سیاهه های یک پدر

انَا و علی ابَوَا هذِهِ الاُمَّه

گرفتار قبورِ خویشتن

فرزندم

گاهی فاصله ما تا فرج ، فاصله ما تا عاشق شدن، فاصله ما تا وصال، فقط یک روز و بلکه کمتر از یک روز، استقامت است...

اما سالها رنج فراق و رنج ابتلائات تلخ را تحمل میکنیم... و ناله میزنیم...

هیچ اتفاقی به این اندازه دل کسانی که بر ما ولایت دارند را نمی سوزاند... 

وای از قبوری که خود را در آن محبوس ساختیم...

متاع الی حین

هادی: آخه پدر من ، شما هم به من حق بده... دوست ندارم توی این سن و توی این سطح تحصیلاتی ام از شما حقوق ماهیانه بگیرم و زندگی مشترک خودم رو اداره کنم... همش یکسال دیگه ارشدم رو میگیرم... نهایتش یک سال بعد ارشدم هم تکلیف این پروژه هایی که داریم با استادمون برای اون شرکت دانش بنیان کار میکنیم به یه سرانجامی میرسه... ما هم از این بلاتکلیفی بیرون میاییم... اونوقت به روی چشم... میشه اون موقع به ازدواج فکر کرد...

مادر: "کاسه زیتون را از آشپزخانه به روی سفره می آورد و کنار هادی میگذارد و با نگاهی به ساعت دیواری میگوید:" مادر تا اذان خیلی وقت نمونده... حرف که میزنی غذات رو هم بخور...

پدر: "یک لیوان آب برای خودش میریزد و آب را میخورد و بشقاب خودش و همسرش را که خالی شده را روی هم میگذارد در همین حین میگوید:" هادی جان ازدواج مسئله ای نیست که من بخوام به تو تحمیل کنم... وظیفه ام هست که بهت بگم... خدا تو رو مختار افرید...من گفتم تا تکلیف تحصیل و پروژه هایی که مشغولش هستی مشخص بشه خودم خرجت رو میدم بی منت... تو فرصت عمر رو از دست نده... ازوداج کن... بعدش هم خدا رزاقه... کارت جور میشه... حالا میگی دوست نداری دستت توی جیب پدرت باشه... خب خودت به فکر یه شغل موقت کم دردسر باش تا تکلیف شغلت مشخص بشه... مثلا چند بار بهت گفتم انبار به اون بزرگی اونجا بدون استفاده افتاده... میتونی توی اون فضا قارچ پرورش بدی و بفروشی ، میتونی توی..

هادی: " با نگاهی متعجب و پر از اکراه به پدر میگوید:" بابا تو رو خدا دست بردار... پرورش قارچ چیه؟!!! اصلا من نمیفهمم من اگر دو یا سه سال دیگه ازدواج کنم آسمون به زمین میاد؟!! " وسط دعای سحری که از رادیو در حال پخش است گوینده اعلام میکند: شب زنده داران کوی دوست، فقط پنج دقیقه تا اذان صبح فرصت باقیست و دوباره صدای ملایم دعای سحر فضا را پر میکند _ هادی نگاهی به بشقاب دست نخورده اش میکند و چند قاشق خورش روی برنجش میریزد"

پدر: پسرم تو که بحمدلله درک خوبی داری و میدونی مسائلی مهم تر از کار و تحصیل وجود داره که اگر فرصتش رو از دست بدی دیگه اون فرصت برنمیگرده... همین الان هم سن ازدواجت رفته بالا... مسائلی در زندگی مشترک وجود داره که اگر در سن بالا واردش بشی هضم اون مسائل برات سخت میشه... مخصوصا برای ما مردها...

هادی: " با بی میلی قاشقی غذا به دهانش میگذارد و با نگاهی آرام به پدر میگوید" بابا انصافا حرفتون رو درک میکنم راست میگید... اما خب چکار کنم... الان خودم رو وارد استرسهای زندگی مشترک بکنم همه رشته هام پنبه میشه...

پدر: رشته هات پنبه نمیشه بابا... بلکه تلاشهات برکت پیدا میکنه... اون کسی که میگه رشته هات پنبه میشه شیطانه... محاسبات وهم و خیالی هست که تحت ولایت عقل نیستن... "نگاهی به ساعت میکند و میگوید:" چرا نمی خوری؟... روز بلنده!!، اذیت میشی...

مادر: واقعا همین طوره... شیطان چون خودش دور شده از رحمت حق، جوری در انسان نفوذ میکنه که انسان هم رحمت حق رو نسبت به خودش، بعید و دور ببینه...

هادی: " زیتونی را در دهانش میگذارد و نگاهی سوال گونه به پدر می اندازد و می پرسد" یعنی محاسبات قوه واهمه همون شیطانه؟

پدر: اگر گسسته از عقل باشه، بله... همون شیطان درونه...

