سیاهه های یک پدر

انَا و علی ابَوَا هذِهِ الاُمَّه

بعدش چی؟

فرزندم:

هر هدف و برنامه ای در زندگی را میتوانی زیر سوال ببری و از خودت بپرسی: خب بعدش چی؟

این سوال را در مورد تمام اهداف زندگی ات میتوانی بپرسی...

تنها یک هدف است که این سوال در موردش موضوعیت ندارد...

و آن عشق است...

اگر گفتی میخواهم عاشق شوم و کسی از تو پرسید خب بعدش چی؟... بدان عقل محکمی ندارد و با او مدارا کن...

عاشق شدنِ ما غایت خلقت ماست و آغاز راه بندگی... و آغاز ماجراها... 

هر برنامه ای غیر از عاشق شدن عبد زمان و مکان است... اما برنامه ی عاشقی را باید در اکنون بجویی...

آنان که در بستر زمان در پی عاشق شدن هستند اگر صادق باشند جستجویشان سعی ایست بین صفا و مروه... تا ان شا الله بیابند بزرگترین مانع عاشق شدنشان عبد زمان بودنشان بوده... زمان همان سرابی بوده که در پی آن می دویدند به امید رسیدن به آب...

و اگر مرد راه نباشند هرگز هشیار نخواهند شد...

فرزندم:

برای هر برنامه ای غیر از عشق زمان را در نظر داشته باش... مدیریت زمان داشته باش... جز عشق...

عشق را در اکنونت جستجو کن... اگر اکنون را یافتی زمان هم به تو اقتدا میکند... و اگر نیافتی هرگز از اسارت زمان رهایی نخواهی یافت...

اهمیتِ رابطه ی شخصی

فرزندم:

امروز میخواهم تو را از مسئله ای مهم آگاه کنم که در مسیر بندگیِ حق متعال بسیار حیاتی است... 

"فهم" انسان از حقایق شبیه نوریست که پایداری ندارد... بیشتر شبیه یک جرقه است که یک روشنایی ایجاد میکند اما یک روشنایی پایدار نیست...

"چشیدن و ذوق کردن و درک" حقایق شبیه نوریست که پایداری دارد... البته این نور شدت ضعف دارد و شدت و ضعفش هم به وسعت وجودی خود ما بستگی دارد... منتها حتی اگر به اندازه کورسوی شمعی باشد پایداری دارد...

جایگاه فهم و مفهوم، ذهن انسان است... یا به اصطلاح علمی تر باید گفت جایگاه مفهوم در عقلِ تنزل یافته است... اما جایگاه درک و چشیدن در عقل ترفع یافته است...

این نامه را مینویسم تا به تو بگویم که بین فهمِ ذهنی و مفهومی از حقیقت، و درک مستقیم و چشیدنی از حقیقت یک حلقه مفقوده ای وجود دارد که تمام کسانی که نمی توانند از وادی مفهوم به وادی چشیدن همان مفهوم وارد بشوند متوجه این حلقه مفقوده نمی شوند... و تلاش بیهوده میکنند...

برخی از اینها هر روز بیشتر در مفهوم غرق میشوند و غور میکنند به این تصور که با تلاش ذهنی بیشتر می توانند مفاهیم ذهنی را برای خودشان عینی کنند یا آن جرقه را تبدیل به نوری پایدار کنند... اینها سعی میکنند اما اگر خدا به آنها عنایت کند نهایت رهاورد سعی شان متنبه شدن نسبت به همین حلقه مفقوده است...

فرزندم:

شاید در نامه های قبل اشاره کرده باشم که که قیام و قیامت نفس انسانی در جزئیاتی است که در زندگی برایش پیش می آید... نفس انسانی به درک مستقیم و عینی و چشیدن حقایق نائل نمی شود مگر اینکه از درون برانگیخته شود و قیامتش برپا شود...

نفس ناطقه انسانی فقط در جزئیات قیام میکند...

عزیزم در جزئیات زندگی ات هشیار باش... این جزئیات رسالتی بر دوش دارند... بگذار کارشان را بکنند... وقتی داستان زندگی سید هاشم حداد را می خواندم که مادر زنی بسیار بد اخلاق و بد دهان داشت به این نتیجه رسیدم که سید هاشم فهمیده بود این جزئیات (مادر زنی بسیار بد اخلاق) همان جزئیاتی است که موجب قیام کردن نفسش میشود... لذا صبر کرد...

این داستان زندگی تمام بنی آدم است... رنج هایی در زندگی همه ما وجود دارد... اگر نسبت به آن رنج ها هشیار نباشیم ممکن است هرگز به قیامت نفس انسانی مان در این دنیا نرسیم... یعنی ممکن است هرگز به "موتوا قبل ان تموتوا" نرسیم... نمی گویم هر ناموزونی ای در زندگی را باید تحمل کرد... نه...

میگویم نسبت به رنج ها و لذت های زندگی ات هشیار باش... انسانی رفتار کن...

حیوانات در لذت ها غرق میشوند و از رنج ها گریزانند... اگر ما اینگونه بشویم چه حسرت ها که باید در قیامت داشته باشیم... نسبت به رنج ها و لذت هایت "هشیار" باش...

جزئیات زندگی تو یک نسخه ایست که از ازل تا ابد دیگر برای احدی تکرار نخواهد شد... این جزئیات برای این است که تو را از درک مفهومی به سمت درکی عینی و شهودی برساند...

با جزئیات زندگی ات ارتباط برقرار کن... این همان حلقه مفقوده بین درک مفهومی و ذهنی با درک عینی و شهودی است... اگر زیبایی مفاهیمی که در ذهنت ادراک میکنی تو را نسبت به جزئیات و واقعیات زندگی ات بد بین یا بی میل کرده بدان دچار "شیطان" شدی... به همین خاطر است که داشتن استادِ راه در این مسیر بسیار مهم است...



با خدا یک رابطه جزئی و شخصی داشته باش... با خدایت حرف بزن... داستان موسی کلیم الله در قرآن اسرار زیادی دارد... موسی علیه سلام هم شرح وجودیِ حقیقت انسانی ما است... با خدا تکلم کردن به صورت جزئی و شخصی، گره ها باز خواهد کرد... شاید اینکه به ما فرمودن حتی نمک سفره تان را هم از ما اهل بیت بخواهید منظورشان این بود که در جزئی ترین مسائل زندگی تان با ما ارتباط برقرار کنید... یا به تعبیری دقیق تر:

با ما رابطه ای جزئی تر و شخصی تری برقرار کنید... تا گشوده شوید

 

 

شرابِ کهنه

فرزندم:

خوبی ها و خوبی کردن و در راه خوبی ها گام برداشتن برای اکثر انسانهای زمین خاکی ما خوشایند است... اما خدا دوست ندارد هر کسی دینش را یاری کنند... خدا در بدترین شرایط ظلم و ستم هم اجازه نمی دهد هر کسی دینش را یاری کند...

مثلا خدا دوست ندارد انسانهای خوب ، بر اساس جوزدگی دینش را یاری کنند...

دوست ندارد بر اساس ترحم به خدا و اولیایش دینش را یاری کنند...

دوست ندارد بر اساس هیجانِ صرف، یاری شود...

برای همین خیلی هنرمندانه اول از هوای نفس تخلیه مان میکند بعد اگر هنوز خدایی مانده بود میفرمایند حالا بسم الله... و گاهی این بسم الله گفتن حق متعال ممکن است در 60 سالگی ما اتفاق بیفتد...

