سیاهه های یک پدر

انَا و علی ابَوَا هذِهِ الاُمَّه

آموزش و پرورش معیوب

این روزها درگیر پیدا کردن مدرسه مناسب برای پسرم هستم... اول دبستان

چقدرررر سیستم آموزش و پرورش در نظام ما ناعادلانه هست...

کی این سیستم ها رو برای ما تعریف کرده؟!!!

کی تایید کرده؟!!!

واقعا اینجا کجاست؟!!!



مدیر یکی از مدرسه ها که پر شده بود... وقتی برادر و خواهر پسرم رو دیده بود به پسرم گفت خوش به حالت که هم برادر داری و هم خواهر...

بعد به ما گفت اگر زودتر می اومدین حتما ثبت نامتون میکردم چون من دنبال خانواده های اینطوری و جمعیت دار هستم...

بعد بهم گفت شما تو خانواده تون شهیدی جانبازی چیزی ندارین؟

همسر گفت: پدر من جانباز بوده...

مدیر گفت خب پس چرا اومدین اینجا؟

برید مدرسه شاهد نام نویسی بکنید من 4 سال مدیر اونجا بودم برای اول دبستان عالیه... معلم های خوبی میگیرن مدارس شاهد...

چون دستشون بازتر هست... معلم های بهتر رو اول اونجا میگیرن...

دلم شکست از این سیستم...

سکوت کردم و اومدم بیرون...

خانمم اصرار کرد که بریم برای ثبت نام شاهد... بعد میگفت یعنی ما هم میتونستیم از جانبازی بابا استفاده کنیم؟!!

پس چرا بابا هیچ وقت چیزی نگفت؟!!...

ما هیچکدوممون از این چیزا استفاده نکردیم...



رفتیم گفتن برید ببینید چقدر امتیاز دارید...

گفتم امتیازهاش چیه؟

گفت: بچه خَیر باشه... بچه یا نوه جانباز یا شهید باشه... حافظ قرآن... بچه ی نظامی باشه...

گفتم یعنی فقط کسانی که این امتیازات رو دارن میان اینجا؟

گفت بله...

با خودم گفتم: پس چرا توی امتیازاتتون حلال زادگی و حلال لقمگی نیست؟

چرا توی امتیازاتتون نحوه تربیت پدر و مادر نیست؟

چرا توی امتیازاتتون سبک زندگی اون خانواده نیست؟!!!

اینکه کارگری با این تبعیض درآمدی توی کشور ما داره با کمترین درآمد، معیشت خانواده اش رو تامین میکنه و هیچ امتیازی هم هیچ ارگانی بهش نمیده براتون نغمه ناجور نیست؟...

نمیترسید از عقوبتش؟

 



یادم اومد یه روزی یکی از بچه های درس و بحث گفت چقدر خوب میشد همه ما بچه های درس و بحث توی یه محله زندگی میکردیم...

یکی که عاقل تر بود جواب داد مدل اسلام اینجوری نیست...

خوب ها برای بد ها حجت هستن و بد ها برای خوب ها عبرت...

باید با هم باشن...



دلم گرفت از سیستم آموزش و پرورش...

کاش...

نمیدونم پیگیر مدرسه شاهد بشم یا نه...

گیجم...

انقلاب در سطحِ رنج و لذت هام

چه تفاوت معناداری وجود داره بین شادی و ابتهاج امروزم در مقایسه با 11 سال پیش...

11 سال پیش وقتی با اشتیاق مباحث وجود شناسی و وحدت وجود رو میخوندم و چیزهایی که از معنای توحید دستگیرم میشد منو به وجد می آورد و حس میکردم چه فتح الفتوحی در جهان بینی من شده!!!

 

اما امروز که برای بار اول امیرعلی شش و نیم ساله خودش داوطلب شده بود که میتونه با امیرعباس دو سال و نه ماهه بمونه خونه و مراقبش باشه و من و خانمم و فاطمه زینبِ ده ماهه رفتیم بیرون و به کارهامون رسیدیم و برگشتیم اونقدر حس خوشحالی و گشایش داشتم که واقعا روز خوبی رو برام ساخت...

 

اینکه دوباره من و همسرم میتونیم برای بیرون رفتن های کوتاه مدتمون دو تا از بچه ها رو بذاریم خونه و راحت تر بریم بیرون برگردیم خیلی حس خوبی هست...