مادر: باید با این شیطان چکار کرد؟

پدر: باید همون کاری رو کرد که رسول اکرم صلوات الله علیه انجام دادن... فرمودن : من شیطان خودم را مسلمان کردم... شیطان تکوینا موجو بدی نیست اما تشریعا ، شرور زیادی داره که باید برای دفع شرش تدبیر کرد... چون تکوینا بد نیست رسول اکرم نفرمودن من شیطانم رو به هلاکت رسوندم... اما برای دفع شرور تشریعی اش ، شیطانشون رو تسلیم کردن... شیطان هیچ وقت مومن نمیشه... اما میشه تسلیمش کرد...

هادی: چقدر جالب... میشه تحلیلی تر ربط بین وهم و خیال رو با شیطان بگید بابا!!! "دعای سحر تمام میشود و بخشی از سخنان یکی از علما پخش میشود هادی با عجله لیوانش رو پر از آب میکند و آب میخورد"

پدر: بحث علمی اش مفصله بابا... فقط همین اندازه بدون ماهیت ادراکات وهم و خیال یک ماهیت تثلیثی هست یعنی تویی هستی... درک تو هست ...و پدیده ای که اون رو درک میکنی... این سه عنصر در درک وهم و خیال قابل حذف نیستن... بد هم نیستن.. اقتضاء عالم طبیعت هست... برای اینکه ما در این ماهیت ادراک تثلیثی گرفتار نشیم فرمودن: الحجة قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق" یعنی اول حجت رو به ما رسوندن بعد ما رو در وادی وهم و خیال قرار دادن... تا در این وادی توقف نکنیم و بتونیم عبور کنیم... عالم طبیعت اقتضائاتی داره... هم شیطان از اقتضائات عالم طبیعت هست و هم قوای ادراکی وهم و خیال...

هم تمتع ما از عالم طبیعت "متاع الی حین"  هست یعنی فرصتمون محدوده و هم وقت و فرصت شیطان " الی یوم الوقت المعلوم" هست یعنی زمان این ملعون هم محدوده... تنها راه عبور از این ماهیت ادراکی وهم و خیال که تثلیثی هست و ذاتا از درک توحیدی دور شده اینه که تسلیمش کنیم... والا فرصت کوتاه هست و هرگز کسی با تکیه صرف بر ادراک وهم و خیال به درک توحیدی نخواهد رسید...

هادی: راستش خیلی نیاز دارم تفصیلی تر بهش بپردازم... هنوز نتونستم خوب هضمش کنم... اما در کل چجور باید تسلیمش کرد؟...

پدر: " از جایش بلند میشود و با لبخندی میگوید: " وقتی میفهمی ازدواج مهمتر از تحصیل و اشتغال هست.... ازدواج کن... اینقدر هم چرتکه ننداز... فرصتها کوتاه هستن

هادی: "با لبخندی شیطنت امیز میگوید" فعلا که دور ، دور شیطانه " صدای اذان از رادیو بلند میشود و هادی به ظرف غذایش نگاه میکند که همچنان پر است"

 

 


گرفتارِ ذهن

--: احساس میکنم به همه چیز حداقلی نگاه میکنه... هدف بلند نداره... به تحصیل، به فرزند آوری، به روابط اجتماعی، به سیاست و فرهنگ... بابا؟!!!


++: چیه دخترم... حرفت رو بگو... راحت باش...


--: من اشتباه نکردم در انتخاب حمید؟!!!


++: هر انسانی ممکنه اشتباه کنه دخترم... اما چرا فکر میکنی اشتباه کردی؟... حمید مرد خانواده دوستی هست... انسانی متشرع!!... هنجارمند!!!... صبور!!!... خیلی خوبیها داره...


--: مرد ایده آلی نیست... یعنی با ایده آلهای من خیلی فاصله داره... این منو میترسونه...


++: مرد ایده آل... چه ترکیب قشنگ و ذهن گرایانه ای !!!! یاد یه لطیفه افتادم... میگن خدا وقتی زن رو خلق کرد دید خیلی اون زن نگرانه... به اون زن فرمود نگران نباش مرد ایده آل در هر گوشه زمین پیدا میشه... بعد زمین رو گرد آفرید تا گوشه نداشته باشه... "لبخندی میزند و سیبی را به دختر نشان میدهد و با چشم اشاره می کند که میخوری؟..."


--: "دختر سر در گم نگاهش میکند و ادامه میدهد" خب اگه افق نگاهش کوتاه باشه من نمی تونم دوستش داشته باشم... حتی ممکنه بعدا منو هم محدود کنه...


++: "در حال پوست کندن سیب" مهمتر از دوست داشتن تو اینه که اون دوستت داشته باشه... داره؟!!!


--: "مکثی میکند نگاهش را از روی میز عسلی به سمت  پنجره هال که رو به حیاط هست برمیگرداند" آره... دوستم داره... از رفتارهاش خوب میفهمم اینو...


++: "لبخند ملایمی بر لبانش مینشیند" پس مشکلت زیاد جدی نیست... فقط باید مواظبت کنی... کسی تضمین نکرده که این دوست داشتن همیشه باقی بمونه...