مثلا در خودت استعدادی علمی کشف میکنی و دوست داری تمام استعداد و توان علمی ات رو در راه ولایت هزینه کنی... بعد میبینی شرایط زندگی ات وفق نمی دهد... می نشینی به تدبیر... مینشینی به ایجاد این وفق...

گاهی ممکن است رسیدن به این وفق، سالها به طول بیانجامد... و گاهی خودِ خدا میخواهد این سالها بگذرد تا هیجانات کاذب و جوزدگی های احتمالی ات تخلیه شود... اگر همچنان بی قرار یاری اش بودی... لبیکت را بپذیرد...

میگویند شرابی که چندین سال بماند اثر بسیار بیشتری در مست کنندگی دارد... گاهی حق متعال میخواهد از ما شراب های سالخورده ای بسازد تا به واسطه ما جمعی را مست خودش کند...

خلاصه باید بدانی همراهی کردن ولایت، منت گذاشتن بر سر ولایت نیست... بلکه باید منت ها بکشی تا راهت بدهند... باید برای اثبات صدق خودت سالها در پیچ و خم زندگی ات امتحان شوی...

این را وقتی بهتر فهمیدم که در محیط کارم نیروهایی دیدم که تخصص شان خیلی خوب بود اما برای اینکه تعهدشان را محک بزنم اغلب کاری بسیار پیش پا افتاده و به ظاهر کم ارزش و غیر تخصصی را به آنها میدادم تا ببینم تعهدشان چگونه است... اگر در امتحان تعهد سربلند بیرون می آمدن خیلی برایم عصا و تکیه گاه میشدند... 

گاهی ما تخصصی را که لازمم هست را کسب میکنیم... و گله مندیم که چرا موانع اجازه نمیدهند تخصص و توانمندی مان را در راه دین و ولایت صرف کنیم... غافل از اینکه حق متعال انسان متخصص میخواهد نه حیوان ناطقی متخصص... برای حق متعال فقط ببین چه میگوید مهم نیست... ببین چه کسی میگوید هم مهم است...

اما خوشا روزی که خدا برای نصرت دینش تو را انتخاب کرده باشد... ولو پیرمردی هشتاد ساله شده باشی به واسطه تو حکومتی ظالم را نابود میکند و حکومتی برپا میکند که زمینه ساز ظهور حضرت م ح م د عج الله شود...  

پس برای خدا باش و یقین داشته باش خدا انتخابت خواهد کرد ولو 80 سالت شده باشد...

باید برایت نامه ای دیگر در مورد صبر بنویسم... در راه نصرت دین خدا اگر صبور نباشی هرگز ناصر خوبی نخواهی بود... و وقتی حق متعال فرمود "کان الانسان عجولا" اون "کان" و اون "ال" یعنی اوضاع انسان در عجله کردن خیلی ریشه دار هست... لذا ملبس شدن به لباس صبر، قصه ها دارد... و جز صابرین را در همراهی کردن ولایت راهی نیست...

 

عاملِ اصلیِ امنیت زمین

فرزندم:

امام سجاد علیه سلام میفرمودن: میدیدم که پدرم نسبت به یکی از یزیدیان تسلط داشت اما شمشیر را از روی سرش رد کرد و او را نکشت اما آن شخص ضربه ای به نقطه حساس پدرم وارد کرد و پدرم بعد از آن ضربه زمین گیر شد... بعد از اینکه به امامت رسیدم یافتم که در نسل آن شخص شیعه ای دیده بود... و آن شخص را نکشت...

این گونه جنگیدن را حضرت علی هم در زمان امامتشان داشتند... هر کسی را نمی کشتند... بلکه فقط کسانی در مقابله با حضرت کشته میشدند که در نسلشان نوری نمیدید...

حضرت نوح علیه سلام هم وقتی خواست قومش را نفرین کند به خدا عرضه داشت: اینها دیگر نمی زایند جز کافر و فاجر...

بعنی وقتی حامل نوری نیستند مستحق لعن و نفرین و نابودی میشوند... 

امیرالمومنین علیه سلام در حدیثی میفرمایند حق متعال ولی خود را در میان بندگان خود پنهان داشته پس به هیچ بنده‏ ای از بندگان خدا با چشم حقارت منگر که شاید همان ولی خدا باشد و تو ندانی.

گویا حقیر و کوچک پنداشتن ولی خدا گناهی نابخشودنی است... و موجب قهر و غضب خداوند میشود...

از آیت الله بهجت هم میخواندم که برای مصائب و بلایی که مومنین گرفتارش میشوند دعا کنید تار رفع شود چون اگر نسبت به آن بی تفاوت باشیم آن بلایا به جامعه سرایت پیدا میکند...



از کنار هم چیدن این آیات و احادیث و فرمایشات علما حالم منقلب میشود...

گویا خدا مومنینش را کوههای زمینِ اجتماع قرار داده تا زلزله های مهیب را مانع شوند... تا موجب رفع بلایا از جامعه شوند... تا مومنین موجب امنیت زمین برای دیگر بندگان شوند... لذا این مومنین خط قرمز خدا هم هستند...

فرزندم مراد از این مومنین چه کسانی هستند؟!!!

اینها چه کسانی هستند که اگر در جامعه ای دیگر از این نوع زاییده نشوند آن جامعه مستحق نابودی و عذاب الهیست؟

اینها چه کسانی هستند که امنیت را برای ارض به ارمغان می آورند؟...

پاسخش ساده است:

همان کسانی که در هر شرایطی به نصرت و وجود خدا ایمان و اعتماد دارند...

اینها کسانی هستند که خدا به اینها اعتماد دارد... میداند هر چه را برایشان مکشوف کند ذره ای خلاف حکمت الهی رفتار نمی کنند و اینها هم به خدا اعتماد دارند و هر چه خدا برایشان مقدر بفرماید ذره ای از راه خود منحرف نمیشوند...



این افراد در هر عصری هستند... در بین ما هم هستند... فقط باید با نور و صفای قلب و با اخلاص در پی شان باشی...

سعی کن یا از این مومنین و اولیای الهی باشی یا در خدمتشان باشی...

مسلم بن عقیل یکی از آن مومنینی بود که مردم عصرش نشناختندش و حقش را ادا نکردند...

و مانند مسلم، در هر عصری هستند... و دیده نمی شوند جز توسط چشمانی که نوری گرفته باشند... اهلیتی یافته باشند...



سختی ولایتمداری همین است...

ولی و مومن، فریاد نمی زند... با انواع استدلالها خودش را به تو اثبات نمی کند...

آرام است... پنهان است... 

با تعالی تو آشکار میشود، نه با تنزل دادن خودش... 

قوه خیال و بازی + توئیتر

فرزندم:

نمیدانم به یاد داری این بازی را یا نه:

شبها وقت خواب سریع لامپها را خاموش میکردی و میگفتی : هاپو بازی کنیم!!!... من هاپو بازی دوست دارم!!!

