سیاهه های یک پدر

انَا و علی ابَوَا هذِهِ الاُمَّه

نفرت سیاسی

یه جوون وقتی ازدواج میکنه (عموم مردم) بهش میگن حالا برو بنگاههای شهر رو بگرد... بلاخره یه خونه مناسب گیرت میاد...

با توکل به خدا میره و یه چیزی پیدا میکنه...

اگر شغل نداشته باشه... بهش میگن برو پیگیر باش... خدا بزرگه... برات جور میکنه...

اگر مریض بشه میگن برو بیمارستان ها و مطب ها پیگیر شو... خدا شفات میده...

اگه پول جهیزیه جور کردن دخترش رو نداشته باشه... میگن غصه نخور خدا جور میکنه...

اگه شغلش دچار ورشکستگی بشه میگن دوباره تلاشت رو بکن خدا برات جور میکنه...

.

چی میشد اگر مسئولین و کارمندان حکومتی( از دولت گرفته تا بقیه ارگانها و سازمانها...) همینطوری مثل مردم به خدا سپرده میشدن؟!!!

به جای خدا، نه بن داشتن... نه خانه سازمانی ای ، نه حق ماموریتی، نه ضمانت شغلی ای ، نه بازنشستگی ای... نه حقوق ثابتی...

میدونم نمیشه...

دیگه سپاهی ها احتمالا جزو خوبان این حکومت هستن...

سر جریان سوریه فقط یه نفر بلد بود خودش رو به خدا بسپره و با یه بالگرد بره وسط تکفیری ها...

بقیه همه درخواست یک یا چند لشگر و چقدر ادوات و ... داشتن...

مثل حاج قاسم توی مردم عادی مون بیشتر پیدا میشن تا مسئولین حکومتی مون...

مردم عادی هر روز بدون لشگر و ادوات راهی بسیاری از مشکلات میشن...

اگر توی سوپر مارکتی قدرت خرید نداشته باشن هیچ مسئولی نمیاد بگه خرت به چنده...

اگر توان پرداخت اجاره نداشته باشه هیچ مسئولی نمیاد بگه صاحب خونه ها باهات چکار کردن...

اگر شغلش ورشکست بشه هیچ مسئولی نمیگه ما حمایتت میکنیم...

اگر بچه شون مریض بشه...

اگر ماشینشون خرج سنگین برداره...

اگر قدرت پرداخت حق بیمه نداشته باشه...

اگر بدون بیمه بمیره...

اگر..

اگر...

چند تا مسئول این دغدغه ها رو دارن توی زندگی شخصی شون؟!!!

چند تا مسئول مثل حاج قاسم بلدن خودشون رو به خدا بسپرن و برن توی دل خطر؟!!



امسال روز قدس با بچه هام شرکت کردم...

اما همه اش این سوالات توی ذهنم میگذشتن...

وقتی میدیدم شعار دهنده ای که پشت وانت ایستاده و با بلندگو شعار میده بالای 60 سال سنش بود... برام سوال بود که چرا نباید یه جوان 30 ساله این شعارها رو بده؟!!

خسته ام...

از تسلط جناح های سیاسی بر مقدرات این کشور دلگیرم...

حال تهوع دارم از اصولگرا و اصلاح طلب و هر کوفت دیگه...

و وقتی میبینم حتی دولت رئیسی هم تا خرتناق در این مافیای جناحها غرق هست نگران میشم...



به نظرم این آخرین فرصت نظام هست برای قدرت دادن به مردم... برای به صحنه آوردن مردم...

به نظرم رئیسی این رو خوب میدونه...

اما تا حالا اتفاقی نیفتاده... کار خوب صورت گرفته اما نه در جهت به میدون آوردن مردم...

مردم رو قوی نکنید مافیای سیاسی و جناح ها کل کشور رو میبلعن...

این مافیا اونقدر قدرت گرفتن که...

بغضم رو از شما در دل نگه میدارم...

و از هیچ کدومتون نمیگذرم... در روز قیامت مثل سنگ میشم در مقابلتون...

.

.

خدایا عذاب بزرگتر از تحمل این مافیاهای کثیف قدرت (اصولگرا و اصلاح طلب و ده ها زهرمار دیگه) عذاب روبرو شدن با اهل بیت و شیعیان حقیقی شون در قیامت هست... 

اون زمانی که بپرسن تو کجا بودی وقتی اون مافیا هر روز بیشتر قدرت میگرفتن... تو در مسیر تضعیف اونها چه گامی برداشتی؟

اگر عذاب اول نکشدم عذاب دوم حتما کارم رو تموم میکنه...

 

 

خوابِ قرآنی (قم اللیل الا قلیلا)

میگفت اگر فرصت خواب در ساعت 9 تا 1 شب رو از دست بدید در هیچ ساعت دیگه ای روح بخاری به اندازه خوابیدن در این چهار ساعت تقویت نمیشه... هر چند ساعات خواب رو زیاد کنید... مثلا 12 شب تا 10 صبح بخوابید اونقدر احساس از بین رفتن خستگی نمی کنید که اون 4 ساعت رو بخوابید...

 

و من واقعا توی روز کمبود زمان داشتم... به خاطر شدت زیاد کارها و کوچیک بودن بچه ها و رسیدگیشون و خسته شدن همسرم و ....

