سیاهه های یک پدر

انَا و علی ابَوَا هذِهِ الاُمَّه

ندای هل من ناصر در وادی هنر

فرزندم:
در عصری قرار داریم که به موازات روحانی و حوزوی بصیر و آگاه و فعال، برای تبلیغ دین و ولایت محوری، باید هنرمند خلاق و متعهد و ولایت مدار و آگاه و بصیر و دین شناس داشته باشیم... نیاز امروز بشریت به بیان هنرمندانه ی دین و حقایق الهی بیش از هر زمانی است...
امروز دقیقا به همان اندازه که یک طلبه بصیر و دین شناس و ولایی سرباز امام زمان محسوب میشود یک هنرمند دین شناس و فعال و خلاق هم سرباز امام زمان محسوب میشود...
دردها در وادی هنر فراوان است... و ورود به این وادی حتی بیش از وادی حوزه علمیه نیاز به اعتدال مزاج دارد... چون جو غالب در محیط های هنری بسیار غیر الهی است... وضعیت روابط نامحرمان با هم بسیار پریشان و غیر دینی است... طوری که صحنه هایی که من در برخی کلاس های دانشکده های هنر میدیدم نمی توانم بیان کنم... شرم دارم... دیگر خانه های دانشجویی سر جای خود...دیگر از شب نشینی دختر ها و پسرها با هم در خانه های دانشجویی و بعدش چیزی نمی گویم... آیه یاس خواندن با مزاج من سازگار نیست... و اصلا درد من اینها نیست... درد من این است که محیطی که تا این حد به قهقرا رفته باید توسط جوانهایی مذهبی و اهل ولایت ترمیم شود و در خدمت امام زمان و نایب بر حقش قرار گیرد اما مذهبی ها اساسا و غالبا در مواجهه با محیط هنر دو رویکرد دارند:
یا خود رستم پنداری میکنند و بی مهابا وارد میشوند و در محیط استحاله میشوند و امثال محسن مخملباف از دلشان بیرون می اید یا از ترس از دست دادن آخرتشان وارد عرصه نمی شوند و از بیرون گود فریاد میزنند که "لنگش کن"
تنها عده ی قلیلی هستند که صدف گونه عمل میکنند و وارد گود میشوند و فرهنگ بسیار غرب گرایانه محیط استحاله شان نمی کند و در نهایت غربت فعالیت میکنند... و دُرّ تحویل اجتماع میدهند... اما بدان زندگی این افراد بسیار در مشقت میگذرد... شاید خودشان بتوانند تناقضات محیط را با اهدافشان حل کنند اما اغلب از سمت خانواده هایشان درک نمی شوند و نوعا وارد وادی موت اسود میشوند... موت اسود همان موتی است که شخصی در راه دین و حقیقت آبرویش را بدهد... که این موت بالاتر از موتی ست که در راه دین خون و جان بدهد...

امروز عرصه نبرد مجاهدانی میخواهد که خود را برای موت اسود آماده کرده باشند... اگر صبر و همت و عزم راسخ  و ایمان محکم و قلبی و عقلانی نداشته باشی هرگز نمی توانی وارد این وادی شوی...
به عنوان کسی این را به تو میگویم که بسیاری از سختی هایش را چشیده ام... موانع اش مانند موانعی ست که یک فیلسوف برای شهود یافته های عقلانی اش باید از سر بگذراند... و هاجر گونه از پس تمام سعی جان فرسایش خسته و نیمه جان و مستاصل و مضطر به سوی اسماعیلش بازگردد و بعد از ان همه دشواری ببیند آبی که در صفا و مروه جستجویش میکرد از زیر پای اسماعیل جوشیده...

بی اغراق میگویم که یک همچین وادی ایست...
امروز ندای هل من ناصر ولایت در این وادی بلند است...

آگاهی مسولیت می آورد

فرزندم:

آگاهی مسئولیت بسیار سنگینی دارد... و عدم اگاهی تباهی و خسران در پی دارد...