 

البته توی ماههای اخیر حس های خوب اینچنینی رو زیاد تجربه کردیم و گشایش های خوبی برامون شده... مثلا یکی از گشایش های خوبی که در نگاه من خیلی خوشحال کننده بود این بود که امیرعباسم چند روزی هست که میتونه سوار دوچرخه اش بشه و رکاب بزنه و همراه برادر بزرگترش دوچرخه بازی کنه... امیرعلی که دیگه یه دوچرخه سوار قابل اعتماد شده... گاهی دو تایی با هم میریم توی خیابونای پرتردد شهر و دوچرخه سواری میکنیم و با کلی حس خوب برمیگردیم خونه...

البته توی ماههای اخیر کمتر تونستیم دو تایی بریم دوچرخه سواری چون اغلب من دوچرخه خودم رو خونه میذاشتم و امیرعباس رو سوار دوچرخه اش میکردم تا به مرور یاد بگیره...



حسین پناهی میگه :

کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم...

حسین جان منم از درخت انجیرم پائین اومدم... مثل پدرم حضرت آدم...

راه همینه...

بیا تا مثل بابا آدم با ذکر یا قدیم الاحسان به حق الحسین... اشک بریزیم که هیچ یومی مثل یوم تو نیست یا اباعبدالله...

چه کسی لیاقت این رو پیدا میکنه تا یومِ حسینی براش بروز و ظهور پیدا کنه و اشک نریزه؟!!!...

یکی از یوم های امام حسین علیه سلام، بهشتِ ذاتِ حق متعال هست...

 

ان شا الله به حق امیرالمومنین و حضرت زهرا سلام الله و اولاد معصومینشون... خودشون نگهدار ما باشن...

به ما و اراده و اختیار و توان ما هیچ امیدی نیست...

 

آرش دیگری از من تو بسازی ورنه

من خودم باخبر از سستی بازوی خودم...

قواعد دوران ظهور

توی شرایط پر استرسی قرار گرفتم...

گردش مالی دفترم در ماه چیزی حدود 60 الی 70 میلیون باید باشه تا بشه حقوق نیروها و مخارج دفتر تامین بشه... اما پولی که از کارخونه ها بابت این پروژه ها به دستم میرسه حدودا ماهی 30 الی 40 میلیونه... مابقی اش نه که نرسه اما خیلی با تاخیر میرسه... مثلا گاهی بعد از 5 الی 6 ماه...

این میشه که ثابت نگه داشتن حقوق نیروها و پرداخت به موقع اش کاری هست که خیلی تدابیر میخواد...

تا حالا که به شکر و لطف خدا شرمنده شون نشدم... ان شا الله بعد از این هم شرمنده نشم...



اما دلم میسوزه برای همه ماها که با قواعد دوران ظهور زندگی نمیکنیم...

یه نمونه اش رو بگم؟

توی عصر ما که با قواعد دوران ظهور زندگی نمیکنیم... یه کارخونه دار (در حد کارخونه ای که من توش هستم) آخر سال میتونه با سودش حداقل 4 تا پورشه بخره (چند ده میلیارد) اما نیرویی که براش داره کار میکنه تهش اینه که آخر سال بدهی هاش اضافه نشده باشه... اگر خیلی خوب پیش برده باشه آخر سال یه 10 میلیونی هم پس انداز کرده باشه...

 

چرا نیروی کار که پیشران اصلی یک مجموعه تولیدی هست آخر سال باید در بهترین حالتش 10 میلیون پس انداز کرده باشه... اما کارفرمای اون نیروی کار آخر سال حداقل 10 میلیارد به حسابش اضافه شده باشه؟

این عدم توازن چه برکاتی رو از جامعه ما میبره؟!!

من میخوام بدونم روز قیامت این کارفرماها میتونن به خدا بگن ما مثلا 300 نفر رو به کار گرفتیم و شغلشون رو تامین کردیم؟!!

بعد اگر ازشون بپرسن: اون 300 نفر بیشتر از کنار شما روزی خوردن یا شما از کنار اون 300 نفر؟!!

چه جوابی دارن بدن؟!!!

چون واقعا سودی که کارفرما از کنار نیروهای کارش میبره بسییییار بیشتر از سودی هست که نیروی کار از کنار کارفرما میبره...

 

میبینید؟

اگر در ادبیات دینی مون علاوه بر خمس و زکات و انفاق... یه سهم فقرا هم داریم برای از بین بردن این تضاد آشکار در اجتماع هست...

بعد اگر ولی خدایی بیاد بگه که اگر فقیری در اجتماع لنگ نیاز اولیه اش هست (خوراک و پوشاک و مسکن و در عصر ما ماشین) به این علته که ثروتمندان سهم فقرا رو ندادن...

شما میدونید اگر تمام ثروتمندان جامعه سهم فقرا رو بدن اصلا توی همین اوضاع نابسامان اقتصادی مون اصلا کسی پیدا نمیشه که لنگ نیاز اولیه اش باشه؟...