و من با تمام خستگی هر شب حدود ده دقیقه ای با نور گوشی ام و حرکات دستم همچین تصاویری روی دیوار روبروی تشک خوابمون می انداختم و به جای کارکترهایی که درست میکردم دیالوگ میگفتم و یه سینمای خونگی درست میکردم و تو آنقدر با هیجان محو این سینمای خانگی میشدی که یکی از تنبیهاتم برای خرابکاری های تو این بود که تو را شب از این سینمای دو بعدی خانوادگی محروم میکردم... و برای من جذاب تر از خنده ها و ریسه رفتن های تو،  با صدای بلند خندیدن مادرت بود... کمتر پیش می آید مادرت به اتفاقی با صدای بلند بخندد و خندیدنش در این سینمای دو بعدی ای که من شبها راه می انداختم عامل اصلی استمرارم بر این حرکت بود...

جدای از این بازی مهیج، برای اینکه تو بتوانی راحت بازی کنی و در خانه بدوی و چیزی مانع بازی کردنت نشود خانه اجاره ای که ازش راضی بودیم رو عوض کردیم و به جای دیگری رفتیم که زیر زمین باشد و حیاط هم داشته باشد تا تو بتوانی راحت در محیط خانه و حیاط بدوی و بازی کنی... همیشه سعی کردم در بازی هایی که با تو میکردم قوه خیالت را حسابی به بازی بگیرم... 

میدانم با تمام تلاشهایم خیلی برای بازی کردن با تو کم گذاشتم و از این بابت ناراحتم اما هدفی داشتم از اینکه حتی وقت خواب هم باید دور آخر بازی کردن که سینمای دو بعدی خانگی بود رو اجرا میکردم...

چون میدانستم اگر کودک در سنین کودکی به اندازه ای که با طبع و مزاج و تشخصش سازگار است بازی نکند، قوه خیالش به تعادل نمی رسد... عامل اصلی میل به بازی کردن، قوه خیال هر انسان است... قوه خیال وقتی تحت ولایت عقل نباشد بسیار میل به بازیگری و شیطنت دارد... و انسان تا وقتی به سن عقل نرسیده بر عهده والدینش هست تا در بحث بازی، حسابی تخلیه اش کنند... اگر هر انسانی در سنین کودکی اش نتواند مطابق طبع و مزاج و تشخصش بازی کند وقتی به سن عقل رسید، قوه خیال راحتش نمی گذارد... عقل این شخص در عذاب خواهد بود از شیطنتهای قوه خیال...

 

لذا هم خودم حواسم را جمع میکردم و هم به مادرت می گفتم که در باب بازی کردنهایت تا جایی که میتواند حوصله بخرج بدهد... و جز در مواقع خطر منعت نکند... متاسفانه در زندگی شهری تا دلت بخواهد موانع برای آزادی عمل کودکان در بازی کردن زیاد هست و این موجب میشود که این کودکان در بزرگسالی عقلی قوی نداشته باشند و بخشی از روحیه بازی گری خودشان را از سن کودکی به سن بزرگسالی ببرند... و این روحیه به بازی گرفتن همه چیز توسط قوه خیال موجب به زاویه راندن عقل میشود...

بخواهم بازترش کنم و مصداقهایی را برایت بگویم یکی اینکه اگر شخص به بلوغ برسد و نتواند به هر دلیلی ازدواج کند، کنترل قوه شهوت برایش به غایت سخت میشود... و حتی غیر ممکن...

یا اینکه در زندگی اش دچار مقایسات بیجا میشود... نمی تواند نگاه حکمی درستی به وقایع و پدیده ها داشته باشد... نقص بینی و نیمه خالی دیدن در زندگی خودش و جامعه ای که در آن زندگی میکند برایش پر رنگ تر از حسن بینی خواهد بود و به اسم واقع بینی خودش را فریب میدهد...

 

من با تمام سختی ها و خستگی هایم سعی میکردم وقتی به خانه می آیم با تو بازی های مختلفی بکنم چون دوست نداشتم تو در سنِ عقل مقهور قوه خیالت باشی...

حتما کم کاری های من و مادرت هم بوده... اما در حد وسعمان تلاش کردیم...خدا به آنچه از خوبیها که ما به تو رساندیم پاداشت نمی دهد و به آنچه از بدی که ما به تو رساندیم عقابت نمیکند... بلکه به ارزش افزوده ای که تو بر داشته ها و نداشته هایت اضافه کردی پاداش و عقاب میدهد... پس نه به بدی های ژنتیکی ات نا امید شو و نه به خوبی های ژنتیکی ات مغرور شو...

اگر هم به واسطه کم کاری های ما چیزی از بازیگری قوه خیال به بزرگسالی ات بردی ناامید نشو ان شاء الله خدا برای کسی که قلبش با خوبی هاست هیچ بن بستی برای هدایت و اصلاح قرار نمیدهد... و ان شاء الله آنقدر عاقل بشوی که بیابی قوه خیال چه رسالت عظیمی در سیر الیه راجعون هر انسانی دارد و از این خلقت پرشکوه خداوند غرق در ابتهاج شوی...



دو سه روزی هست که توی توئیتر حساب کاربری باز کردم... بنظرم حضور ما در این محیط لازم هست... اما شبکه های اجتماعی و فعالیتهای مجازی باید به شدت برای کاربرش مقید و نظام مند بشن والا واقعا کاربر رو به قهقرا میبرند...

من در محیط وبلاگ خودم رو نظام مند کردم... و بنظرم خیلی لازمه... اگر این نظام مندی نبود یقینا به سمت توئیتر نمی رفتم... البته هنوز در محیط توئیتر غریبی میکنم... یه مقدار زمان میبره تا با محیطش وفق پیدا کنم...

 

واقعا نمی فهمم چرا توئیتر توی کشور ما باید فیلتر باشه و اینستا آزاد باشه... چه منطقی پشتشه؟

بعد حالا فیلتر کردنش یه طرف، شخصیت سیاسی ای توی این مملکت از تمام جناح ها و تفکرات پیدا نمی کنی که توی توئیتر حساب کاربری نداشته باشن (کمی با اغراق)...

واقعا که بیشتر شبیه یه جک هست این رفتارهاشون...

جایگاه سالاری در خانواده


فرزندم:

جایی میخواندم که در خانواده نه زن سالاری موضوعیت دارد و نه مرد سالاری و نه حتی شایسته سالاری...

بلکه در خانواده جایگاه سالاری موضوعیت دارد...

روی آن حرف فکر کردم... نمیدانم همان اندازه که برای من دلنشین بود تو هم با آن ارتباط برقرار میکنی یا نه... اما به نطر من این جمله بسیار حکیمانه است...

معنای این حرف این است که حتی اگر علم تو یا توانمندی های تو از همسرت بیشتر بود دلیلی بر سالاری تو در منزل و خانواده نیست... بلکه آنچه در خانواده باید مورد حراست و حفاظت قرار بگیرد و خط قرمز خانواده باشد ، جایگاه زن و مرد است... حتی تمام علم تو باید در تثبیت این جایگاه صرف شود...

حق متعال جایگاه مرد را در خانواده اینطور بیان میکند: "الرجال  قوامون علی نساء"

قوام یعنی بسیار ایستاننده... که اگر بخواهیم این آیه شریفه را ربط بدهیم به آیه شریفه "نساوکم حرث لکم" میتوانیم قوام را به معنای "بسیار قیام دهنده و بسیار برانگیزاننده" هم معنا کنیم...

یعنی همسر تو کشتزار تو است و تو باید این کشتزار را برانگیزانی...

چه چیزی را در این کشتزار برانگیزانی؟!!!

قابلیت های وجودی او را... هر چه هست... هر اندازه که هست... هر اندازه که طلب دارد...