--: بابا من حرفم چیز دیگه هست... من نمی خواستم با همچین آدمی زندگی کنم... شما پدرم بودید... تایید شما برای من خیلی اطمینان بخش بود... شما منو میشناختید... چرا تایید کردید حمید رو؟... به نطر شما من نمی تونستم با فرد ایده آل تری از حمید ازدواج کنم؟


++: دخترم من حمید رو فرد مناسبی دیدم برای زندگی با تو... چون بین حمید و افرادی که هنوز به خواستگاری ات نیومده بودن و ممکن بود هیچ وقت هم نیان مقایسه نکردم... حمید رو به عنوان کسی که واقعی بود و به خواستگاری ات آمده بررسی کردم... اگر تو حمید رو با زندگی ایده آل ذهنت مقایسه میکنی و به این نتیجه میرسی که حمید مناسب نیست، من حمید رو با اونچه تو الان هستی مقایسه کردم و به این نتیجه رسیدم فرد مناسبی هست... اگر تو حمید رو فقط به عنوان همسر بررسی کردی من اون رو به عنوان پدر آینده هم بررسی کردم...


--: متوجه نمیشم بابا... یعنی چی که "با اونچه من الان هستم مقایسه کردی؟" ،در منِ الان چی دیدین که میگید حمید فرد مناسبی هست برای من؟


++: قبل از اینکه دلیلم رو بگم، بهت میگم که بدونی نظر من در مورد حمید، فقط نظر من بود و وقتی ازم پرسیدی بهت گفتم... تصمیم نهایی با خودت بود...شبیه انسانهای ضعیف نباش که از زیر بار تصمیمشون و انتخابشون فرار میکنن... اینو گفتم که اگر صحبتی میکنیم به این سمت کشیده نشه که دنبال مقصر بگردیم... قرار هست قدری وجودی تر و حقانی تر به موضوعت نگاه کنیم... اگر به فکر حلش هستی البته... "سیب پوست کنده را نصف میکند و جلوی دختر میگذارد"


--: " نگاهی به سیب می اندازد و نگاه نگرانش را به سمت پدر میگیرد" نمی خوام دنبال مقصر بگردم... نگران زندگیم هستم...


++: تا حالا به غذا خوردن حمید دقت کردی؟


--: "با تعجب به پدر نگاه میکند" متوجه منطورتون نمیشم... خب مثل همه غذا میخوره دیگه!!!


++: نه اتفاقا... حداقلش اینه که مثل تو غذا نمی خوره... حمید وقتی غذا میخوره آدم گشنه اش میشه... بر عکس تو... توی انجام هر کاری که هستی انگار یه کار مهمتر از کاری که داری انجام میدی وجود داره که باید به اون برسی... در لحظه زندگی کردن رو بلد نیستی یعنی هنوز اون سعه رو پیدا نکردی... "گازی به سیبش میزند مکثی میکند"

عزیزم، حمید زندگی کردن بلده چون روی زمین قدم برمیداره... تو اما نیاز داشتی کسی از تعلیق بیرونت بیاره کسی از دنیای ذهنت بیرونت بیاره... 


--: خب اهداف و عقایدم هستن... انسان به عقایدش زنده هست... نیست؟!!!


++: آره... اما اگر عقایدی در واقعیت و در رفتار انسان تجلی نکنه حیات بخش نیست... دنیای ذهنی تو خیلی زیباست... اما گرفتار ذهنت شدی دخترم... هنوز یاد نگرفتی روی زمین بیاریشون... وقتی گفتی حمید دوستت داره بیشتر به صحیح بودن انتخابمون یقین پیدا کردم... چون وقتی تو نمی تونی زیبایی های ذهنت رو روی زمین بیاری یعنی یک خلاء داری... منی که سالها زندگی مشترک رو تجربه کردم میدونم زندگی کردن با آدمی که دچار ذهنش شده کار سختی هست... دوست داشتنش هم سخته... وقتی میگی حمید دوستت داره توی دلم به سعه وجودی اش احسن میگم... ازم ناراحت نشو دخترم ، تو از دور خیلی دوست داشتنی هستی... اما دوست داشتن الانِ تو از نزدیک کار هر کسی نیست...


--: اگه اینطوره پس حمید عاشق چی در وجود من شده... چرا دوستم داره؟


++:شاید حمید اهداف بلند تو رو نداشته باشه... اما در جایگاه خودش مستقر هست... خودشه... این یعنی صدق... صدق موجب میشه شخص نور پیدا کنه... شاید به خود حمید هم بگی چرا همسرت رو دوست داری دقیقا نتونه بگه... نور وجودی حمید نور وجودی تو رو درک میکنه... برای همین دوستت داره... اصلا من چرا باید جواب بدم... از خودش بپرس...


--: یعنی میگید من باید مثل حمید بشم و از ایده آل های ذهنی ام فاصله بگیرم؟


++: نه... زندگی با حمید تو رو به اینجا میرسونه که عقایدت رو بیاری روی زمین و اجراء کنی... دخترم عقایدت هنوز برای خودت هم حیات بخش نیستن... تو که اهل تامل هستی... به این فکر کن که وقتی از عشق به مبدا و عشق به تعالی حرف میزنی و از گفتنش لذت میبری، چرا در فراغ این عشق نمی سوزی؟... چرا شبیه عاشق ها نیستی؟...حلقه مفقوده کجاست؟... 