 

دلم گرفته...

از اینکه یکی با وجود روزی 12 ساعت کار، نمیتونه بعد از 5 سال یه پراید هم بخره... اما یکی دیگه آخر سال میتونه چند تا ماشین 20 میلیاردی بخره...

در حالی که به لحاظ سواد شاید اونی که نمی تونه پراید بخره به مراتب با سواد تر و با فهم و شعورتر از اون میلیاردر هم باشه...



چند سال پیش روایتی از امام صادق (؟) علیه سلام خوندم که خداوند به حمقا (انسانهای احمق) هم وسعت رزق میده تا نشانه ای باشه برای عقلا که وسعت روزی به تدبیر و عقل اشخاص نیست...

 

آقایون ثروتمند... ثروتی که از لطف خدا بهتون رسیده (نه از لیاقت و تدبیر خودتون) در دادن سهم فقرا بخل و امساک نکنید که روز محشر هیچ جوابی در مقابل حق ندارید ولو با ثروتتون دائم اشتغال زایی کرده باشید...

چون هر نیرویی که بردید بر سر کار... سودی که شما از اون نیرو بردید خیلی بیشتر از سودی بوده که اون نیرو از شما برده...

از قیامت بترسید...

روح الله و جاذبه اش...

همه جمع شده بودیم که چند تا عکس یادگاری هم بگیریم و بریم... توی حیاط مسجد جمکران بودیم... همینطور که بچه ها یکی یکی به جمع اضافه میشدن تا عکس بگیریم علی از بین بچه ها با صدای رسا به محمد که داشت عکس میگرفت گفت:

محمد جان مراقب باش دوربین از دستت نیفته هااا... این دوربین رو روح الله از داعشی ها غنیمت جنگی گرفته...

روح الله از بین جمعیت تبسمی کرد و چیزی نگفت...

امین از بین جمعیت گفت: آره بابا... نیفته یه وقت!! روح الله تا این دوربین رو بگیره کم مونده بود اسیر بشه دست داعشی ها...

یکی دو تا شوخی دیگه هم با دوربین و داعشی ها و روح الله کردن تا عکس گرفته شد...

من خیلی روح الله رو نمی شناسم و نمی شناختم... چون اغلب نیستم بین بچه ها به خاطر بعد مسافت...

فردای اون روز که رفته بودیم کهک... تا از خونه ملاصدرا هم دیدن کنیم... وقتی رفتم توی خونه و 2 رکعت نماز هدیه به ملاصدرا خوندم و اومدم بیرون به استاد گفتم:

دختر ملاصدرا توی کاشان دفن هست... دوست داشتید اونجا هم بریم :)))

استاد تبسمی کرد و گفت آخرش ما رو میبری کاشان...

بعد پرسید همسر ملا محسن بوده درسته؟...

گفتم بله... کنار خود ملا محسن دفنه... بعد گفتم از توانمندی ها و کیاست ملا محسن این بوده که با وجود شاگردی ملاصدرا، تونسته جوری توی کاشان زندگی کنه که نه تنها مردم و حکومت طردش نکردن بلکه خیلی هم وجاهت پیدا کرد... اون هم توی کاشان که خیلی عقاید عرفانی کششی نداشته و هنوز هم نداره...

 

استاد گفت: ملا محسن توی بیان عقاید رویه ملاصدرا رو پیش نگرفت... بلکه برگشت به رویه استادِ ملاصدرا... شیخ بهایی...

فهمید باید برگشت به همون رویه استادِ ملاصدرا... ملاصدرا براش عبرت شد...

صحبت ها که تموم شد روح الله اومد جلو و خیییلی صمیمی از من خواست تا شماره ام رو بهش بدم تا اگر دوستاش گلاب خواستن به من زنگ بزنه...

در همین فرصت ذخیره کردن شماره ها... ازش پرسیدم کار شما چیه آقا روح الله؟

گفت سپاهی هستم...

گفتم: آهان اینکه بچه ها در مورد دوربین و داعشی ها باهات شوخی میکردن پس جدی بود؟!!!...

مدافع حرم هستی؟!!

گفت:کار خاصی نمیکنیم... ما فقط هستیم بین بچه های مدافع حرم... نخودی هستیم...

فرداش که توی حرم حضرت معصومه بودیم بچه های کوچیک داشتن با هم بازی میکردن... ما پدرها هم نزدیک بودیم... دختر روح الله هم بود بین بچه ها... روح الله اومد پیش من که من برم تا جایی برگردم... حواست به فاطمه من باشه... گفتم برو داداش خیالت راحت باشه...