هی میدویدم بازم هم خودم ناراضی بودم و هم همسرم...

میخواستم به خانمم بگم: پدر آمرزیده... نمی بینی نیم ساعت هم برای خودم ندارم... همه اش در خدمت شمام... پدر خودم هم در اومده... فرصت نفس کشیدن بدید بهم...

و دیگه به ساعت ده و نیم شب که میرسیدم تقریبا خستگی بهم غلبه میکرد... و شیطنت بچه ها عصبی ام میکرد... مخصوصا که 1 ساعت آخر بیداریشون وقت انجام کارهایی مثل مسواک زدن ها، خواباندن بچه ها... آشغال جمع کردن... آماده کردن کیف برای مدرسه فردا و...بعضی مراقبت های درمانی مثلا روغن زدن توی بینی امیر علی برای خون دماغ نشدن درا ین فصل و... اگر سرما خوردن دادن دارو ها و... یا عوض کردن پوشک قبل از خواب و... بعد به همه اینها اضافه کنید که من کارها رو خیلی با آرامش و بدون عجله کردن انجام میدم یعنی زمان بیشتری هم میبره...

بعد فکر کنید در اوج خستگی وقتی زیر اندازشون رو پهن میکردم تازه بازی کردنشون با تشک ها شروع میشد... مثلا میرن زیر تشک و تشک رو جمع میکنن و باهاش قایم باشک بازی میکنن و ... انگار تازه اول انرژی شون هست...

 

خانمم هم میگفت منم خسته ام... کشش ندارم... و کمکی بیش از این میخواست...

مونده بودم...

میگفتم خدایا... من همه ی وقتم رو دارم میذارم... چکار بکنم دیگه؟!!...

وقتی این سخنرانی رو در مورد خواب شنیدم... به خانمم گفتم بیا یه مقداری سبک زندگیمون رو تغییر بدیم...

ایشون میگن روح بخاری در 4 ساعت از ساعت 9 تا 1 شب به صورت کااامل ترمیم و تقویت میشه... بعد شرایط خواب رو هم گفتن مثلا تاریکی مطلق باشه و صدایی نباشه و ...

گفتم به نظر من برای امثال من که مزاجم هم بهم ریخته این جواب نده... بلاخره بخشی از خستگی من ناشی از کبد چرب هست... اما بیا امتحان بکنیم...

خب خوابیدن ساعت 9 شب مخصوصا توی رمضان که بعد از 8 اذان میگه تقریبا غیرممکن هست... رکوردی که تونستیم ثبت بکنیم خواب در ساعت 10.30 شب بوده...

ولی آقا برای من که معجزه کرده...

ساعت 2 شب چنان خستگیم در میره که انگار تازه متولد شدم...

خانمم هم خیلی دوست داره زمان صبحش رو احیا کنه... اما میگه خسته ام و نمیتونم از خوابم بزنم...

ولی این روش رو ایشونم خیلی پسندیدن... چون دیدن میشه از این زمان استفاده کرد و نیاز به خوابشون هم برطرف بشه...

 

اون بنده خدا میگفتن اگر شما بتونید این 4 ساعت رو بخوابید روح بخاری (اصطلاح طب سنتی هاست... آقا دکتر مهربون بیا به کمک) جوری استراحت میکنه و خستگی تون در میره که جسم میتونه 20 ساعت بعدش رو براتون کار بکنه...

چون اونجا هم بحثی داشتن که اعضای اصلی بدن مثل قلب و کبد و ... خواب و استراحت ندارن... و 24 ساعت در حال فعالیت هستن پس دقیقا خواب به کدام شان انسان برمیگرده و چه چیزی در انسان نیاز به استراحت داره...

و میرسیدن به روح بخاری و سلسله و رشته های عصب در جسم انسان...

 

خلاصه که خیلی جواب داده و همسرم هم خیلی مایل شد ساعتش رو از 10.30 بیاریم عقب تر و حتی به 9.30 برسونیم برای بعد رمضان...

 

میخوامت خداجون...

حلقه ی مفقوده ی ظهور...

اگر فرض کنیم که حق متعال جسمیت پیدا کنن و بیان روی زمین و همه بدونن این خداست که جسمیت پیدا کرده و جز به منافع ما و جز به خوشبختی ما فکر نمیکنه و راضی نمیشه...

و باز هم فرض کنید این خدای مجسم در ذهن همه خیر مطلق هست و همه مایلند که مو به موی دستوراتشون رو اجراء کنن...

 

فکر میکنید در چنین شرایطی جامعه به سمت هدایت و صلاح و رستگاری میره؟!...

در چنین شرایطی اون خدای مجسم دیگه غریب نمیشه؟ و بسط ید داره؟!!

 

نظر من اینه که :خیر...

تازه آغاز برملا شدن باطن هاست و تازه وقت دیدن عجایب از مردم هست...

تازه وقت دیدن این واقعیت هست که مردمی که این خدای مجسم رو خیر مطلق میدونن و دوستش هم دارن اما با همه ی این وجود تنهاش میذارن...

حلقه ی مفقوده کجاست؟

 

حلقه ی مفقوده اینجاست که اگر اون خدای مجسم و خیر مطلق بیرونی، یک نمایندگی در درون هر شخصی نداشته باشه، کارها همچنان قفل باقی میمونه...