--: حلقه مفقوده زمانه بابا... نیست؟


++: زمانِ خالی؟!!!...دیدی گرفتار ذهنی؟!!... سیبت رو بخور بابا جون... به حرفهام فکر کن...


--: "نگاهی به سیب می اندازد و کمی تامل میکند و با حالت استیصال میگوید" چیزی که در دل این زمان اتفاق می افته خیلی سخته؟


++: "بلند میشود و کتش رو می پوشد و به سمت پنجره هال میرود نگاهی به حیاط می اندازد و برمیگردد به دختر نگاهی میکند و میگوید" به عاشق شدنش می ارزه دخترم... شجاع باش... آدمای ترسو هیچ وقت خودشون رو توی آتیش عشق نمی اندازن... کارشون فقط از دور نگاه کردن و حسرت خوردنه... بزن به دل ماجرا دخترم..." نگاه نگرانی به دختر میکند و به سمت در هال میرود و خارج میشود" 

انسانهای قوی

پسرم... دخترم...

انسانهای ضعیف وقتی عاشق میشوند ممکن است برای از دست ندادن عشقشان مقابل خدا هم بایستند...


انسانهای معمولی وقتی عاشق میشوند میتوانند بدون فکر کردن به رضایت خدا هم عشق بورزند و عاشق باشند که البته بعید نیست اینها هم اگر در بوته آزمایش قرار گیرند به گروه اول بپیوندند


انسانهای قوی اما پایدارترین عشق و رهاترین محبت را به انسانهای دیگر دارند اما اگر خدا را از عشق و محبت شان بگیرید دیگر آنها را نخواهید یافت...


هیچ بعید نیست که در زندگی تان با انسانهایی مواجه شوید که محبت شما رو برانگیزانند و به آنها متمایل شوید... از هر کدام از این سه گروه که باشید...


این اتفاق فی النفسه ایرادی ندارد... اما بدانید دو گروه اول وقتی در این میدان قرار بگیرند آسیب خواهند دید... و از تعادل خارج خواهند شد و چه بسا در ورطه گناه می افتند


و بدانید فقط انسانهای قوی میتوانند به این حدیث جامه عمل بپوشانند و شهادت گوارای وجودشان باد:

مَن عَشِقَ فَکَتَمَ و عفَّ فمات فهو شهید

تصور و تصدیق

فرزندم:

در موضوع تصور و تصدیق در منطق و فلسفه تاملی شایسته و بایسته داشته باش... مبادا مانند اغلب کسانی که فلسفه و منطق میخوانند سطحی و حداقلی با این موضوع مواجه بشوی...

نهایت رهاورد علمی و نظری و برهانی این است که مخاطب را در مقام تصور و تحلیل، به شناخت و یقین برساند... این شناخت و یقین هم صرفا یک یقین نظری است... شاید بتوان این یقین را مصداق علم الیقین دانست که اولین مرتبه یقین است...

اما پسرم، دخترم!!!!

نمیبینید که بسیاری از انسانها در مقام ذهن در تصور و تحلیل و دانش نظری در یک موضوعی (هر چه باشد) معطلی و نقصانی ندارند اما در مقام قلب، در تصدیق آن موضوع معطل هستند؟!!! 

چگونه میشود در مقام ذهن در تصور و تحلیل یک موضوع به یقین برسیم اما در مقام قلب در تصدیق همان موضوع نتوانیم تصدیق کنیم و بیارمیم؟ حقایق زیادی هستند در این مورد که باید دریابیم...

بدان انسانها زمانی شوق و انگیزه حرکت پیدا میکنند که بتوانند با قلبشان حقیقتی را تصدیق کنند... تصدیقی که موجب حرکت و تلاش برای انسان میشود تصدیقی است که در قلب آن شخص اتفاق می افتد... و تصدیق قلبی تصور و تحلیل ذهنی را هم ارتقاء میدهد...

و ان شا الله آنقدر لطافت در ادراکات داشته باشی که دریابی ادراکات ذهنی و ادراکات قلبی در عرض هم نیستن که به تبع هم عرض بودن گاهی رابطه تقابلی پیدا کنند بلکه این ادراکات در طول هم هستند و مهیمن همدیگر...


اگر روزی قدرت علمی قابل توجهی داشتی بدان که به واسطه قدرت علمی تنها میتوانی بر تصورات و تحلیلهای ذهنی انسانها غالب بشوی... و چه بسا همین غلبه صرفا تصوری و تحلیلی تو موجب ایجاد مقاومت و استیحاش طرف مقابلت شود در مقام تصدیق قلبی... یعنی حتی ممکن است مسیر هدایت را دورتر هم بکنی... و چه بسا بسیاری از مقاطع اصلا نباید در مقام تصور و تحلیل , حجت را تمام بکنی و اکر احتجاج صرفا نظری بکنی چه بسا باید تاوان پس بدهی... و این جدیست فرزندم


ادراکات انسان در مقام تصور و ذهن ساختار چندان متفاوتی ندارد با ادراکات انسان در مقام تصدیق و قلب... بلکه تنها اختلاف رتبی دارند... همان حقیقتی که در مقام قلب تصدیق میشود وقتی تنزل پیدا کند در مقام ذهن و فکر، تصور و تحلیل میشود...