دخترش تقریبا هم سن امیرعلی من بود یا شاید یه سال بزرگتر... چقدر از دخترش هم خوشم اومد... خیلی مودب و چقدر خوب بین بچه ها مدیریت میکرد... تقریبا مدیریت اون هفت هشت تا بچه ای که اونجا بودن با فاطمه بود...

البته از همه شون بزرگتر بود ولی خیلی خوب بلد بود کجا مهربون باشه و کجا مطالبه گر و جدی...



خیلی از روح الله انرژی مثبت گرفتم... خیلی زیاد... وقتی هم بحثی بین ما و استاد شکل میگرفت میدیدم خیلی شش دانگ حواسش به بحث هست و سوالات قشنگی هم میپرسه...

این روزا یکی از وضعیت هایی که توی واتساپ چک میکنم وضعیت روح الله هست...

وضعیت هاش رو هم دوست دارم...



ان شا الله یه مطلب هم در مورد یکی از بچه های جمعمون که شیرازی هست و استاد دانشگاه و هیئت علمی هم مینویسم...

ایشون که خیلی ماه هستن... ولایی... امیدوارو مثبت اندیش... پر عزم و جدی... و تنظیم کننده زندگیش با اولویت های رهبری...

این سری توی قم وقتی دیدمشون و چند کلمه ای که با هم صحبت داشتیم بهم گفت:

توی یه آماری میخوندم که توی بحث دانش بنیان همونقدر که کشاورزی کمترین بهره رو از شرکت های دانش بنیان داره صنعت فرش هم همینطوره... نظرت چیه؟!!

همسرم هم از همسرشون خیلی انرژی مثبت گرفتن و گفتن این بار که رفتیم شمال بریم خونه این شیرازی ها...

تخم مرغ هتلی

نگاه به بچه ها میکردم و به خانمم میگفتم روزگار اینها سخت تر از ما هست... اگر بخوان اهل دغدغه ی دین و اجتماع و نصرت دین خدا رو داشته باشن...

گفت چطور؟

گفتم مثلا انتظار دارم فاطمه زینت هم دختر با سوادی باشه... و هم شغل و مسئولیت های اجتماعیش از فرزند آوری غافلش نکنه...

توی عصر ما بازم میشد خیلی از خانمهای دیندار باسواد و علم و معرفت باشن اما توی خونه باشن و فرزند آوری کنن... اما توی عصر اینا نمیشه...

گفت خیلی سخته... خندید و گفت خب پرستار میگیره برای خودش...

گفتم پرستار به تنهایی کمک کافی ای نیست... کمک اصلی شوهرش هست... اغلب ما مردها به علت خانه دار بودن مادرهامون چیزی که غالبا توی خانواده هامون دیدیم این بوده که بیشتر کارهای خونه و بچه ها به دوش مادر بوده... انگار باورمون شده امور خونه بیشتر وظیفه خانم خونه هست...

بعد وقتی اقتضای زمونه ما عوض شده... همین که یه ظرف میشوریم توی خونه فکر میکنیم شاخ قول رو توی کمک کردن به همسرمون شکستیم... در حالی که مسئله خیلی پیچیده تر از این حرفاست... خیلی مهمه که اون بچه توی خونه ای که زندگی کرده چه الگویی دیده از پدر و مادرش...

چون اگر الگوی اشتباه دیده باشه حتی اگه به لحاظ نظری فهمیده باشه پدر و مادرش الگوی درستی نبودن و بخواد در زندگی خودش تعدیلش بکنه کار سختی رو در پیش داره چون باید با ملکاتی در درون خودش روبرو بشه... و همه میدونیم تغییر، کار ساده ای نیست... چون هم همت کافی میخواد و هم انگیزه و هدف خوب و محکمی میخواد...

بعد گفتم مثلا اگر فلانی (زندگی شون رو از نزدیک مشاهده میکنیم) بیاد خواستگاری فاطمه زینب :)) بهش نمیدم...

با تعجب پرسید چرا؟!!

گفتم چون پدرش توی مسائل خانه داری هیچ کمکی نمیکنه... همیشه سرش شلوغ کار خودشه... با اونکه خانواده ی مذهبی ای هستن و آدمای خوبی هستن... اما این یک ایراد بزرگه...



اینو بگم که من فقط بلدم لالایی بخونم اما خودم با این لالایی ها خوابم نمیبره... منم مثل خیلی از مردا دو تا کار توی خونه انجام میدم فکر میکنم شاخ قول رو شکستم... 

متاسفانه... البته دارم روی خودم کار میکنم هاااا... خوب میشم یواش یواش...



چند سالی هست یه ابتکاری زدم:

توی خونه ما نیمرو هتلی (چون اولین بار امیر علی این نیرو رو توی یه سفری توی هتل خورد... بهش میگه نیمرو هتلی) رو فقط من توی خونه مون درست میکنم... خانمم اصلا درستش نمیکنه... هماهنگ شده هست که درست نکنه...