حالا بحث رو از فرض خارج کنم و واقعی ترش کنم:

پیامبری که لاینطق عن الهوا بود و جز خیر مطلق از زبانشون جاری نمیشد، هرگز حاضر نبودن و نشدن تشخیص حق رو به مردم تحمیل کنن...

اگر یک تشخیص دهنده حق در بیرون وجود داشته باشه (امام) اما سیستم تشخیص حق در درون هر انسانی بیدار و فعال نباشه، امام غریب میشه... هر چند همه ی دلها با اون امام باشه...

 

لذا غیبت همون مهلت و فرصت حق هست برای آگاه شدن مردم به این حلقه ی مفقوده...

هر وقت مردم به این تشخیص برسن که اگر سیستم تشخیص حق در درونشون فعال نباشه (بصیرت) وجود تشخیص دهنده حق در بیرون خیلی نمی تونه جامعه ای رو الهی بار بیاره... اونوقت هست که ظهور اتفاق می افته...

 

شاید سوال پیش بیاد که اگر غالب مردم اهل تشخیص حق در جزئیات زندگی (بصیرت) باشن دیگه چه نیازی به امام دارن؟

سوال قشنگی هست...

به نظر من اگر به جواب این سوال برسیم میفهمیم چرا غیبت امام معصوم یه محرومیت نبوده بلکه یک فرصت الهی بوده... و اگر به جوابش برسیم در می یابیم که معنای حقیقی ظهور چیه؟!!

 

حرف خوبی که ضد دین درست میکنه...

خیلی از آدم خوبا ناخودآگاه موجب بد شدن خیلی آدما میشن...

چون اون کار خوب یا اون حرف خوب رو در مقام بیان و عمل، کفران میکنن...

یعنی چی؟

یعنی یه حرف خوب رو چون خودشون خوششون اومده بیان میکنن و با اون حرف خوب هم با دیگران احتجاج میکنن... 

سوال:

آیا خدا هم دوست داره توی اون لحظه و اون مکان، اون حرف بیان بشه؟

به همین سادگی میشه با حرفهای خوب و کلام معصومین، آدما رو از حقیقت دور کرد...



دوستی همیشه از بعضی اشقیا در صدر اسلام ابراز برائت و تنفر شدید میکرد و میکنه... و همیشه هم انتظار داره من در برابر اون ابراز تنفرش تایید و همراهی داشته باشم...

اما من غالبا سکوت میکنم و بحث رو عوض میکنم... چند باری هم در وقتی که در مورد اون اشقیا حرفی نمیزد بهش گفتم ابراز تنفر و برائت تو به این شکل، میتونه تنفر و برائت اطرافیانت رو از اون اشخاص کم کنه.. و اگر اشخاص پلیدی هایی در درونشون باشه چه بسا تبدیل بشن به مدافع اون اشقیاء...

اونجا به شکل دیگه ای استدلال کردم و پذیرفت...

اما بهش نگفتم تو برائتت چون برای خدا نیست، اینقدر برجسته اش نکن... دشمن سازه... منکرسازه...

اما این دوستم به خاطر اینکه غالبا در مقابل تخلیه استرسش به شکل ابراز برائت از اشقیا سکوت میکنم، داره به من بدبین میشه...



اول به خودم میگم...

با حرف خوب و کار خوب، میتونیم دشمن خدا و دین درست کنیم

نکنیم...

شاکله

 قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَى شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِیلاً

 

دلم نمیاد ترجمه اش رو بنویسم... حس میکنم گویایی متن از بین میره...

توی این آیه ربط بین شاکله و هدایت رو بررسی و تفکر کنید...

شاکله چیه؟ که هدایت من در گرو این شاکله هست...

و جالبش اینجاست که اگر هدایت من  به شاکله ام مربوطه... پس چرا بحث عمل کردن هر کس بر اساس شاکله اش رو هم مطرح میکنید؟!!

خب فقط بفرمائید هدایت یا میزان هدایت هر کسی بر اساس شاکله اش هست...

اما بحث عمل کردن هم مطرح میشه...

این یعنی دنیا محل بروز و ظهور شاکله هاست... اصلا اولیای خدا وقتی نگاه به انسانها میکنن در واقع نگاه به شاکله شون میکنن...

 

حالا شاکله چیه؟

سه تا فاکتور هست که در ساختن انسانها نقش بسزایی ایفا میکنه

1_ آگاهی

2_ گرایشها

3_عمل یا رفتار

مجموع این سه تا میتونه شاکله باشه... البته من تحقیق بیشتری میکنم اگر به نتیجه ای غیر از این رسیدم ان شا الله دوباره در موردش مینویسم... (این بحث نتیجه تحلیل و تفکرم روی مباحث معرفت شناسی آقای پناهیان هست که حدود 2 سال پیش گذروندم)

 

آگاهی ها مستقیما روی رفتار ما تاثیری ندارن... لذا دوستانی که میگن تا از کنه چیزی سر در نیاریم عمل نمیکنیم خودشون رو فریب ندن... سر هم در بیاری و بپذیری حق هست باز هم ممکنه عمل نکنی...

هیچ تضمینی وجود نداره...

نمونه اش عمروعاص لعنت الله علیه...

به لحاظ نظری از خیلی از یاران امام، بیشتر به حقانیت امام علی آگاه بود... اما دشمن هم بود...