تمام زنان که طلب ولی الله شدن را ندارند... هر اندازه که قوه و منه و طلب دارد وظیفه تو است تا آن را برانگیزانی... و این ممکن نیست جز با توکل و تعقل و تدبر

اگر آن را برانگیختی بهترین برداشت را از این کشتزارت خواهی داشت... آنوقت محصول این کشتزار هم خانواده ساز است و هم جامعه ساز...

شاید برایت سوال پیش بیاید که چرا زن نیاز دارد تا مردی او را برانگیزاند؟!! اصلا چرا نیاز به برانگیزاننده و قوام دارد؟...

قصد ندارم به این سوال جواب بدهم اما کمی ذهنت را می شورانم:

اگر زنی به لحاط علمی و معرفتی از مردش قوی تر باشد و اصطلاحا عاقل تر باشد باز هم نیاز دارد تا آن مرد او را برانگیزاند... قوامش شود... و اگر دچار شطن شود و مردش را به واسطه سلطه علمی اش تضعیف کند، نزد خدا گله نکند که همسر من در شان من نبود... او با بی تدبیری و بی خردی شانیت قوام بودن مردش را تعطیل کرد و هم خودش را دچار ضعف و خلاء کرد و هم مردش را...

بله حق این است که زوجین، کفویت ایمانی داشته باشند... حتی کفویت علمی و فرهنگی ملاک "اصلی" نیست... کفویت سنی ملاک اصلی نیست... کفویت اقتصادی ملاک اصلی نیست... به کلمه "اصل" دقت کن... کفویت اصلی در ازدواج کفویت "ایمانی" است...

اما نگاه به قرآن بیانداز... در بین صاحبان عصمت و حتی غیر معصوم اما صالح هم مواردی ذکر شده اند که کفویت ایمانی هم نداشته اند... سبحان الله!!!

مثلا برای زنان حضرت آسیه با همسری غیر هم کفو زندگی کرد و برای مردان هم چند پیغمبر ذکر شده اند... اگر داستانهای قرآن را شرح وجودی انسان بدانیم معنایش این است که در زندگی کردن با همسری غیر کفو حتی در زمینه "ایمانی" هم بن بست وجود ندارد... و لذا برای همین در شرع مقدس شرایط طلاق را سخت گرفتند... به نحوی میتوان گفت که طلاق برای دفع افسد به فاسد است... چون من فقط یک نمونه طلاق در بین صاحبان عصمت دیدم آن هم درخواست طلاق از سوی صاحب عصمت نبود بلکه از سوی همسرش بود... با وجود جورهای فراوان این زن به امام صادق علیه سلام در نهایت خودش درخواست طلاق میدهد و حتی به نا حق دوبار هم مهریه اش را از امام گرفت...

شرع مقدس و روایات هرگز توصیه نمی کنند با همسری غیر هم کفو ازدواج کنید منتها گاهی قضای الهی بر این است که کسی دچار این مسائل میشود... و اگر عاقل باشد راه برای تکامل او هم بسته نیست...

شخصی نزد حضرت امیرالمومنین رفتند و از حضرت خواستند برای اینکه ازدواج بسیار خوب داشته باشند دعا بفرمایند.. تا همسری بسیار خوب نصیبش شود و امام در پاسخ به او فرمودند اگر من و تمام انبیای الهی برای تو دعا کنیم آن کسی که باید نصیب تو بشود میشود... 

این به معنای جبر نیست بلکه به این معناست که حضرت ایشان را به قضای الهی توجه دادند... هست ...

در نظام هستی بسیار پیش می آید...

مثل فرعونی سرکش و طاغی باید با زنی الهی و موحد و پاک زندگی کند... و مثل حضرت نوحی باید با زنی طاغی و غیر الهی و دچار شطن شده زندگی کند... هست... یکی هم مثل حضرت مریم اصلا نباید به سمت ازدواج برود چون ظاهرا کفوی در آن عصر برایش نیست...

قرآن هم بی حکمت اینها را بیان نکرد... یکی از معانی اش این است که بن بستی وجود ندارد... عاقل باش و خیلی عقل بکار بیاور تا دچار مقایسات نشوی... مخصوصا در زمینه همسرداری و زندگی مشترک انسانها بسیار دچار قیاس میشوند... خیلی مراقب باش... و اگر دیدی دچار قیاس شدی بدان دچار شیطان درونت شدی... استغفار کن و شطن زدگی را از اندیشه ات دور کن... بدان تکثر زدگی به اندیشه ات غالب شده... بدان از دایره توحید خارج شدی... بدان لطافت ادراکت را از دست دادی... بدان فهمت تنزل پیدا کرد...

برگردم به اصل بحث:

جایگاه تو در خانواده این است که هم همسر و فرزندانت به واسطه تو ایستایی پیدا کنند و مخصوصا همسرت... و هم اینکه تو او را برانگیزانی...

قبلا برایت اشاره کردم که زنها مظهر "نفس" هستند این نفس را به معنای "نفسانیات" در مباحث اخلاقی نگیر بلکه به معنای نفس در این حدیث شریف بگیر : " من عرف نفسه فقد عرف ربه"... نفس مقام جمعی و جامعیت دارد... نمیبینی که ادراک گوش کیفیتی جداست و ادراک چشم کیفیتی جدا و دیگر ادراکات کیفیتی جدا اما هم تحت ولایت نفس جمع هستند؟... نمی بینی مزاج، جمع اخلاطِ اضداد است اما تحت ولایت حقیقتی به نام نفس معنا پیدا میکند؟

از ویژگی های نفس این است که اگر به قوامی نرسد تزلزلش زیاد است... این از ویژگی های این مظهر است... حتی نظر من این است که زنانی که به ولایت هم میرسند به صورت آگاهانه از این تزلزل استفاده میکنند... (نظر من است... باید تحقیق بیشتری بکنم) و لذا میبینیم مثلا بیماری هایی مثل وسواس در زنان بیشتر است... چون بستر ظهور چنین بیماری هایی در زنها بیشتر است...

****اما همین مظهر نفس اگر به قوامی برسد و "ایستایی و قرار" شایسته را پیدا کند به جای افزایش تزلزل، انقلابات درونی اش در سیر صعودی افزایش پیدا میکند... و خود مردش هم میتواند بر سر سفره این انقلابات ارتزاق کند... ****


*****تزلزل رو به پایین است اما انقلاب و قلب رو به بالا...*****

حتی برداشت من این است که اگر شریعت در باب حقوق زن اینقدر مقام زن را بالا برده و سخت گرفته ، تا جایی که حتی شستن لباس و پختن غذا و حتی شیر دادن به فرزندی که بدنیا می اورد وظیفه او نیست خواسته هم به خود زنان و هم به مرد بفهماند رسالت زن خیلی فراتر از اینهاست و به این معنا نیست که اگر مردی از زنش خواسته تا در منزل غذا بپزد یا لباس بشوید به زنش ظلم کرده... بلکه ظلم به زن وقتی پیش می آید که جایگاهش درک نشود... 

سعی کن جایگاهت را در خانواده درک کنی تا از تلاقی دو بحر مردانگی و زنانگی در بستر خانواده بغی و ظلم پیش نیاید...

و بدان همواره جایگاه مرد و زن بر تشخص آن مرد و زن در خانواده ارجحیت دارد...