تخم مرغ هتلی  البته نیمروی من اینقدر عسلی نمیشه... چون مامان بچه ها دوست نداره...

خوردنی دیگه هم بستنی هست... بستنی رو هم فقط من توی خونه درست میکنم... کاملا انحصاریه...

یکی از علت های انحصاری شدنش اینه که بچه ها بین دست پخت من و مادرشون مقایسه نکنن :)

یکی اش هم اینه که یه غذاهایی رو فقط از من انتظار داشته باشن...

بچه ها چون این دو محصول خوردنی رو خیلی دوست دارن... و اونقدری میخورن تا کاملا سیر بشن... منم نامردی نمیکنم و در حدی درست میکنم که معمولا سیر میشن...اما بازم جا دارن... و دوست دارن بازم بخورن...

مثلا امیرعلی یه دونه تخم مرغ هتلی براش کمه دو تا هم زیاده... اما من یه دونه براش درست میکنم...

و هر وقت میگه من بازم میخوام... میگم هر کسی سهم خودش رو برداشت و خورد... تموم شد بابا... ان شا الله سری بعد...

و البته گاهی اوقات هم اصرار میکنه که دوباره درست کن... من میخوام...

اما معتقدم اینجوری خیلی غیرمستقیم و عملیاتی، بچه ها قانع بودن و مبارزه با نفس رو یاد میگیرن...

اشتباه میکنم؟

شیطانِ راه ولایت

مراسم ختم پدر سه شهید بود...

پدری که سه فرزند برای این انقلاب داده بود...

سخنران در اون مراسم حرفی زد که هر چند اون روز فقط یک حرف زیبا و خوشبویی بود که دوست داشتم عطرش رو به مشام همه برسونم... اما این روزها نگاه دیگه ای دارم به اون حرفها...

 

خطاب به پدر شهید میگفت:

آقای فلانی، ان شا الله در بهشت ابرار شراب طهوری بهتون بنوشانند تا دیگه نه خودی ببینی و نه مالکیتی بابت پسران شهیدت... جوری که فراموش کنی سه فرزند رشیدت رو برای انقلاب و برای امام زمان دادی...



انسان تا بابت ولایت و اعتقادش هزینه ای نده... تا به زحمت و رنج نیفته که اصلا وارد وادی نشد...

اما وقتی هزینه میده... وقتی در مسیر اعتقادات و ولایتش دچار داغ هایی میشه... دچار محرومیت هایی میشه... تازه وارد وادی خطر سقوط و فرصت عروج شده...

 

راستش خجالت میکشم که چیزی بگم... شاید حتی درست هم نباشه... اما سربسته و یه گوشه اش رو میگم تا بلکه مفید واقع بشه:

 

چند وقتی هست که متوجه حملات شیطان به خودم میشم...

مثلا وقتی میرم پیش دوستام... دوستانی که همه ولایی هستن و حرف شنیده...

میبینم هیچ کدوم مثل من در مشقت نیستن... یا زیر بار فرزند آوری نرفتن... یا اگر رفتن از پرستار گرفته تا پدر و مادر و برادر و خواهر دارن بهشون کمک میکنن تا ریتم عادی زندگیشون بهم نخوره...

میبینم هیچ کدوم مثل من مشکل مسکن ندارن... که مثلا مثل امسالی برای قرارداد جدید، اجاره ام دوبرابر شد... و تازه تذکرات صاحبخونه هم که...

و میبینم های دیگه...

 



شیطان از دو جهت حمله میکنه... یا میگه تو خیلی خوبی و خیلی جلو زدی...

یا میگه اینها که ادعای این مسیر رو میکنن پس چرا وارد وادی نمیشن؟!! و منو به این سمت میبره که بگم اینها فقط ادعا دارن...

 

واقعیت اینه که آدم وقتی برای ولایت و اهل بیت وارد یه میدان هایی میشه و مبتلا به گرفتاری هایی میشه این مسیر یک مسیر پرثمر و به شدت نورانی ای هست...یه نماز حقیقی هست...

و اینجا شیطان درون انسان شروع به بازیگری میکنه...

به قول آقای پناهیان ذکر یا مایوس و یا مغرور رو برات جلوه میده...

همون طور که وقتی به نماز یومیه مون قامت میبندیم ذهن به سمت خطورات خودش میره و برای خودش سیر میکنه... چون نماز یک جلوه از قیامت نفس هست... و باید خودمون رو به خودمون نشون بده...