اعمال ما مستقیما از گرایش های ما تاثیر میگیرن...

آگاهی ها هم میتونن گرایش ها رو تحریک کنن... یعنی چراغی باشن برای گرایش های ما...

آگاهی ها فقط نقش چراغ رو دارن برای گرایش ها...

اعمال ما هم تقویت کننده ی گرایش های ما هستن...

و انسان ملغمه ای هست از گرایشات سطح پائین و سطح بالا... مثلا موقع نماز صبح هم گرایش به خواب در ما فعال هست هم گرایش به عبادت و بندگی...

هر دو گرایش فعال هستن... باید به یکی شون عمل کنی... به هر کدوم عمل کنی اون رو تقویت کردی...

لذا انسان دائم بین گرایشات خودش در جنگه...

دائم در مبارزه هست...

جالبه که با عمل به گرایش های خوب، گرایش های خوب تقویت میشن و با تقویت گرایش های خوب آگاهی ها هم بی پرده تر و شفاف تر میشن...

گیر و مصیبتی که آگاهی های ما و قدرت اندیشیدن های ما دارن اینه که گرایشات روی اونها هم تاثیر میذارن... فیلتر میندازن روی اونها...

مثلا طرف به یکی علاقه داره... از هر طرفی اندیشه میکنه تمام منطقش گویی در خدمت تایید اون علاقه اش هست... البته غالبا اینطور نیست که کور کنه آگاهی رو... اما خیلی تاثیر داره... مثالش هم باز همون عمروعاص هست... با اینکه گرایش به باطل در وجودش شدید بود اما این گرایش نمی تونست حقانیت امیرالمومنین رو در آگاهی اش بپوشونه...



برای من همیشه این سوال وجود داشت که گرایش به عشق در وجود هر انسانی وجود داره... واقعا چطور میشه عاشق شد؟

عاشق خدا

عاشق اهل بیت...

عاشقی که بی قراری کنه... غم عشق به جانش بیفته...

بله اکثر ماها یه وقتایی هوایی میشیم اما خب...

اینطوری گاهی به گاهی... فایده ای نداره... دل راضی نمیشه...

 

لذا بعد از کلی اندیشیدن به این نتیجه رسیدم:

دلا باید تنت را خسته داری... 

دلا باید دهان را بسته داری...

که سالک را دهان بسته باید

تن خسته، دل بشکسته باید

 

قربان علامه واقعا... این دو بیتی خیلی دقیقه دوستان من... خیلی...

خطاب به دلش میکنه...

تن رو مال دلش میدونه... به دلش میگه تن خودت رو خسته کن...

قربان این دل...

این جسم مال دلمونه دوستان...

به دلش میگه تن خودت رو خسته کن...

این یعنی در وادی عمل به گرایشات سطح بالات خودت رو خسته کن...

حق جسم ما خسته شدن هست...

بعد میگه دهانت رو هم ببند... زیاد اهل گفتن نباش...

چرا؟

نا اهل میشنوه؟

اون خیلی در درجه اول اهمیت نیست...

تن خسته و دهان بسته، دلت رو میشکنه...

دل شکسته میشی...

خودت اسباب دل شکستگیت رو فراهم میکنی...

حالا بیا هر چیزی که چشیدی رو بگو... کسانی پیدا میشن جور بهت بی احترامی میکنن که از بیرون دلت رو میشکنن...

وقتی هم دلت شکست بازم دهانت بسته میشه...

یعنی تو میتونی تنت رو در راه خدا خسته کنی... حرفات قشنگ میشه... گفتنی هات شنیدنی میشه...

اگر مراعات نکنی و در گفتن بریز و بپاش کنی... از بیرون دلت رو میشکنن تا کمی کنترل زبان کنی...

اگر خودت کنترل زبان بکنی خود بخود دل شکسته میشی...

و این بهترین نوع سلوکه...

عاشق دل خسته و تن خسته میشی...



اگر عشق میخوایم باید وارد جنگ در گرایشاتمون بشیم... با عمل کردن به بعضیشون و عمل نکردن به بعضی دیگه...

و اینطوری شاکله مون تغییر میکنه... و شاکله هم قابل تغییر هست...

فقط باید اهل مبارزه شد

 

 قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَى شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِیلاً

انصاف

از تیر ماه سال 99 تا الان خیلی تلاش کردم برای تثبت دفتر کارم...

از وقتی حرفه ای تر به شغلم نگاه کردم تجربه های خیلی ارزشمندی بدست آوردم که هیچ وقت دانشگاه این تجربه ها رو به من نمیداد...

همه ی مقدمات رو فراهم کرده بودم که برج 6 امسال دل رو یکدله کنم و فقط بچسبم به دفتر کارم و دیگه حقوق بگیر جایی نباشم...

خانمم گفت قبل از اقدام یه مشورتی بکن...

گفتم به نظر من نیازی به مشورت نیست... 

این سفر مشهد فرصت خوبی بود برای راهنمایی گرفتن... خانمم اومد پیشم و گفت الان فرصت خوبیه... بیا با هم بریم... مسئله کارت رو بگو...

رفتیم...

توضیح دادم که تجربه این سالهای شرکت خیلی برام مفید بود و الان توان این رو دارم که جدا بشم و ضربه ای بهم وارد نشه...