با طبیعت تطابق داشته باش اما در آن متوقف نشو

فرزندم:

سعی کن در زندگی صرفا یک انسان طبیعی نباشی، با طبیعت تطبیق داشته باش اما در طبیعت متوقف نشو... مثلا طبیعی هست که انسان در مقابل ظالم ایستادگی کند... حتی حیوانات هم در مقابل مهاجم از خود دفاع میکنند... یا طبیعی است که انسان یک جاهای از خود گذشتگی و ایثار کند... مگر نمی بینی که برخی حیوانات پدر یا مادر چگونه برای فرزندان خود فداکاری میکنند؟ یا بسیار طبیعی است که انسان عاطفه داشته باشد مگر عاطفه را بین حیوانات نمی بینی؟!!!

من طبیعت را انکار نمی کنم بلکه معتقدم کسی که با طبیعتش تطابق نداشته باشد در صراط نیست اما توقف در طبیعت را هم خارج از صراط میدانم... چیزی که دست تو را میگیرد و علاوه بر تطابق بر طبیعت از قیود طبیعت عبورت میدهد "عقل و نور عقل" است...

مثلا وقتی امام حسین علیه سلام عزم کوفه کرده بودند برخی از یاران و اقوامش حضرت به ایشان عرض کرده بودند: حالا که در عزم خود راسخ هستید حداقل زن و بچه را با خود نبرید... این انسانهایی که این توصیه را به حضرت میکردند حرفی "طبیعی" میزدند... اما در طبیعت متوقف شده بودند... و جا ماندند... 

جزئی تر برایت بگویم... چون ما به لحاظ جسم محاط در طبیعت هستیم اگر عقلمان ظهوری قوی نداشته باشد غالب اعمال ما بر اساس میل طبیعی ما خواهد بود مثلا غذا میخوریم چون یک میل طبیعی است... به تفریح میرویم چون یک میل طبیعی است... فرزندمان را دوست داریم چون یک میل طبیعی است... همسرمان را دوست داریم چون یک میل طبیعی است... به سمت جنس مخالف میل داریم چون یک میل طبیعی است... اگر دلیل تمایلات و گرایشات ما همان میل طبیعی مان بود و اینگونه زندگی کنیم هرگز به حیات انسانی نمی رسیم...

اگر فرزندت را فراتر از میل طبیعی دوست داشتی وارد حیات انسانی شدی... مثلا علاوه بر محبت عمیق به فرزندت حاضر شوی در راه اسلام فدایش کنی...

اگر میل به خواب و خورت را فراتر از میل طبیعی بردی وارد حیات انسانی میشوی... مثلا علت اصلی خواب و خورت برای این باشد که این جسم سالم بماند چون در عالم طبیعت به این جسم نیاز داری برای خدمت به خلق و اطاعت خدا... چون که صد آید نود هم پیش ماست... شما هدفت را متعالی کن بعد خواهی دید که لذت های مادون از خواب و خور که همه در آن غرق میشوند برای تو عمیق تر از آنها و عمیق تر از قبل حاصل میشود... و به حالشان ناراحت میشوی که آنها چون در خواب و خور غرق شدند از خواب و خورشان لذتی درک نمیکنند... و از لذت نبردنشان ناراحت میشوی...

من مصادیق بسیاری را میشناسم که انسانها آن کارها را بر اساس غلبه طبیعت بر خودشان انجام میدهند... حتی در همین محیط مجازی... اما برای خودم و تو و هر کسی که این را نامه را میخواند همین اشاره کافیست... که حواسمان باشد:

طبیعتت را سرکوب نکن و با آن تطبیق داشته باش...

اما مراقب باش طبیعت بر تو غلبه نداشته باشد و فرا طبیعی باش...

تاثیر سبک زندگی بر فهم و درک انسان

++: مواظب باش ورودی شهر رو رد نکنی... نزدیک شدیم

 

-- : حواسم هست به تابلو ها...

 

++: به نظرم خسته شدی ، بذار من بنشینم پشت فرمون، دیشب هم خوب نخوابیدی... "عینکش رو از چشم بر میدارد و تمیز میکند" ضمن اینکه من این شهر رو بهتر میشناسم... آدرس رو راحت تر پیدا میکنیم...

 

-- : خستگی کدومه؟... نشنیدی این جمله معروف رو که : هر آنچه که مرا نکشد قوی ترم میکند؟

 

++: آهان... اون مرد سیبیلوی احساساتی!!!... به نظرم این جمله اش یه قاعده قابل تعمیم نیست...و نمیشه به عنوان یک اصل فلسفی پذیرفتش لذا ارزش فلسفی نداره... مثلا ما در مورد انسانهای شرور دعامون اینه که اگر هدایت پذیر نیستن مرگشون برسه... چرا؟... چون هر روز دارن ضعیف تر میشن... و در اون دنیا خیلی حالشون اسفناک میشه از شدت ضعف... و برای اشرار هر چیزی که نکشدشون ضعیف ترشون میکنه... درسته؟

 

--: آخه وادی فلسفه با وادی دعا و نگرش دینی کمی متفاوته اون هم فلسفه غرب... در ضمن نیچه احساساتی نبود... کسی که میگه: "به سراغ زنان اگر میروی تازیانه را فراموش نکن" احساساتیه؟

 

++: هوم... خب من به خاطر مراعات های اخلاقی نخواستم از واژه ترسو یا کلماتی اینطوری به جای احساساتی استفاده کنم والا در مجموع نظرم اینه که نیچه چون نسبت به زنها احساس امنیت نمی کرده این حکم رو میده... ولش کن ارزش نداره در مورد این موضوع وقت بذاریم...

 

-- : چرا تابلو اینطوری شده؟ چیزی پیدا نیست... ورودی شهر همینه؟

 

++: آره از همینجا باید بریم...

-- : " عینکش را از چشمش برمیدارد" با عینک آفتابی نمیتونم خوب تابلو ها رو بخونم... حالا نکته ای که شما در مورد اشرار گفتید خیلی قابل تامل بود اما حلقه مفقوده بین دین و فلسفه غرب کجاست؟

 

++ : سوال سختیه... البته بهتره سوال رو اصلاح کنم و بگم : حلقه مفقوده بین اندیشه انسان و خدا یا حلقه مفقوده بین اندیشه انسان و مبدا خودش کجاست؟

 

-- : اهان.. شما اصلاحش نکردید فقط درون دینی اش کردید... سوال من با ادبیات فلسفی تری مطرح شده

 

++ : فرقی ندارن... حالا همون سوال خودت اصلا... سوال سختیه... من خیلی روش فکر کردم... و فقط به این پاسخ رسیدم که اون حلقه مفقوده : "سبک زندگی" هست...

 

-- : انصافا پاسخ سخت و غیر قابل درکی هست... چطور به این پاسخ رسیدید؟

 

++ : خب جوابهای مختلفی میتونم بدم... مثلا توی همین فلاسفه غربی از نظر من "اسپینوزا" یه سر و گردن از همه شون بالاتر بوده و نگاهش از همشون توحیدی تر بود طوری که شخصی مثل انیشتین شدیدا تحت تاثیرش بوده یا هگل در موردش میگفت " یا باید اسپینوزایی باشی یا اصلا فیلسوف نباشی" کاری با هگل ندارم اما اگر زمزمه هایی از شیعه شدن انیشتین میشنوی از این جهت من به این زمزمه ها خوشبینم که میدونم انیشتین شدیدا تحت تاثیر اندیشه و فلسفه اسپینوزا بوده و تقریبا اسپینوزا توسط غرب خیلی هم درک نشده و من وقتی کتاب اخلاق اسپینوزا رو میخوندم با خودم میگفتم ایشون تقریبا هم عصر ملاصدرا بوده شاید یه ربع قرن متاخرتر... کاش کتب ملاصدرا به دستش میرسید...