بگذار خاطره یکی از رزمندگان عزیز هشت سال دفاع مقدسمان را برایت بگویم... میگفت سه نفر بودند که برای عملیات شناسایی، شبانه وارد منطقه عملیاتی بعثی ها شدند و اطلاعاتی بدست آوردند و از همان راهی که آمده بودند برمی گشتند که ناگهان یکی از آن سه نفر محکم گفت تکان نخورید... وسط میدان مین هستیم... این رزمنده عزیز میگفت من قدمی برداشته بودم اما با شنیدن صدای همرزمم قدمم را روی زمین نگذاشتم... نگاهی به زیر پایم انداختم دیدم دقیقا داشتم پا روی یک مین میگذاشتم... از آن لحظه به بعد بابت هر گامی که برمیداشتیم باید دقیق بررسی میکردیم...

سبحان الله!!!

اینها از همین مسیر آمده بودند... از وسط میدان مین رد شده بودند... اما بی خبر بودند... هیچ آگاه نبودن چه خطر عظیمی از سرشان رفع میشود... اما به محض اگاه شدن هر قدمی که برمیداشتند ممکن بود موجب انفجار شود... البته شهادت که نوش جانشان اما یک عملیات لو میرفت... و این خسران بود...

واقعیت و حقیقت همین است... تا آگاه نیستی، مسئولیتی نداری... و خطرها را هم از سرت رفع میکنند... و البته کسی در بی خبری خیری نخواهد دید... حیات انسانی با بی خبری منافات دارد... اما وقتی باخبر شدی... آگاه شدی... بابت تک تک قدمهایت مسئولی...

ممکن است بی احتیاطی و غفلت و رخوت ما بعد از آگاه شدن هزینه های سنگینی در پی داشته باشد... ممکن است داغ ها بر دل انسانها بگذارد...

نمیدانم این فیلم را نشانت بدهم یا نه... اما حدود یک سالی هست که دیدمش... بارها با خودم میگویم من چقدر در داغی که بر دل این کودک نشسته نقش داشتم؟!!! حدود یک سال است میسوزم... اگر خواستی این فیلم را  اینجا  ببین...



 دقیقا ممکن است غفلت و رخوت ما بعد از آگاه شدن به همچین قیمت هایی تمام شود... ما چه مالکیتی نسبت به وقت و عمرمان داریم؟!!!!... باید امانت دار باشیم... به ما داده شده باید به خودش برگردانیم... عمر هر انسانی از زمانی که آگاه شده شروع میشود... تمامش مال دیگریست...

از خدا آگاهی بخواه اما مرد باش و به خدا تعهد بده مسئولیت تمام آگاهی هایی که به تو میدهد را میپذیری و به دوش میکشی... خیلی به استعدادهایی که خدا به تو میدهد مقید نشو... گاهی آن استعداد از این باب به تو داده میشود که گذشتن از آن را بیاموزی و بزرگ شوی... دادن استعداد و توانمندی همیشه به این معنا نیست که حتما باید آن را به منصه ظهور برسانی... گاهی میبینی شرایطت به گونه ای رقم خورد که اگر بخواهی رضایت خدا را در نطر بگیری باید از آن توانمندی ات عبور کنی... و شاید اصلا هدف حق متعال از دادن این توانمندی به تو همین بوده... تو برای خدا تعیین نکن که چه کار خیری میخواهی انجام دهی... بگذار او تعیین کند خیر تو در چیست... تو خیر بخواه و مردانه پای مسئولیت های خودت بایست...



روزگار ما روزگاریست که کشور ما مرکز دنیا و آخرت شده است... و این را کمتر کسی درک میکند... اگر به کسی بگویم یک تشخیص نادرست و بر اساس بی مسئولیتی و بی دغدغه گی در مجلس شورا یا مثلا در انتخاب رئیس جمهور ممکن است هزاران کودک و زن یمنی یا فلسطینی یا .... آواره کند و به خاک و خون بکشد... بعید میدانم درک کنند...
اما تو درک میکنی... 