و کلی ضرورت های دیگه رو هم بیان کردم که چرا باید از این شرکت بیام بیرون...

از من پرسید:

اونجا بهت نیاز دارن؟!! 

گفتم : بله... خیلی هم زیاد...

گفت: تو از شهر خودت برای معیشت مهاجرت کردی...

این شرکت توی زمانی که تو بهشون نیاز داشتی بهت فضا دادن... تجربه دادن... پا گرفتی...

الان که اونها بهت نیاز دارن انصاف نیست رها کنی... و به صرف اینکه خودت از جدا شدن آسیب نمی بینی بخوای جدا بشی، انصاف نیست...

انسان مومن، بی انصاف نیست...

بعد یقین داشته باش، بی انصافی توی زندگیت اثر میذاره...



خیلی برام عجیب بود...

اصلا شگفت زده شده بودم... و تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم...



دوستی داشتم که خیلی برام محترم و مغتنم بود و دوستش داشتم...

شاید توی بعضی از مطالبم هم ازش چیزایی گفته باشم...

ایشون تاثیر خیلی ویژه ای داشتن در ورود من به درس و بحث ها و مخصوصا اون سالهایی که مباحثات منظم و مداوم داشتیم خیلی در شکل گیری منظومه فکری من موثر بودن و خیلی جاها اشکالات منو برطرف کردن...

چند روز قبل از عید وقتی خبر جدا شدن این دوست از جمع و البته تقابل این دوست با جمع خودمون رو شنیدم حسابی شگفت زده شدم...

این دوستم با دو برادرش و یک خواهرش و همه اینها با همسرانشون توی جمع ما بودن...

جالب بود که فقط خودش از جمع جدا شد و برادرها و خواهرهاش هنوز هستن...

وقتی برادرش منو توی مشهد دید با خوشحالی به طرف من اومد و گفت: انتظار داشتم هر کسی رو اینجا ببینم جز تو!!!

شاید برای مخاطبان من جدا شدن یک فرد از یک جمع موضوع عادی ای باشه اما برای من پر از ناباوری بود...

توی این دو هفته با موضوع کنار اومدم... و پذیرفتم که هر کسی یک آستانه ای داره...

کاش حداقل دلایل جدا شدنش یه مقداری عمیق بود...

خیلی مسائل بیخود و... از همه اش بوی تفرعون میاد...

چرا فلانی برای شورای شهر رفت... چرا به من نگفتین برم...

چرا وقتی رئیسی خواست مدیر معرفی کنن بهش... منو معرفی نکردید و ....

حالا کاش فقط همین اختلافات بود...

توهین به استاد و ...

چرا آخه؟

 

در کل نیاز بود که همچین شخصی اینطوری جلوی من پودر بشه... تا بیشتر روی خودم دقیق و عمیق بشم...

خدا عاقبت همه ما رو ختم بخیر کنه...

 

 

جراتِ طوفان

یه غم هایی هست که نگفتنش به انسان وزانت میده... نور میده...

میسوزوندت ولی کسی نمی بینه...

رشدت میده اما کسی نمیدونه این رشد از کجا حاصل شد...

همه فکر میکنن اگر حرف موثری میزنی مال اون کتابایی هست که خوندی... یا مثلا مال دوستایی هست که داری یا اساتید خوبی داشتی....

اما نمیدونن اون کتابا و دوستا و اساتید هم به خاطر اون غم پنهانی ات بهت داده شده...

حدود 17 سال پیش خواهری که یه سال از خودم کوچیکتر بود توی تصادفی از دنیا رفت... توی اون تصادف فقط من بودم و خواهرم... روی دست های من تمام کرد...

غم ثانیه، ثانیه اش رو هیچ وقت و برای هیچ کس نمی تونستم و نتونستم بگم...

و نگفتم...

همیشه اگر گفتنی هم بوده در همین حد بوده...

شاید فقط مادرم، نگفته، همه غم های منو درک میکرد... و پدرم...

چون بعد از اون واقعه انگار خیلی بیشتر هوای دلم رو داشتن...

بعد از 17 سال دارم توی یه مطلب و عمومی تر بهش اشاره میکنم...

چون...

حس میکنم خدا یک غم دیگه ای داره به من میده...

توی این غم ان شا الله موت ظاهری ای در کار نیست...

اما باطنم رو نشانه رفته و گویا قصد کشتنم رو داره :)



 

و چند کلمه با خودم:

عزیزم تمام اتفاقات خوب عالم توی کتمان و راز نگهداری می افته...

عشق، ناموس نظام هستی هست...

بین ناموس و ستر همیشه ربطهای عمیقی هست که اگر فقط شمه ای از این ربطها به ما گفته بشه از شدت ابتهاجش مست میشیم...

چقدر این واقعه با حقیقت ستر و ناموس همخوانی داره که بزرگی میگفت خانمی با موهاش حاجت میگرفت... شاید به سادگی و در تعاریف فقهی نشه موی زن رو ناموس تلقی کرد نمیدونم... شایدم تلقی کردن... اما میگفت اون خانم بزرگوار به پشت بام خانه شون میره و در مکانی که هیچ انسان زمینی ای به ایشون دید ندارن موهایی که همیشه از نامحرم پوشانده شدن رو نمایان میکنن و اون موها رو روی کف دست هاشون میگیرن و رو به آسمان با خدای خودشون نجوا میکنن... و حاجتی که باید بگیرن رو میگیرن...