باز هم دلسوزانه توصیه میکنم در این موضوع نیک بیاندیشی که چگونه است که کسی در مقام ذهن و فکر و تصور، حقیقتی را میفهمد و اذعان دارد اما در مقام قلب، نمی تواند آن را تصدیق کند... اگر این را دریابی و بفهمی در مواجهه ات با انسانها و تعامل با انسانها تغییر روشی اساسی خواهی داد چون با تصدیق قلبها میتوانی به آسانی تصور و تحلیل ذهن ها را هم ارتقا بدهی اما هیچ تضمینی نیست که با توجیه و غلبه بر تصورات و تحلیل ذهن ها بتوانی تصدیق قلبها را هم بگیری... فقط همین اندازه به تو میگویم:

در وجود هر انسانی، تصدیق قلبیِ یک حقیقت، دست خداست... و البته عاقل تر از آنی که نیاز باشد برایت توضیح بدهم که در اینجا خواست خدا از خواست خلق جدا نیستند...

پس برای خدا باش تا خدا کلام و رفتارت را سکوت و سخنت را موثر گرداند....



# موقت:
میدانم بسته بودن نطرات حس خوبی به انسان نمی دهد و اصلا دوست ندارم این انرژی منفی را به مخاطب بدهم... اگر این مسئله برایتان آزار دهنده است لطف کنید و دنبال نکنید این صفحه را...
هیچ وقت با نطرات بسته نوشتن برایم خوشایند نبوده اما در این وبلاگ به دلایلی، متفاوت است و تا کنون هیچ سختی و کمبودی برایم نداشته... لذا احتمال اینکه این روش ادامه پیدا کند زیاد است... اما بزرگواران تقیدی در دنبال کردن این صفحه نداشته باشند...

رابطه ی عشق و اعتدال

فرزندم:

رابطه ی قابل تاملی بین اعتدال و عشق وجود دارد... هر اندازه که عاشق حق و حقیقت باشی در تعاملاتت با دنیای پیرامونت اعتدال داری... عشق به حق و حقیقت موجب میشود  شخص عاشق نسبت به ماسوا الله هم عاشق شود... یعنی در مقام همسری، خالصانه عاشق همسرش میشود... در مقام پدری یا مادری خالصانه به فرزندانش عشق میورزد... در مقام فرزندی همینطور... در مقام همسایگی و دوستی و رفاقت همینطور... اما عشقش به ماسوا الله هرگز آن افراد را محدود و مضیق نمی کند... آزارشان نمی دهد... بلکه آنقدر انرژی مثبت در دوست داشتنش موج میزند که نوعا مخاطبانش را به او وابسته میکند... 

در نامه های قبلی هم گفتم که برای اینکه فرزندی که نطفه اش منعقد میشود، اعتدال مزاج داشته باشد باید با عشق و میل وافر عمل انعقاد نطفه انجام گیرد... بیراه نیست اگر بگویم یکی از صدها دلیلِ 40 روز فاصله گرفتن حضرت ختمی مرتبت صلوات الله علیه و حضرت خدیجه سلام الله علیه به هدف انعقاد نطفه حضرت فاطمه سلام الله علیه به خاطر همین مسئله اعتدال مزاج فرزند بوده... بلاخره قاعده عالم طبیعت است... نمیشود صاحب عصمت به قواعد عالم طبیعت بی اعتنا باشند...

خلاصه حرفم این است که فقط در صورت وجود اعتدال در تعاملاتت، بیشترین جاذبه و بجاترین دافعه را خواهی داشت و لذا بیشترین اثرگذاری را خواهی داشت و برای داشتن اعتدال در تعاملاتت به جهان پیرامونت (از همسر و فرزند گرفته تا دیگران) باید خیلی عاشق باشی... و هرگز عشقت به خلق الله شدت واقعی و پایدار نمیگیرد مگر اینکه پشتوانه ای مانند عشق به حق داشته باشد...

عشق به الله ، خودش را در عشق به ماسواالله تجلی میدهد... پس عاشق شو تا اعتدال پیدا کنی... و حتی میتوان گفت اعتدال داشته باش تا عاشق شوی... در اسفار صدرالمتالهین هم میخوانی که انسان در سفر اول به سمت حق میرود... به سمت عاشق شدن میرود... وقتی به عشق رسید در سفر دوم در اسما و صفات حق سیر میکند... تا خودش را شبیه معشوق کند... وقتی رنگ معشوق گرفت در سفر سوم از درونش عشق به ماسوا الله برانگیخته میشود و عاشقانه به سمت خلق میرود... در بین این عاشقان کسانی که بیشترین شباهت را به معشوق پیدا کردند اولوالعزم میشوند... آنقدر عاشق میشوند که با سنگ خوردن و توهین و تمسخر شنیدن دست از عشقشان برنمیدارند... ولو این طرد شدن از سمت خلق الله ، نهصد سال به طول بیانجامد... ولو این آزار دیدن به قدری باشد که بفرمایند: هیچ پیامبری به اندازه من آزار ندید...