در مسیر ولایت گام برداشتن و دچار گرفتاری ها و حوادثش شدن هم موجب قیام نفس میشه و درون انسان رو به خود انسان نشون میده...

اینجاست که انسان به این نتیجه میرسه باید شیطان خودش رو تسلیم خودش کنه... مسلمانش کنه...

یا در واقع خودش رو موحد کنه تا شیطان هم دست از سرش برداره... و تسلیمش بشه...

علت تسلیم نشدن شیطان در مقابل ما اینه که ما هنوز موحد نشدیم...



نمی خواستم این مطلب رو بنویسم... اما...

آحاد مردم رو دریاب

دیشب آقای رئیسی با مردم صحبت کردن...

نان سنتی تغییری نمیکنه... بنزین تغییری نمیکنه...

سوال:

اگر دادن یارانه از ابتدای خط (به قول شما تجار) به انتهای خط(مردم) خوبه... چرا برای نان و بنزین جیزه؟!!

 

برداشت من:

ترس و عدم شجاعت... نبود برنامه جامع...



قطعا مدیریتِ دادن یارانه از ابتدای خط به انتهای خط کار درستی هست... اما با مخبر و محسن و باقرو بقیه بروبچ... خدا عاقبتمون رو بخیر کنه...

 

رئیسی چون دوستت داریم اینقدر تلخ هستیم در مقابلت...

تلخی ما رو از لبخند اصولگراها بیشتر بخر...

من نه در سال 96 به یکی شدن باقر با شما خوشبین بودم... نه در 1400 از حمایت های باقر و زاکانی و ... از شما خوشم می اومد... اما ظاهر گردن کلفتی داره...

 

زیاده از این هم حرف بزنیم میگن طرفدار جلیلی بوده عقده داره... نامزدشون نه رئیس جمهور شده و نه سمت گرفته... دارن بی انصافی میکنن...

 

باشه...

ولی مردم سرمایه ی بزرگی هستن... دارید از دستشون میدید...

آقای رئیسی مردم شما رو دوست داشتن... بهتون امید داشتن... هنوزم ناامید نیستن... مراقب باشید اصوالگراها رئیس جمهور تک دوره ای تون نکنن و سری بعد دوباره کرسی دست اصلاحات نیفته...



دوستان من سواد رسانه ای درست حسابی ندارم... نمیدونم این حرفام به جا هست یا بیجا...

آب در آسیاب دشمن میریزم یا نقد دلسوزانه میکنم...

اما نمیتونم نفوذ کسانی که از مردم نیستن رو در دل دولت نبینم... نمیتونم نگم...



باشه آقای رئیسی... برمیگردم به حسن ظن ایمانی...

میگم همونطور که امیرالمومنین مجبور بودن به اشعث سِمت و قدرت بدن... احتمالا شما هم که شیعه ایشون هستین مجبور شدید به اشعث های جمهوری اسلامی قدرت بدید...

 

خوبه؟!!

حرف از برنامه "جامع" نداشتن نمیزنم... ان شا الله دارید...

ما از خدا توفیق میخوایم که بتونیم بریم سمت مردم و حتی شده 5 نفر از مردم رو بیدار کنیم که بیایید دست به دست هم بدید و کار اقتصادی بکنید و به امید دولت ها نباشید... شاید خدا به واسطه پشت هم شدن مردم ورق رو برگردونه...

 

بچه های دیگران برن از ترکیه چیز بخرن... ما سعی میکنیم به مردم بگیم اختیار بچه اش با خودش و شوهرش بوده... تقصیر این نبوده...دیگران هم ایشون رو مظلوم ترین سردار بدونن... حتی این حزب مافیا برای ماله کشی به این کار به خودش جراات بده تا از رهبری هم هزینه کنه...

باشه...

حرف نمیزنیم...

اما ما مردمیم آقای رئیسی..

همونا که سواد رسانه ای ندارن...

همونا که حرف حق هم بزنن دشمن بر گرده ی مطالباتشون سوار میشه و آشوب درست میکنه...

ما مردم چون شما رو از خیلی کثیر کابینه تون جدا میدونیم ازتون حمایت میکنیم...

 



ما کشورمون رو دوست داریم

رهبرمون رو دوست داریم...

دینمون رو دوست داریم...

نظاممون رو دوست داریم...

چون دوست داریم میریم به سمت هم افزایی مردمی... بچه ها مون رو هم ان شا الله با همین فرهنگ بزرگ میکنیم...

تحمل میکنیم... به خاطر امام زمانمون... به خاطر رهبرمون...

درست میشه...



حوصله جدلهای سیاسی رو ندارم... احتمالا به نظرات پاسخ مستقیم نمیدم...