نمیدونم... تحلیل ناقص منه... شاید حتی یاوه گویی باشه اما وقتی این واقعه رو شنیدم یاد حضرت زهرا سلام الله افتادم در مسجد... وقتی امیرالمومنین رو به زور برای بیعت به مسجد برده بودن...

میگن حضرت فاطمه سلام الله دست به موهاشون بردن و در اون حال ستون های مسجد شروع به لرزیدن کردن که امیرالمومنین به سلمان فرمودن به فاطمه بگو نفرین نکنه...

قطعا حضرت زهرا سلام الله بخوان نفرین کنن گیراست... اما اینکه شکل ظاهری این مسئله با دست بردن به موهایشان اتفاق می افته قطعا رازها و حکمت ها داره...

 

و عشق ناموس نظام عالم هست...

عزیزم اگر سودای عشق داری بدان تو را به ستر خواهند کشاند...

و تمام اتفاقات در ستر و در نهانی خواهد افتاد...

غمی و داغی رو بهت خواهند چشاند که نتونی بیانش کنی...

الهی راز دل نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر

 

یاد این بیت زیبا افتادم:

لب باز نکردم به خروشی و فغانی...

من محرم راز دل طوفانی خویشم...

 

آقای راز دار...

قربان دل طوفانیت...

به ما هم جرات و طاقت طوفان بده...

به حقیقت... نه به مجاز...

یادگاری بنویسید...

این روزها حس میکنم در آغوش بی انتهای اهل بیت هستم وقتی هر روزش مثل ستونی در زندگی من قائم شد و قیامت کرد...

دیروز که تولد امام حسین علیه السلام، کشتی ازل تا ابدِ نجات بود... منو به یک سال قبل برد و یاد اینکه خبر مسرت بخش دختر بودن فرزند تو راهیمون رو گرفتیم... و البته هدیه بزرگترش این بود که اسم زینب هم برای این مادرِ پدر، به ما هدیه داده شد و این هدیه یک روز مانده به غدیر همچون پریرویی که تاب مستوری نداشت رخ به عالم اضداد گشود و نام فاطمه رو هم همچون ستونی برای نام زینبیش با خودش آورد و از زبان استادمون در روز عید غدیر به ما هدیه داده شد...

همه سال عید غدیر ما به دیدن استاد میرفتیم و عید غدیر سال گذشته با وجود اینکه استاد به خاطر سید بودنشون و عالمی ربانی بودنشون سفره دار و مهمان دار هستن از صبح تا شب... اما خودشون با ما تماس گرفتن و تبریک گفتن و شادمانی کردن و فرمودن اگر نظر منو در مورد اسم دخترم میپرسید فاطمه زینب صداش کنید...

 

و امروز روز تولد مظهر قدرتِ امام حسین علیه سلام هست...

روز تولدقمر منیر بنی هاشم حضرت ابوالفضل العباس...

و به عشق این آقازاده اسم فرزندم رو امیرعباس گذاشتم...

اسم که نیست باباش به فداش... ذکره...

چقدر خوبه توی خونه آدم پر از ذکر باشه...

هی بگی امیر علی بیا... امیر عباس کجا رفتی... فاطمه زینبم چی میخوای بابا؟...

همه اش ذکر...

تازه وقتی علی رو با امیر میگم حس ادب هم بهم دست میده...

عباس رو با امیر میگم حس مودب بودن بهم دست میده...

علیِ خالی... عباسِ خالی... روی زبونم نمیچرخه وقتی این نامها ذکر خونه ام هستن...

 

تمام این روزها رو به خاطر اذکاری که اهل بیت در خانه ام جاری کردن ، و شادی حقیقی رو در دل تمام سختی ها در دل ما مهمان کردن، روزه میگیرم و این شادی دنیای آخرتی رو گره میزنم به شادی عبودیت و شکر...

 

امیرعباس یه جورای خاصی برام ذکر حضرت عباس علیه سلام هست...

مثلا وقتی امیر علی چیزی که با زحمت درستش کرد و اون چیز خراب میشه امیرعلی خیلی ناراحت و عصبی میشه و گاهی حتی میزنه زیر گریه...

اینجور مواقع امیرعباس 2.5 ساله میره پیشش و شروع میکنه کمک کردن به امیرعلی تا دوباره اون چیز رو درست کنه...

یا یه بار وقتی امیرعلی وو امیرعباس رو برده بودم حمام... وقتی داشتم بازو و زیر بغل امیرعلی رو تمیز میکردم چون خیلی قلقلکی هست از شدت تحریک به جای خنده جیغ میکشید... امیرعباس فکر کرد من دارم امیرعلی رو تنبیه میکنم که امیرعلی جیغ میکشه...

بازی خودش با آب رو ول کرد و اومد دست منو گرفت و با نگاهش و لبخند ملتمسانه اش از من میخواست امیرعلی رو رها کنم...

خیلی از برادر و خواهرش دفاع میکنه... با اونکه 2.5 سال بیشتر نداره...

بعد من چطور یاد امیرعباس صحرای کربلا نیوفتم؟!!

جانم به فدات ای کسی که با یاد هیبت تو رعب در دل دشمنان حسین علیه سلام می افتاد و امنیت و آرامش در خیام اباعبدالله...