لذا فرزند عزیزم،

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید...

عشقی نسیم گونه

فرزندم:

مدتهای مدید در بین افرادی حشر و نشر داشتم و زندگی کردم که مثلا اگر حال خوشی داشتم و ابیاتی مثل:

 

"آتشی از عشق در جان برفروز ... سر بسر فکر و عبادت را بسوز...

موسیا آداب دانان دیگرند .... سوخته جانان و روانان دیگرند"

 

رو با خودم زمزمه میکردم باید در پاسخ به سوالات اطرافیانم ساعتها بحث میکردم که در این ابیات الزاما عشق و سوخته جانی با فکر و عبادت رابطه تقابلی ندارند...

یا کلی توبیخ میشدم که مولوی سنی است و چرا از یک سنی دفاع میکنم؟ حال آنکه همچین عقیده ای نداشتم...

یا حتی باید پاسخ میدادم که او صوفی هست یا نه...

 

تکرار زیاد این اتفاقات من را به این باور رساند که عشق مانند عطر است... عطری بسیار قوی و خوشبو و غلیظ...

اگر تمام مایع این عطر غلیظ را روی لباس "ناس" بریزی ممکن است از شدت بوی عطر سردرد بگیرد... و پس بزند...

عطر را باید نسیم گونه به مشام انسانها رساند تا روحشان تازه شود... اگر میخواهی بدانی "نسیم گونه" یعنی چه؟

 

این مطلب را بخوان:

مهمترین بخش آن مطلب را دوباره جداگانه برایت می آورم تا تامل کنی:

 



ما اگر در اه عقایدمان، خودمان اهل عمل کردن باشیم، اهل ثبات قدم باشیم... اهل هزینه دادن باشیم... به مرور زمان منشاء اثر میشویم... کاری که خدا میکند این است که تصدیق دیگران را نسبت به ما تقویت میکند... 
یعنی تصدیقشان را بر تصوراتشان و تحلیلهایشان و ذهنیاتشان امامت میدهد... در حالی که اگر شما بالاترین قدرت علمی رو هم داشته باشید اول باید در مقام تصور و تحلیل ، ذهن مخاطبتان را اقناع کنید بعد تازه وقتی ذهنش قانع شد معلوم نیست او بتوند آن حکم را به قلب خودش راه بدهد و تصدیقش بکند یا نه...
اما اگر برای خدا ،خودمان را هزینه بکنیم خدا دلها را به سمت ما متمایل میکند یعنی تصدیقشان را بر تصوراتشان و تحلیلهایشان امامت میدهد...
یعنی بدون اینکه بفهمند چرا، تاییدت میکنند و این تایید قدرت درکشان را بالا میبرد و در مقام تحلیل و تصور هم توفیقات بیشتری پیدا میکنند... درست مثل مواجهه با خود خدا در فلسفه... شما وجود حق را از ابتدا بدون اینکه بتونید تصور کنید ، تصدیق میکنید...


و فرزندم بدان:

این نسیم شدن جز با صبر و حلم زیاد میسر نمی شود... در حدیثی میخواندم که :صبر امام خوبیهاست
و هر چه فکر کردم جز به این نتیجه نرسیدم که این امامت همان امامت در عقاید شیعه است... یعنی تمام خوبیها و صفات پسندیده نفس ، قائم بر صبر است... یعنی حتی میشود گفت: "لولا الصبر لساخت الحسنات باهلها"
چون بین صبر و امامت رابطه عجیبی است... حضرت موسی علیه سلام حضرت خضر را در مجمع البحرین ملاقات کرد... مجمع البحرین مقامیست که مختص امام است در هر عصری... و اگر کسی بتواند به این مجمعیت برسد به طفیل و ولایت امام است... حضرت موسی علیه سلام در طلب این امامت بود... در طلب اسرار این امامت بود....و مهمترین مسئله در این سفر، مسئله "صبر" بود برای حضرت موسی...
روی مسئله صبر خیلی تامل کن... و بدان هر چه صبورتر شوی بصیرتر میشوی و بیشتر منشاء اثر میشوی... اما بدان انسانهای صبور و بصیر از منطر عوام الناس اصلا قابل درک نیستن...

 

 

 

همسری زیبا

پسرم:

اگر میدانستم در سن ازدواج عقلی قوی نداری و ممکن است دچار مقایسات شیطانی شوی و مثل خیلی از ماها گاهی اوهام بر تو غلبه کند به تو پیشنهاد میدادم در ظاهر همسرت هم توجهی جدی کنی تا همسری را انتخاب کنی که ظاهرش هم به دلت بنشیند و یک زیبایی متعارفی داشته باشد... تا مبادا دچار مقایسه ظاهر همسرت با زنان دیگر شوی که در این شرایط از "شر وسواس خناس" برای تو بسیار نگرانم...