من حیث لایحتسب

پرسید: چرا استاد میگه تو با وجود اینکه دیر اومدی و توی خیلی از مباحث هم حضور نداشتی ... خیلی خوب اومدی جلو؟!!... من که آدم خوبی نیستم... استاد برای دلگرمی دادن اینها رو به من میگه؟!!

گفتم: نه... راست میگه...

یادته در مورد فرزند آوری استاد گفته بودن خیلی از درس و بحثی هاش زیر بار نمیرن؟!!

گفت: آره...

گفتم: منظورشون از درس و بحثی ها همین دوستان خودمون هستن... اکثرا تک فرزندی هستن... اکثرا هم حول و حوش 40 سال هستن... دیره برای فرزند آوردن؟!!

گفت: شدن که میشه... شاید مشکل ناباروری براشون پیش اومده...

گفتم: همه شون؟!!... قطعا یه عده میتونن اما وارد این وادی نمیشن... چون سختی هایی داره...

گفت: آره... فلانی بهم میگفت من دیگه حوصله ام نمیکشه بچه بیارم... فلانی هم از من پرسید باز هم میخوای بیاری؟

گفتم: تو چی جواب دادی؟

گفت: گفتم نمیدونم... من سزارینی بودم... برام خطر داره...

گفتم: اگر خواستی از سختی هاش بگی... اشکالی نداره... بگو چه سختی هایی داری... اما هیچ وقت نگو چون سخته دیگه نمیارم...

گفت: چرا؟

گفتم: چون ممکنه پیش خودشون فکر کنن که این اگر میدونست آوردن سومی این سختی ها رو براش میاره قطعا نمی آورد... اون ندونسته افتاد توی این دام... ما چون میدونیم تن به این دام نمیدیم... مبادا جوری صحبت کنی که فکر کنن پشیمونی...

گفت: من که پشیمون نیستم...

گفتم: من میدونم... اما ممکنه اونها همچین برداشتی بکنن... خیلی مراقب باش چجوری جواب میدی...

گفت: تو به چهارمی هم فکر میکنی؟

گفتم: من به سومی هم فکر نمیکردم... البته که به خواست من اگر بود میگفتم 6 تا... اما واقعا برای سومی هم هیچ وقت باهات چونه زنی نکردم... کردم؟

گفت: نه...

گفتم: یادته قبل بارداری سوم، حدود 2 الی 3 ماه قبلش... یه بار صحبتی شد در مورد فرزند بعدی و مخالفت جدی داشتی؟!!... و گفتی حداقل باید سه ساله بشه این دومی...

گفت: یادم نیست... اما تو یادته دیگه...

گفتم: خب چی شد که بعد از دو ماه از اون مخالفت، خودت قلبا مایل شدی به فرزند سوم؟!! در حالی که دومی فقط 1 سالش بود... من که حرفی نزده بودم...

گفت: نمیدونم...

گفتم: من حیث لایحتسب بود...

اگر چهارمی ای هم در کار باشه... من حیث لایحتسب هست... حالا من بگم چهارمی ای در کار هست یا نه؟!!!

چیزی که نمی تونم به حساب بیارم چجوری در موردش نظر بدم؟... نظر شخصی منو بخوای که میگم به خاطر شرایط عملِ تو ووضع فیزیکی ات تا دو سال دیگه حتی فکرش رو هم نکن...

گفت: آخه تو هم وقتی که خسته هستی عصبانی میشی و سر بچه ها داد میزنی... قرار ما این نبود... اگر کشش نداری چرا باز بچه بیاریم؟

گفتم: داد زدن بر اثر خستگی مفرطِ من هر چند کار اشتباهی هست اما سلب توفیق نمیکنه... سلب توفیق وقتی اتفاق می افته که فکر کنیم چون سه تا بچه آوردیم کار بزرگی کردیم و دچار خودشیفتگی و از خود خرسندی بشیم... این خطر بزرگی هست... من از این میترسم...

گفت: آره... این خوب نیست... دوست ندارم اینجوری فکر کنم...

گفتم: آقا مجتبی تا منو دید توی قم... اومد سمتم و در اغوشم گرفت و کلی تحویلم گرفت و گفت خیلی مردی... احسنت...

به نیت 5 تن، 5 تا بچه بیار... به خدا اگر توی ساری بودی خودمون بچه هات رو برات نگه میداشتیم... شما که میتونید بیارید... علی آقا سه تا بچه داره... ما بچه اش رو میاریم خونه براش نگه میداریم که مادرش از کار و شغلش نمونه... برای شما هم نگه میداشتیم... حیف که نزدیک ما نیستی...

 

به مجتبی گفتم: آقا مجتبی... من از این تحویل گرفتن های شما میترسم بخدا... میترسم فکر کنم کار خاصی کردم که سه تا آوردم... و این توفیقش رو ازم سلب میکنه...

