همسر ماشین رو برده بود و حیاط جای کافی داشت برای دوچرخه سواری پسرها... صدای بازی کردنشون رو میشنیدم...
به فکرم اومد که وقت آب دادن باغچه هست... فاطمه زینب رو بغل کردم و رفتم توی حیاط...
یکی از لذت های بزرگ دنیا رسیدگی به گیاهان هست... انرژی مثبت زیادی داره... داشتم از آبیاری باغچه لذت میبردم که شنیدم بچه های همسایه از پشت درب حیاط به پسرم میگن: در رو باز کنید بیایید بیرون... بیایید با هم بازی کنیم... (آخه دوقلوهای همسایه هم اخیرا دوچرخه خریدن)
به امیرعلی گفتم، امیرعلی بیرون نمیرید...
گفت چرا؟... الان دیگه آفتاب نیست... دوست داریم بریم با دوقلوها بازی کنیم...
گفتم: نه... نمیتونم فاطمه زینب رو بغل کنم و بیام خیابون پیش شما باشم... خسته میشم... (چون امیرعباس هنوز نیاز داره کسی مراقبش باشه... میره وسط خیابون حتی اگه ماشین به سمتش بیاد مسیرش رو تغییر نمیده... بعد اگه برادرش بره بیرون اونم لج میکنه که منم باید برم)
گفت: ای بابا... من خودم تنهایی برم...
گفتم: نمیشه...
گفت: میشه...
گفتم: نه...
دوقلوها دوباره صداش زدن...
امیرعلی بدون اینکه درب رو باز کنه رفت پشت درب و جواب داد:
ما نمی تونیم بیایم بیرون...
گفتن: بیا دیگه.. میخوایم بازی کنیم
گفت: مامانم رفته کلاس... برگرده خونه ما هم میایم بیرون...
گفتن: الان بیا... بیا بازی کنیم
گفت: ما نمی تونیم... شما بازی کنید ولی زود نرید خونه... مامانم بیاد ما هم میاییم بیرون...
و گفتگو ادامه داشت و در نهایت امیرعلی قانعشون کرد که خودشون برن بازی کنن...
به عنوان یه پدر این صحنه برام خیلی زیبا بود...
پسرم وقتی برای بیرون رفتن از من نه شنید... هر چی دوستاش اصرار کردن فقط پاسخ منفی داد... وسط اصرارهای اونها یه بارم به ذهنش خطور نکرد که دوباره به پدرم اصرار کنم شاید قبول کنه...وقتی هم اونها رفتن اصلا به من اعتراض نکرد که چرا اجازه ندادی که برم...
چقدر بچه ها صدق دارن...
نمیدونم چجوری بگم... اما این رفتار پسرم برای خودم خیلی درس داشت... ازش یاد گرفتم...
دنیا همینه... پدرم که از دنیا رفت متوجه شدیم چه گره های کوری برای ما گذاشت و رفت...
گره های کوری که بیش از 40 سال کور و قفل بود و وقتی پدرم از دنیا رفت اون گرهها بروز کردن... و اذیت کردن... و میکنن...
چند وقت پیش رفتم سر مزار پدرم و مادرش که کنار هم هستن... خطاب به هر دوشون گفتم میدونم از این گرهی که ایجاد کردید الان دارید عذاب میکشید... دعا کنید خدا قلب ها رو نرم کنه و من بتونم براتون بازش کنم...
دقیقا الان به معنای واقعی، من باید برای پدرم ، پدری کنم... من پدرِ پدرم هم هستم...
این مسئله رو چند وقتی هست که پذیرفتم... برای همین تونستم از حق فرزندیم که ادا نشده کوتاه بیام... و سعی کنم برای پدرم پدری کنم و بین بقیه ی وارث ها وفق ایجاد کنم... وارث ها حق دارن.. گره کور از سمت بابا ایجاد شده... و همه از بابا ناراضی هستن... اما من اگر میفهمم صحنه و عرصه رو... باید از نگاه فرزند گونه ام بیام بیرون و براش پدری کنم...
بله به همین سادگی جای فرزند و پدر در نظام هستی عوض میشه...
امروز وقتی این رفتار رو از امیرعلی دیدم براش دعا کردم که ان شا الله تو یه روز بابای من بشی و من کلی چیز ازت یاد بگیرم...
- پنجشنبه ۲ تیر ۰۱