اما اگر بدانم عقل قوی ای داری و دچار قیاسات شیطانی نمیشوی به تو توصیه میکنم فقط به باطن همسری که میخواهی انتخاب کنی توجه کن... و اگر دختری را دیدی که باطنی نورانی دارد و سعه وجودی دارد سعی کن هرگز از دستش ندهی ولو از نگاه دیگران بهره چندانی از ظاهر نداشته باشد و به تو قول میدهم که اگر خودت عاقل باشی و همسری زیباسیرت انتخاب کنی که از نطر دیگران ظاهر زیبایی ندارد ، هرگز در چشم تو زشت جلوه نخواهد کرد... به تو قول مردانه میدهم...


در یکی از تعاملاتم با اقوامی، با طلبه ای جوان از اهالی کرمان مواجه شدم و مصاحبت کردم... این طلبه عزیز بسیار شبیه سیاه پوستان افریقایی بود... مثل افریقایی ها صد در صد سیاه نبود اما واقعا سوخته بود... و شبیه اونها بینی پهن و....

اما این جوان آنقدر باطن ناز و زیبایی داشت که تمام حالات چهره اش برای من شبیه عشوه گری زیبارویان جهان بود... هر وقت میخواستم به خانه آن فامیل بروم میگفتم اگر آن دوستمان هم هست بگویید بیاید ما دلمان برایش تنگ شده...

بسیار زیبا صحبت میکرد... بسیار بجا صحبت میکرد... تحلیلهایش قند در دلم آب میکرد... طوری جذبش میشدم که حتی حالت های چهره اش در زمان تفکر یا سخن گفتن یا سکوت، برایم خیلی زیبا بود... و دوست داشتم نگاهش کنم... انگار که او نبود که سیه چرده و ظاهری به حسب دیدگان ظاهری، زشت داشت...


ان شا الله خدا به تو همسری زیبا سیرت عطا کند که زیبایی صورت بیشتر به زاویه و وسعت نگاه تو برمیگردد تا واقعیت بیرونی...

راستی درک سیرت زیبای انسانها نیازمند یک درّاک لطیف است... باید عقلت لطیف شود تا تشخیص دهی... پس در لطافت درکت با ولایت مداری و تهذیب و تفکر کوشا باش





دو سم مهلک برای قوه خیال

پسرم:

از بین پدیده هایی که قوه خیال انسان را زمین گیر میکند دو پدیده را کمی برایت باز میکنم تا توجه عالمانه تری بدانها داشته باشی... و بدانی که سرشت قوه خیال به گونه ای است که در مواجهه نا درست با این دو پدیده زمین گیر میشود و اگر زمین گیر بشود واقعا باید سالیانی جهد کنی تا دوباره قوه وهم و خیالت بر صراط عقل قرار بگیرند...

یکی از این دو پدیده ، موسیقی است... من کاری با موسیقی حلال و حرام ندارم آن را خودت اگر مجنهد شدی که تشخیص میدهی و اگر هم مقلد بودی از مرجعت تعیین تکلیف میکنی... اساسا سبک زندگی ات را به گونه ای قرار بده تا حتی موسیقی حلال را هم به اندازه گوش کنی... کسانی که دائم در حال گوش کردن موسیقی هستند نمیدانند چه به روز قوه خیال می آورند وقتی هم گوش میدهی با دقت و تفکر گوش بده نه اینکه صرفا برای تخدیر از آن استفاده کنی و فقط در پس زمینه ذهنت اصواتی در جریان باشند... من توضیح مختصر و اجمالی ای از ایکی از مضرات زیاد گوش دادن موسیقی در این صفحه نوشتم... حتما بخوان و بر روی آن تامل کن... 


پدیده ی دیگر نگاه به نامحرم است... سرشت خلقت زن و مرد به گونه ای است که اگر مردی نگاهی بدون غض بصر به زن نامحرم بکند قوه خیالش از اعتدال خارج میشود... ولو هیچ تحریک جنسی ای هم برایش اتفاق نیفتد... اصلا مسئله تحریک جنسی در حفط نگاه اصالت ندارد... چون تحریک جنسی تقریبا آخرین سقوطی هست که در نگاه حرام به نامحرم اتفاق می افتد... اما چون آن سقوطهای اولیه باطنی است و آشکار نیست برای کسی موضوعیت پیدا نمی کند... یادم است در وصیت نامه ی شهیدی میخواندم که یک نگاه حرام به نامحرم ممکن است سالیانی شهادت را به عقب بیندازد

نسبت بین قوه خیال مرد با جسم زن نامحرم به صورت تکوینی به گونه ای است که با نگاه بدون غض بصر قوه خیال مرد را از اعتدال خودش خارج میکند و باز هم تاکید میکنم حتی اگر هیچ تحریک جنسی ای اتفاق نیفتد... و وقتی قوه خیال از اعتدال خارج شد عقل آن شخص زیر بی اعتدالی قوه خیالش مدفون میشود... و چقدر در جامعه اسباب زحمت هستند کسانی که عقل سلیم خودشان را به خاطر عدم اعتدال قوه خیالشان مدفون کرده اند...