 

الحمدلله بابت تمام این ذکرهای عینی...

روی جای جای بدن زندگیتون یادگاری بنویسید...

اینجا تنها جایی هست که هر چی زیباتر تتو کنید بهتر زندگی میکنید...

از این برادرتون داشته باشید این حرف رو...

جای خالی روی بدن زندگیتون نذارید...

بدون یاد خوبان که این دنیا جای نفس کشیدن نیست...

هست؟!!

اینجا میمانم... تا هر وقت تو بخواهی...

22 بهمن سال 57 ازدواج کردن...

یکی از لذت هام این بود که وقتی باهاش میشینم برام از خاطرات جنگ و جبهه بگه...

شیمیایی بود و جانباز اعصاب و روان...

آبان 1400 زن و شوهر مبتلا به کرونا شدن...

12 بهمن 1400 هم چهلمین روز وفات پدر خانمم بود...

یه شب که توی بیمارستان همراهش بودم بهم گفت: بابات توی همین اتاق بستری بود؟!!

گفتم: نه... اتاق بغلی بود...

بغض کرد...

گفتم نگران نباشید... شما که الحمدلله حالتون خیلی خوبه... اکسیژنتون هم اومده بالای 90... ان شا الله تا دو سه روز آینده مرخص میشین...

الان فقط دلم برای این میسوزه که خانمم خیلی خوشبین بود که باباش خوب میشه... و میگفت نمی تونم توی بیمارستان ببینمش... وقتی خوب شد اومد خونه میرم پیشش...

چون بخش کرونایی هم بود نمیشد خیلی هم رفت و آمد داشت...

اما دیشب بهم گفت...

گفت: من امید داشتم خوب بشه بابا...

عزیزم...

خدا رحمتش کنه...



دهه ی فجر هست...

اما حال دل من امسال متفاوت هست...

من رئیس جمهور نیستم... وزیر نیستم... مدیر کل نیستم...

یه شهروند ساده هستم...

خیلی ساده...

حقوق بگیر هیچ ارگانی هم نیستم... هیچ امتیازی از هیچ ارگان و سازمانی هم ندارم...

نه خونه سازمانی بهم میدن که افزایش بی رحمانه اجاره ها رو نچشم...

نه توی فروشگاهی بن خریدی به من میدن که گرونی کالاها رو نبینم... از هفت دولت آزادم... مثل خیلی از مردم کشورم...

حتی کارت عضویت بسیج هم ندارم... نشده دیگه...

مثل خیلی از مردم ساده و کارگر کشورم، نه دلم به سازمانم خوشه... نه به حقوق دولت... نه نظامی هستم و نه دولتی و نه هیچی...

(من از جنس همون هام که چند روز پیش به رئیس جمهور گفت کارمندان فلان سازمان دولتی به حقوق 10 تومنی شون گله مندن و اعتراض کردن... ماهایی که ماهی 3 میلیون میگیریم به کی باید اعتراض کنیم)

دلم به ربوبیت خدا خوشه...

دلم به هدایت اهل بیت خوشه...

دلم به امتحان بودن این چند صباح قرصه...

همین شهروند ساده ی ساده... که اگر همین بیمه اش رو هم از این ماه نتونه رد کنه سر پیری بازنشستگی هم بهش نمیدن....

همین شهروند ساده... چنان در مقدرات این مرز و بوم شریکه که گاهی وزیر و رئیس جمهور اینقدر نقش ایفا نمی کنن...

 

فقط توی جایگاهی که هستی و قرار داری وظایفت رو بشناس... همون رو درست انجام بده...

اگر فقط یه همسر رو به تو سپردن... فقط سقف خونه ات (ولو استیجاری) رو به تو سپردن... توی همون محدوده درست عمل کن...

تو با درست عمل کردنت توی همون محدوده کوچیک مقدرات یه کشور رو تغییر میدی...

 

کسی میدونه این جمله ی آبی رو چجوری باید بگم که غلو به نظر نیاد و نمایشی و شعاری فرض نشه؟!!



چند روز پیش کسی که تحت تاثیر من به رئیسی رای داده بود...

با حجم بدبینی بسیار زیاد شروع به نقد دولت کرد...

چالش های از اول انقلاب تا حالا رو مطرح میکرد و میگفت پس اینها دارن چکار میکنن؟!!

این میدونسته اوضاع اینه و اومده دست گرفته دولت رو... دیگه اگه الان بگه قبلی ها چه کردن و... باید زد توی دهنش...

.

.

حسابی که استرس و هیجانات منفی اش تخلیه شد و کلی انرزی منفی به ما حواله کرد...

گفتم حالا دولت جدید ان شا الله بتونه به وعده هاش عمل کنه... هنوز زوده برای قضاوت...اما میدونی مقصر اصلی در اینکه این 40 سال اون خروجی لازم گرفته نشد کیه؟!!!

گفت: حتما مردم!!!!!

گفتم: نه...

مومنین بیشترین تقصیر رو دارن...

مومنینی که نخواستن ربط دین و سیاست رو بفهمن... و نفهمیدن...

و بدتر اینکه نفهمیده اظهار نظر هم کردن...

اکثریت مومنین برای اجتماع خودشون... برای اطرافیان خودشون... چراغ راه نبودن...

