 

بعدا نوشت:

اینها بخش های از مصاحبه ای هست که از من شد 

مصاحبه اول
حجم: 26.8 مگابایت
مدت زمان: 2 دقیقه 16 ثانیه

 

 

مصاحبه دوم
حجم: 21.8 مگابایت
مدت زمان: 1 دقیقه 49 ثانیه

 

۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
Designed By Erfan Powered by Bayan