طوری که جناب کلینی در اصول کافی حدیثی را ذکر میکند به این مضمون که اصلا پیامبران برای آزاد کردن دفائن عقول آمده اند... و بدان عقلی دفن نمی شود مگر در زیر آوار قوه وهم و خیال...

اما در مورد غض بصر تحقیق کن... غض چه نوع نگاهی است... کسی که قوه خیالش از اعتدال خارج شود اساسا نمی تواند با "غض" ، نگاه کند... "غض" کردن نگاه، نوعی نگاه است که هم ببینی و هم نبینی... یعنی کلیت آن نامحرم را ببینی اما در جزئیات دقت نکنی... کلیت را طوری ببینی که اگر دوباره آن نامحرم را دیده ای بشناسی و جزئیات رو به گونه ای نبینی که اگر در خلوتت خواستی جزئیاتی از چهره آن نا محرم را تصور کنی مخزن قوه خیالت خالی باشد و نتواند تصویری ارائه بدهد...

اینها که برایت می نویسم افراط نیست... من تعصب خاصی ندارم... هر کسی مقداری تحقیقی و علمی با این مسائل مواجه شود و قدری لطافت در اندیشه به کار گیرد متوجه میشود در نوشتن این نامه تعصب خاصی نداشتم و صرفا تحلیل های علمی ام را که تجربه هم کردم برایت نوشتم...


انی لا احب الافلین

فرزندم:
دنیا پر از زیبایی هاست... آن هم زیبایی های مفتون کننده... مست کننده...
اما تنها جایی که حقیقت وجودی انسان می آرمد ، مبدا خودش است...
بسیار زیبایی های حلال و مباح هستند که مست و مفتونت میکنند ... از روزی که عاقل شوی زیاد مشاهده شان میکنی...
در مواجهه با این زیبایی ها همت والا صرف کن تا با اعتدال برخورد کنی... این کاری که به تو توصیه میکنم پدر بیچاره ات را هم بسیار مشغول خود کرده و فراز و نشیب زیادی در این راه داشته ام... و خواهم داشت...
گاهی مصداق این بیت میشوم:
خواستم راز و نیازی بکنم وقت نماز
خود گرفتار شدم در خم ابروی خودم

هم زیبایی های بیرونی این عالَم و هم زیبایی های درونی خودت...
هر چه عاقل تر شوی بصیرتر میشوی و هر چه بصیرتر شوی زیبایی ها رو بیشتر مشاهده میکنی...
اما بزرگترین خطر در این مشاهدات، توقف کردن در این زیبایی هاست... غرق شدن در این زیبایی هاست...
و دردناک ترش اینجاست که وقتی توقف کردی آن روز که قیامتت برپا شد و شریفه ی " کل شی هالک الا وجهه" برایت تجلی کرد میبینی تویی که در مکاشفاتت توقف کردی همان کاری را کردی که یک انسان دنیا زده در مال و دنیایش کرده و متوقف شده است... و شک نکن سوز و حسرت تو از آن انسان دنیا زده بیشتر خواهد بود... و رحم کن به حال خودت در آن روز...

حضرت ابراهیم علیه سلام در قرآن جمله ای دارند که بسیار راهبری هست:
"انی لا احب الافلین"
هر چیزی جز مبدا انسان، جز آن حقیقت لایتناهی ، جز آن عشق بی انتها... افول کننده است...
انسانهای با همت کوتاه در بهترین حالتش، در زیبایی ها و نعمات حلال، عنان از کف میدهند... و متوقف میشوند...

هیچ وقت در تجلیاتی که مشاهده میکنی توقف نکن... چه بسا تجلیات فوق العاده مست کننده ببینی... اما اهل عبرت و عبور باش... اعتدال داشته باش در مواجهه با زیبایی ها... روی این جمله ام خیلی تامل کن
یقین داشته باش غرق شدن در تجلیات، مامن عقل نیست... عقل نمی آرمد... هر چند اگر به آنها رو کنی مدتی هم بر وفق مرادت باشد... اما بعد از مدتی تکوینا از دورن پس خواهی زد... چون "انی لا احب الافلین" ندای سرشت تمام انسانهاست... و مانند انسانهای کوتاه همت نباش که بارها و بارها یه خطا را در اَشکال مختلف مرتکب میشوند...

عبور کردن را باید از چیزهای کوچک شروع کنی تا نفست بتواند از چیزهای بزرگ که حقشان این است که از آنها عبور کنی ، عبور کند...
مثلا وقتی غذایی بسیار لذیذ میخوری... چند لقمه آخر قبل از سیر شدن دست از غذا بکش... در چیزهای کوچک این مسئله مهم را تمرین کن...
اصلا تمام مسائل اخلاقی و تهذیب برای این است که انسان آن قدرت لازم را برای عروج پیدا کند...

Designed By Erfan Powered by Bayan