شما فکر میکنی اون مدعی ایمانی که متاهله و یا فرزند نداره یا با یه فرزند خودش رو گول زده... توی مصائب20 سال آینده شریک نیست؟!!!

گفت حتما مسئولین هم هیچ تقصیری ندارن... سیاست ها کلان هم هیچ تاثیر و تقصیری ندارن...

گفتم: مومنینی که در جایگاه خودشون بهترین عملکرد رو نداشتن به اندازه همون مسئولینی که کار رو به بحران کشوندن باید منتظر عقوبت باشن...



دهه ی فجر هست اما دلم گرفته...

امتحانی که توی این دوره هم مسئولین باید پس بدن و هم مردم و به خصوص مومنین سخت تر از دوره قبل هست...

نمیخوام مشکلات خودم رو مطرح کنم... از خدا خجالت میکشم... اما برای بیان مطلب دیگه ای میخوام بهش اشاره کنم...

خوشحالم که چتر حمایت هیچ سازمان و ارگانی بر سرم نیست و وقتی توی این اجتماع مردم نسبت به هم بی رحم میشن هیچ حفاظ مصنوعی ای مثل حمایت ارگانها و سازمانها شامل حالم نمیشه و قشنگ این بی رحمی رو لمس میکنم و منم نواخته میشم...

اما میدونم خدا توان مالی منو بیشتر از خیلی از مردمانم قرار داده... قطعا اونا بیشتر از من نواخته میشن...

فقط خواستم بگم من از بین همین مردم دارم حرف میزنم...

ما با درست عمل کردنمون توی همین محدوده کوچیک خودمون مقدرات یه کشور رو تغییر میدیم...



به اون دنیا و زندگی اون طرف بیش از قبل فکر میکنم...

اونقدر که وقتی خانمم میگه حرفی بزن... ساکت نباش اینقدر!!!... جلوی خودم رو میگیرم تا حرف از زندگی دنیای بعدی نزنم...

ناراحت میشه... میترسه طفلکی...

از وقتی دائم به اونطرف فکر میکنم... میبینم چقدر فرصت دنیا فرصت مغتنمی هست...

عجیبه... فرصتی ناب...

خدایااا

واقعا اینجا موندن دلیل محکمی میخواد... و اگر فرصت طلایی این دنیا نبود چه ارزشی داشت موندن در اینجا؟!!!

اگر انگیزه ی یاری دینت و یاری ولی اعظم ات و اولیایت نبود...

اگر انگیزه ایجاد استعداد برای عاشقی نبود...

چطور میشد این دنیا رو تحمل کرد؟!!!



حال دلم خیییلی سنگین بود...

نمی تونستم ننویسم خدایا...

مادر

از قبل میدونستم حضرت علامه حسن زاده بسیار به مادرشون ارادت دارن...

و این ارادت صرفا یه ارادت غریزی نبود...

ایشون بارها میفرمودن مادر من اهل ولایت بودن و من از مادری پاک و اهل ولایت شیر نوشیدم...

مادر ایشون توی سن 27 سالگی وقتی که علامه فقط 7 یا 8 سال داشتن از دنیا رفتن...

و علامه میفرمودن اگر کسی یه فاتحه برای مادر من بخونه منِ حسن زاده با هر چقدر آبرویی که نزد خدا دارم قربان اون شخص میشوم...

 

چند روز پیش یه صوتی از یکی از شاگردانشون میشنیدم که میگفتن یک بار که نزد علامه بودم ایشون با بغض و حزن سنگینی میفرمودن اونهایی که با اعتقادات من مخالفت هایی دارن به مادرم تهمت میزنن و توهین میکنن... مادر من غرق در ولایت اهل بیت بود... با مادر من چکار دارن؟!!



اما اینها رو گفتم که برسم به این حرف...

توی مستندی که در شبکه قرآن از ایشون پخش میشه این شبها...

پسرشون میگفتن... علامه وقتی 7 سالشون بود شبی خواب میبینن که دو پرنده در دستانشون هست و یکی از پرنده ها پرواز میکنه و از دستش جدا میشه... فردای اون روز به مکتب یا مدرسه میره... به شهر آمل...

توی شهر آمل به ایشون خبر میدن برگرد به روستا و به مادرت سر بزن... مادرت حال خوبی نداره و مریض هستن...

از آمل تا اون روستا با ماشین 45 دقیقه راه هست ... اون کودک 7 ساله ناگهان یاد خوابی می افته که شبش دیده بودن... و اضطرابی به وجودشون می افته و از آمل تا اون روستا رو یک نفس میدوه...

وقتی میرسه میبینه مادر از دنیا رفتن...

 

نمیدونم چرا این قسمت از مستند اینقدر حالم رو آشوب کرد...

انگار رفتم به 7 سالگی علامه و کلی با ایشون گریستم...

علامه در نوجوانی هم پدرشون رو از دست دادن...

 

عزیزم...

چجور در ابتدای راه غریب شدی...



میفرمودن آیت الله جوادی آملی آیت نهار هستن و علامه حسن زاده آملی آیت لیل...

در اون روستای دور افتاده هم مدفون شدن...

توی خونه خودشون... کنار همسرشون...

حیات و مماتشون همه در گمنامی ظاهری...

چیزی که خودشون همیشه دوست داشتن...

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
Designed By Erfan Powered by Bayan