 

-- : ربط اسپینوزا به سبک زندگی چیه؟ "سرش را به طرفین جاده میچرخاند و می پرسد" طبق نقشه باید وارد بلوار امام خمینی بشیم... اشتباه نریم؟!!! دور این میدون چرا تابلو نداره؟!!!

 

++ : مستقیم برو... اسپینوزا یک یهودی زاده بود که در یک خانواده کاملا مذهبی بزرگ شد اما تقریبا در 20 سالگی متوجه تحریفات فراوان در کتب مقدس یهویان میشه و نقد میکنه دین یهود رو... کارش به هشدار توسط کنیسه ها و در نهایت محاکمه میکشه و محکوم میشه و از جامعه یهود طرد میشه... حکم به کفرش میدن... تا آخر عمر (45 سالگی) عدسی عینک میتراشید و امرار معاش میکرد و در خانه ای استیجاری و محقر زندگی میکرد... زندگی زاهدانه ای داشت... بسیاری از پیشنهادها رو برای وسعت روزی مادی اش نپذیرفت تا آزادی قلمش را سلب نکنند... چند نفر دیگه از فیلسوفان غربی که اونها هم کمی عمیق تر از بقیه غربی ها بودن سبک زندگی سالمی داشتن... زندگی مطابق شریعت، موجب تطبیق انسان با تکوین نطام هستی میشه و همین موجب نورانیت و تعمق اندیشه میشه... اون فرعی بعدی رو برو داخل...

 

-- : ولی باید تا چهار راه بعدی برسیم و بعدش وارد خیابون شهید چمران بشیم...

 

++: این فرعی هم میره به سمت خیابون شهید چمران، اون چهار راه همیشه شلوغه... از همین فرعی برو...

 

-- : من هنوز متوجه ربط سبک زندگی و تعمق در اندیشه ورزی نشدم

 

++: بذار از میرداماد و ملاصدرا برات بگم: وقتی ملاصدرا برای تحصیل فلسفه نزد میرداماد رفت این استاد بزرگ نکته مهمی رو به این جوان شیرازی گفت و اون این بود که : تحصیل حکمت نظری به دو منزل منتهی میشه، یا به منزل اله میرسی یا به منزل الحاد... کسی که میخواهد در تحصیل حکمت سعاتمند شود باید حکمت عملی را به دو دلیل تعقیب کند، اول انجام تمام واجباب دین اسلام و دوم پرهیز از هر چیزی که نفس بوالهوس برای خوشی خود می طلبد و تذکر بسیار حکیمانه ای به ملاصدرا میده و میگه کسی که مطیع نفس اماره شد و تحصیل حکمت هم میکند به احتمال قوی بی دین خواهد شد...

 

-- : خیلی جالبه این عقیده در بین حکمای ما، اما واقعا ربط بین اندیشه ورزی و درک عمیق از حقایق و متشرع زندگی کردن چیه؟!!!... رسیدیم به خیابون اصلی... کجا برم؟

 

++: این هم ون خیابون شهید چمرانه... طبق آدرست برو... باید تا انتهای این خیابون بری... ربط عمل و نظر رو وقتی درست درک میکنی که نفس ناطقه انسانی رو درست بشناسیم... چرا برای سعه پیدا کردن هم به نظر نیاز داریم و هم به عمل؟

 

-- : با این سوالات عملا داریم وارد فضای بحثی فلسفه اسلامی میشیم و من نمی خواستم درون دینی به این سوال جواب بدم... دنبال یک جواب عام تر بودم... چیزهایی در فلسفه و عرفان اسلامی وجود داره که تبیین اونها برای کسانی که با فرهنگ غرب رشد کردن نیاز به ادبیاتی جدید داره...باید بیان و برهانمون رو بومی سازی کنیم...

 

++: بله اما تا خودت نفهمی چطور میتونی یک حقیقت رو بومی سازی کنی و با ادبیات و فرهنگ اونها بیان کنی؟... هر چند من معتقدم "برهان" اونقدر وضوح و شفافیت داره که در هر فرهنگی بره رنگهای فرهنگی اون منطقه نمی تونه بی رنگی حقیقت رو آلوده کنه... و در نهایت این بی رنگی حقیقت هست که پیروز میشه و هر رنگی رو تحت الشعاع قرار میده...

 

-- : برهان!!! رسالت برهان چیه؟ آخه این هم از اون کلماتی هست که در فلسفه اسلامی بیشتر شناخته شده هست تا در فلسفه غرب...

 

++: رسالت برهان ، رساندن انسانها به یقین هست...

 

-- : و یقین هم مراتب داره... راستش میلی نداشتم بحث به اینجا بکشه... رسیدیم به میدان معلم... خیابون حافظ کدوم طرفه؟!!... اهان دیدم تابلوش رو...

 

++ : چرا میل نداشتی؟

 

-- : آخه بحث های این مدلی به نظرم بیش از اندازه ذهنیه... مراتب یقینی که ازش حرف میزنیم کی رفته دیده؟... علم الیقین!!! ... عین الیقین!!!... اینها خیلی ذهنیه... در عمل همه مون فقط علم الیقین رو درک کردیم... و نمیشه برای انسانهایی که در دایره ایمان قرار ندارن بیانش کرد...

++ : تاکیدم روی سبک زندگی برای همین بود... سبک زندگی که دینی نباشه اندیشه دچار کوری میشه... و به قول میرداماد حتی تحصیل حکمت برای کسانی که سبک زندگی دینی ندارن ثمره ای جز بی دین تر شدن نداره...

 

-- : حقیقتی که به بیانی واضح و ملموس نیاد برای کسی حجیت نداره، شما چجوری میتونید برای من عین الیقین رو ملموس و قابل درک توضیح بدید؟...

 

++ : مواظب باش رد نکنی دانشگاهی که باید ثبت نام کنی اواسط همین خیابونه...

 

-- : حواسم هست...

 

++ : تفاوت من و تو در پیدا کردن این آدرس همون تفاوت علم الیقین و عین الیقین بود... برای تو تفاوت بلوار امام خمینی و خیابان شهید چمران و خیابان حافظ فقط تفاوت اسمهاشون بود اما برای من بلوار امام تشخص داشت اینکه دیده بودم درختهای وسط بلوار چقدر بزرگ شدن... اینکه دو تا رو گذر توی این بلوار اضافه شده... اینکه خیابون شهید چمران هنوز همونقدر دوست داشتنی و باصفاست با درخت های بلندش... اینکه خیابون حافظ مثل همیشه شلوغه به خاطر مراکز مهمش...

اما برای تو همه اینها یک اسم بودن... هیچ تشخصی برات نداشتن... لذا اگر یه تابلو ناخوانا باشه ممکنه راه رو اشتباه بری... درک تو یک درک صرف کلی و پلان گونه از ادرس بود و درک من علاوه بر اون درک کلی یک درک جزئی و همراه با تشخص هم بوده... تو میانبرها رو نمیدونی اما من نه تنها میانبر ها رو میدونم بلکه با تک تک ساختمونها این شهر هم خاطره دارم...