من میدونم که اگر خانمم کاملا سالم باشه و قدرت فرزند آوری هم داشته باشه و منم بخوام و کمکی هم داشته باشیم و .... اگر توفیق ندن نمیشه... حتی وسط این بحران جمعیت و بحران اقتصاد و بحران سلامت و بحران باورها و ...

آقا مجتبی گفت تو نیت کن... چرا توفیق ندن؟!!

اما من میترسم...

چون من همه ی آرزوم این بود که بدرد بخور باشم... و الان واقعا فکر میکنم بعضی از چیزها اگر باورم بشه با مغز زمین میخورم... دوست ندارم محاسبه گر باشم... بگم 4 تا میارم یا 3 تا... یا 5 تا...

من حیث لایحتسبه...

با محاسبه خرابش نکنیم...

اگر ازت پرسیدن بازم میخوای بیاری؟

بگو اگر فرزند آوری برای ولایت باشه... یه توفیقی هست که من حیث لایحتسب هست...

من چجوری برای رزقی که من حیث لا یحتسب هست بگم بهم داده میشه یا نه؟... یا کی داده میشه؟... یا چند بار داده میشه؟...

نمیدونم... دعا کنید بی توفیق نشیم

 

قسم جلاله (طنز)

رسیدیم به یه فروشگاه که تابلوهای قرآنی میفروخت...

خانمم گفتن من دوست دارم یه تابلوی چهار قل برای خونه مون بخریم...

گفتم بریم ببینیم... همینطور که داشت تابلوها رو میدید به فروشنده گفتم: شما اثراتی که برای چهار قل ذکر شده رو میدونید؟

خیلی با اطمینان و آرامش گفت: بله... برای دفع بلا هست... برای چشم زخم هست... اصلا توی خونه ای که چهار قل باشه امکان نداره دزد به اون خونه دستبرد بزنه...

پرسیدم: مگه برای چشم زخم تابلوی ون یکاد نمیخرن از شما؟

گفت: نه... در اصل چهار قل برای چشم زخمه... خودت ببین توی 4 تا سوره چهار تا قسم جلاله میخوره خدا...

گفتم: کجاش؟

گفت: اونجا که میگه: "قل اعوذ"

یه مقداری نگاش کردم و میخواستم بگم اگه ازم بزرگتر نبودی لپ هات رو میکشیدم به خاطر شیرین زبونیت...

ولی خب گفتم: ممنون بابت اطلاعاتی که دادید...

خریدیم... نصب هم کردیم...

 

اما 4 قلی که خودم طراحی کردم قشنگ تره...

بار اولم بود که تابلوی آیه طراحی میکردم

این ان شا الله چند روز دیگه بافته میشه:

پیرو مطلب قبلی

دوستان در مورد مطلب قبل نخواستم مستقیم جواب نظرات رو بدم...

اما چند نکته رو اینجا عرض کنم:

1_ مطلب قبلی توی ادبار شدید قلبیم نوشته شده و حال تنذیری داشتم... لذا بخشی از ماجرای ناموزونی ها در این کشور بر اساس اون حالم برجسته شده...

2_ بنده تا امروز آقای رئیسی رو اهل باند و جناح بازی نمیدونم و نمیدونستم... و بعضی از اعضای کابینه شون هم که توی ویترین هستن بهشون امیدوارم...

3_ اگر گفتم حاج قاسم بین مردم بیش از مسئولین هست... به نظرم حرف غیر واقع نبود... اما خب نظر منه... و این به این معنا نیست که در بین مردم آدم بد و حتی خیلی بد نداریم یا حتی کم داریم... نه...

اما انتظاری که از مسئولین حکومتی میره از مردم کف جامعه نمیره...

در زمان ظهور حضرت بقیة الله هم آدم بد توی جامعه و کف اجتماع وجود داره... اما آدم بد توی مسئولین وجود نداره...

لذا انتظار از مسئولین بیش از مردم هست...

4_ من فکر میکنم قبلا در مورد مردم و مخصوصا مومنین جامعه حرف زیاد زده باشم که بخشی از وضع موجود امروز جامعه (فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و...) رو زیر سر این مومنین عزیز میدونم... یعنی متاسفانه خودم رو هم از همین مومنین میدونم (تاسف بابت خود مومن پنداری هست) و به نظرم ما هم باید روز قیامت پاسخگو باشیم...

در کل میخوام بگم آدمی نیستم که نقش مردم رو در تعیین سرنوشتشون ندونم... و اونها رو از این وضع فاکتور بگیرم...

 

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
Designed By Erfan Powered by Bayan