 

-- : توی مسائل معرفتی چطور باید این تفاوت علم والیقین و عین الیقین رو مطرح کرد؟ مثالت خیلی خوب بود... اما برای من... میخوام تعمیمش بدم...

 

++ : در کنار اندیشه ورزی ات تن بده به سبک زندگی اسلامی، اونوقت برای هر مخاطبی بیانی شایسته رو پیدا میکنی... عجول نباش... این هم فرهنگ غرب هست که حتی برای مسائل معرفتی هم دنبال ساندویچ و فست فود میگردن... صبر داشته باش...

-- : ایناهاش... این تابلو دانشگاهه...

 

++: نرو داخل... جای پارک گیرت نمیاد... جلوتر یه پارکینگ داره...


خانواده_آبادان و حومه

فرزندم:

زمانی حضرت امام خمینی رحمة الله علیه فرمودند: حفظ جمهوری اسلامی از حفظ یک نفر _ ولو امام عصر_ باشد اهمیتش بیشتر است... برای اینکه امام عصر هم خودش را فدا میکند برای اسلام... همه انبیا از صدر عالم تا حالا آمدند، برای کلمه حق و برای دین خدا مجاهده کردند و خودشان را فدا کردند..

اغلب مذهبی ها حتی نیافتند جان کلام امام چه بود و بعد از گذر این همه سال منی که امام را ندیدم باید برای طیف های مختلفی از بچه مذهبی ها اثبات کنم که فرمایش امام درست بوده... و آنها در بهترین حالت میگویند: بلاخره امام که معصوم نبوده... در رفته از دستش... این نظام و تمام اهل دنیا باید فدای امام عصر بشوند نه امام فدای جمهوری اسلامی...

جان کلام امام را در نیافتند...


و من امروز با همان منطقی که امام آن جمله را فرمود به تو میگویم حفظ کیان خانواده "زن و شوهر و فرزندان" (امنیت ، محبت ، مودت ، صمیمیت ، رفاقت، استقلال) از...

.

.

از...

.

.

نه!!...گویا من شجاعت امام را ندارم...

.

ان شا الله اهل اشاره هستی و بگذار به اشاره سخن بگویم

حضرت آدم صفی الله که حق متعال تمام اسماء الله را به او تعلیم داده بود و شده بود ید الله ، رجل الله، عین الله و ...

و صاحب عصمت بود...

از بهشت هبوط کرد تا "خانواده" تشکیل دهد... تا هم هابیل پا به عرصه بگذارد و هم قابیل...

پدرمان برای تشکیل "خانواده" هبوط کرد


پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم


پس حفظ کیان خانواده ای که پدر صاحب عصمت ما به خاطر تشکیلش از بهشت هبوط کرد از حفظ....

.

.

از حفظِ...

.

.


نه... اصلا امام به شجاعتش معروف بود... گویا من هنوز راه درازی در پیش دارم تا فضیلت های امام را کسب کنم...

آن شجاعت را ندارم و یا آن شانیت را ندارم که اصل حرفم رو بگویم اما اینقدر شجاعت دارم که حرفم را تنزل بدهم و بگویم:

حفظ کیان خانواده از حفظ یک یا چند فضیلت ولو حفظِ بهشت (در قوس نزول) اهمیتش بیشتر است...



فرزندم بزرگترین خط قرمزت حفظ خانواده ات باشد... میخواهم بگویم خط قرمزها هم ظاهری و باطنی دارند، اگر ولایت و ولایت مداری خط قرمز ما باشد طبق شریفه "صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لضالین" اگر نعمت قدر دانسته نشود مغضوب خدا خواهیم شد و به ورطه گمراهی می افتیم... 
اگر ولایت خط قرمز ما باشد و این ولایت مداری بنا به شرایط زندگی روزی در تقابل با خانواده قرار بگیرد، باید ولایت به عنوان خط قرمز زندگی ات به باطن برود و حفظ خانواده به عنوان خط قرمز ظاهری زندگی ات شود...
تا کی؟
تا وقتی که وقتش برسد... 
نمیدانم با اشاراتی که داشتم متوجه اهمیت حفظ خانواده شدی یا نه... اگر متوجه شدی یقینا غرق در اندیشه خواهی شد که مگر چه چیزی در این "خانواده" نهفته است که اینقدر والاست؟... چه گوهری در آن نهفته است؟!!
نمیدانم فرزندم... اندیشه کن... و از خدا بخواه درکش را روزی ات کند...

تو و همسرت مرکز نظام هستی هستید... این را دریاب تا دُر یابی...


مثل اون لطیفه در مورد آبادانی ها باش که میگفت:
یک آبادانی به تهران رفته بود و سوار اتوبوس واحد شده بود و بلیط اتوبوسِ آبادان را داده بود به راننده.
وقتی راننده اعتراض کرد که این بلیط تهران نیست!!!
پاسخ داد:
آقا خوب دقت کن... رویش نوشته : آبادان و حومه...

فرزندم خانواده ی تو، آبادان است و پایتخت هم "از منظری" حومه ی آبادانِ تو محسوب میشود چه اینکه پایتخت وقتی هیمنه پایتخت را خواهد داشت که آبادانِ تو آباد باشد... پایتختِ بدون هیمنه به چه کار آید؟...



گاهی میبینم زوجی از همسرش می نالد که یعنی من باید از فلان سلیقه ام یا فلان عقیده ام بگذرم؟!!! پس من چی؟!!!
در دلم میگویم :خدا رحمتت کند!!!... 
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست...
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد...
عاشق شدن رندی و سیاست و تدبیر میخواهد... بلاکش شدن میخواهد... چه میخواهی از زندگی؟!!!

قومِ سلمان و علم

فرزندم:

یکی از نشانه های اهل توحید و ولایت، عالم پرور بودنشان است، در هر سرزمینی که که عَلَمِ علم برافراشته بود بدان مردمان آن سرزمین قوه و منه ای دارند... منتها باید بدانی که علم چیست... در عصر ما غرب را سرزمین علم میپندارند و این یکی از بزرگترین فریب های عصر ما بود... اهلش میدانند که آن اندازه از علم هم که در مغرب زمین ظهور کرد به واسطه سرقت علمی شان بوده... هرگز تاریخ برای تو نگفته که چرا بیش از 400 هزار کتاب خطی علمی از سرزمین ما باید در کتابخانه ملی مسکو باشد (این چپاول مربوط به زمانهای گذشته است...) هرگز تاریخ برای ما نگفته چرا باید کتب علمی خطی ما به تعدادی بیش از 20 هزار جلد در کتابخانه های رژیم صهیونیستی وجود داشته باشد... دیگر از کتب علمی خطی ما که در کتابخانه های کشورهایی مثل فرانسه و انگلیس و امریکا وجود دارد چیزی نگویم... که بی شک تعدادشان بیش از قبلی هاست

پسرم...

دخترم...

با سند میگویم بیش از 90 درصد این سرقت علمی از کتب خطی ما در زمان دو شاه ملعون پهلوی صورت گرفته... خیانتی که این دو نفر به اسلام و جامعه علمی کشور کردند مغولها با آن حجم عظیم کشتارشان نکردند... بدون مبالغه... در زمان این دو ملعون بهائیت و صهیونیست هر چه توانستند بر پیکر این ملت و امت ضربه وارد کردند به قدری ضرباتشان مهلک بوده که یقین دارم اثراتش تا دهه های بعد هم به وضوح دیده خواهد شد...

وقتی از بین صدها هزار کتاب علمی دانشمندان گذشته ما یکی جان سالم بدر برد و به دست ما رسیده را مطالعه میکنم آه از نهادم بلند میشود و از ورای تاریخ فریاد حسرت سر میدهم که این سرقت ها از پس کدام غفلت اتفاق افتاده؟!!!! نمیدانم فریادم را بر سر سارقان بلند کنم یا غافلان؟!!! آه از غفلت ناس... آه...

چند سال پیش دیدم یکی از کتب مرجع طبی که در زمان صفوی تالیف شده بود از حالت خطی به در آمده و چاپ شده... به اسم "تحفة المومنین" که در گذشته به اسم " تحفه حکیم مومن" معروف بوده... مولف این کتاب حکیم مومن تنکابنی بوده... این بنده خدا از شمال کشور سالیانی دراز به کشورهای چین و هند و دیگر کشورهای شرق آسیا و همینطور به کشورهای غرب مثل یونان و... سفر میکند و تمام گیاهان و سنگها  و مواد معدنی که خواص دارویی و یا غذایی دارند را شناسایی میکند حتی مطالعه روی حیوانات هر منطقه میکند و تمام آن پدیده ها از سنگ و گیاه و حیوان را نام میبرد و میگوید این پدیده در کدام کشور و منطقه یافت میشود و خواص دارویی و غذایی آنها چیست...

سبحان الله!!!!! 300 سال پیش!!!! نه هواپیمایی بوده و نه ماشینی... با اسب و شتر و پای پیاده رفته این چنین منبع غنی ای جمع آوری کرده... و این فقط یک نمونه از صدها هزار کتاب علمی بوده که این سرزمین تالیف شده... این یکی مانده در دست ما و هزاران هزار دیگرش خارج شده و غربی دارند استخراجشان میکنند... و به نام خودشان تولید میکنند و به ما فخر میفروشند...

آه از غفلت...

امروز غربی برای ما تفاخر میکند که وقتی گالیله یک حرف تکراری چندین قرن پیش جامعه علمی ایرانی ها را تکرار کرد و گفت که زمین گرد است به چه عاقبتی دچارش کردند... گرد بودن زمین قبل از اسلام برای دانشمندان ایرانی امری واضح بوده... و براهین این مسئله به وفور بعد از اسلام هم توسط دانشمندان ما بیان شده بوده که یک نمونه اش ابوریحان بیرونی بوده که توسط هلال ماه کرویت زمین را اثبات میکرد... کریستف کلمبی بر اساس تصادف به سرزمین امریکا برمیخورد و میشد کشف بزرگی که باید به زور رسانه ها در همه ذهن ها بماند اما کسی نباید بگوید پند قرن قبل از این یهودی صهیونیست خواجه نصیر طوسی با محاسبات ریاضی و فلکی اش اثبات میکرد همچین وسعتی از خشکی در این قسمت کره زمین (امریکای فعلی) باید وجود داشته باشد...

امروز این جامعه غرب برای ما تفاخر میکند... و نمیفهمد به واسطه استکبار و استعمار اینها و غفلت عوام الناس ما بوده که ما از اسب افتادیم... اما اصل ما محکم و پا برجاست...

فرزندم تاریخ علمی کشورت را مطالعه کن... ما وارث قوه و منه ای عظیم و نورانی هستیم که خاتم الانبیاء دست روی شانه های سلمان جان ما میگذارد و میفرمایند قوم این آقا علم را خواهند یافت اگر در ثریا باشد... و طبق روایات از روی کرم نا متناهی شان امام رضا علیه سلام  را به ما ایرانی ها بابت زحمات سلمان عزیز دادند... که این امامِ جان در بین اهل بیت با وصف "عالم آل محمد (ص) " توصیف میشود... سنخیتی است بین امام رضا علیه سلام و مردم این سرزمین...

علم آن چیزی نیست که غربی ها به ما عرضه میکنن... بزرگترین شکاف علمی در غرب، جزئی نگری افراطی و بدون کل نگری حکمی است... این نحوه رویکرد به علم فقط عوارض علم را زیاد میکند و انسان را وارد جنگ با طبیعت میکند و صنعت را در تقابل با طبیعت قرار میدهد... و در این تقابل قهرا آن که شکست میخورد صنعت است... خود غربی ها متوجه خلاء کل نگری در علومشان شده اند و چند دهه ایست که رشته های بین رشته ای یا علوم بین علمی را برای پر کردن این خلاء عَلَم کردند که این هم جهدی بی نتیجه است...

آنها مرد علم نیستند و راهی ندارند تا دوباره در برابر قوم سلمان که "منا اهل البیت" بود زانوی ادب بزنند... یعنی دوباره باید بیایند در محضر شاگردان راستین اهل بیت علیه سلام...

آنها کتابها را به سرقت بردند ، اما قوه و منه ای که این کتابها را تالیف میکردند همچنان در بین ماست... چاره ای ندارند تا دوباره برگردند... نهایت رهاورد سرقت علمی اینها صنعتی شد که امروز دهان باز کرده و خود اینها را هم دارد می بلعد... مگر چند دهه دیگر میتوانند مقاومت کنند؟!!! 

فرزندم شما روزی را خواهید دید که ایران دوباره در قله علمی جهان می درخشد... اما نه آن علمی که خروجی اش صنعتی باشد که در تضاد با طبیعت باشد و محکوم به نابودی... ایران و ایرانی تحت ولایت اهل بیت انقلابی را به جهان عرضه کرد که از مرزهای ایران عبور کرد و دور نیست زمانی که طعم حقیقی علم که نوریست از جانب خدا که به قلب هر کس که بخواهد می تاباند را به جهانیان بچشاند...

این نیز بگذرد... جهان امروز جهان عجایب است... جهانیست که آل سقوطی بی بته و بی منه و حرامی به اهل یمنی زور میگوید که صاحب تمدنی کهن و فرهنگی عمیق بوده اند... ثمره این تجاوز چیزی نیست جز زنده شدن یمنی ها... همان یمنی که پیغمبر آخر الزمان دوستشان داشت...

 

در فرصت های بعدی در باب اهمیت علم و علم محوری به معنای اهل بیتی و اسلامی اش بیشتر برایت خواهم نوشت... بین الطلوعین بود و از باب مرور تاریخ قلبم فشرده شده بود و خواستم چند خطی درد دل کنم...



وقتی عمو حسینت بعد از دوره سخت سی و چند ساله جانبازی اش به درجه شهادت رسید در مراسم وداعش آقای صمدی تقاضایی کردند از حسین جان و گفتند: حسین جان، تقاضا کردن که ایرادی ندارد... از خدا بخواه ما هم در راه اسلام و ولایت به درجه شهادت برسیم... نه تنها عمر ما بلکه خون ما هم در راه اسلام ریخته بشه...
این تقاضا خیلی به دلم نشست... انگار تا اون روز اینقدر میل نداشتم... اما از اون روز تا حالا میل دارم... شوق دارم... کاش روزی ام بشود... و واقعا این مداحی زبان حالم شده :
 
 

 و این مداحی هم اعتقادم است:

 

 
 
 
Designed By Erfan Powered by Bayan