نشانه ی آرامش

فرزندم:
در عصر ما روانشناسی علمی بود که از راه رفتار انسانها پی به روان انسانها می بردند... اصل این کار، کار درستی است... توجه به رفتار انسانها در واقع توجه به نشانه هاست... کاملا توجیه علمی دارد... مولای جان، امیر مومنان میفرمایند : "تکلموا تعرفوا فان المرء مخبوء تحت لسانه = سخن بگویید تا شناخته شوید که آدمی زیر زبانش پنهان است" این یعنی رفتار و کردار . گفتار انسانها ، به لحاظ روان شناسی یک موضوع کاملا علمی است که میتواند روان و ماهیت جان هر انسانی را نمایان کند...
کاری به انسانهای دیگر ندارم اما تو از این نشانه ها برای شناخت خودت بهره ببر... گاهی ممکن است خودت هم در شناخت خودت ذچار خطا شوی... حتی ممکن است خودت ، خودت را فریب بدهی... و تصویری که از خودت در ذهنت ساختی یک تصویر کاذب باشد و خودت هم آگاه به کاذب بودنش نباشی... 
اینجا اگر نشانه ها را بشناسی، بسیار به خودت کمک میکنی تا خود واقعی ات را ببینی... نشانه ها همان رفتار انسان هستند و در واقع آینه ی وجودی انسان هستند خودت را در آینه وجودت مشاهده کن... آینه هیچ وقت دروغ نمی گوید...
اصلا اینکه حق متعال در قرآن تاکید کردند در "آیات" تفکر کنید و توجه کنید... اینکه فرمودند در آیات نظاره کنید... در واقع فرمودن: مرا در آینه ها مشاهده کنید...
این خیلی عاشقانه هست... در واقع میفرمایند: چرا نگاهم نمیکنید!؟

اینها مقدمه بود تا یکی از نشانه ها را برایت بگویم... انسان سالم و متعادل انسانی است که آرام باشد... آرامش یا طمانینه قلبی از ویژگی های انسان صالح است... اما شیطان برای این آرامش هم بدلهایی ساخته تا ما به سادگی نفهمیم که نا آرام هستیم... مثلا بی تفاوتی بدلی است که شیطان در ازای " آرامش" ساخته... یا بی خیالی... یا بی دغدغه گی برای حق... اینها همه بدل های شیطان هستند در ازای "آرامش و اطمینان قلب"
چگونه متوجه شویم آرام هستیم؟... و میدانی که تا آرام نباشیم رشد معنوی خاصی نخواهیم کرد... یکی از نشانه های آرامش در انسان، داشتن نیت در تمام اعمال است... اگر دیدی میتوانی در بسیاری از کارهای روزانه ات بدون اینکه نیتی داشته باشی آن کار را انجام بدهی بدان آرامش نداری...
مثلا سرکارت میروی... بدون اینکه نیت داشته باشی... یا "چون همه میروند من هم باید بروم" دلیلت باشد... یا "چاره ای ندارم... اگر نروم، ندارم که بخورم" دلیلت باشد... یا گاهی آنقدر نیازت تو را به این سو و آن سو میکشاند که اصلا به نیت اعمالت فکر نمی کنی... فقط تابع نیازهایت شدی و اوست که اداره ات میکند...
خلاصه در خودت کمی که تامل کنی... هر اندازه نیت ها و قصدهایت در تک تک اعمالت برایت مشخص شد و رنگ خدایی داشت بدان درون آرامی داری...
چون جز انسانهای آرام نمی توانند در تک تک اعمالشان خدا را جستجو کنند...
ان شا الله خدا به قلب همه ما طمائنینه و آرامش بدهد... قلبهای آرام ، آینه خداوند هستند...



بعدا نوشت:
علت اینکه میگویم نیت الهی داشتن در تمام اعمال نشانه آرامش است دلیل علمی دارد، نیت الهی در اعمال، "سعی" عقل است سعی عقل نشان از آزاد شدن عقل از زیر آوار وهم و خیال است عقل بذات بی قرار است تا به مبداء خود برسد، عقل ذاتا رو به سوی حق متعال دارد، عقل بیقرار است تا به سرشت خود که عشق است برسد... و "سعیِ عقل" نشانه بیقراری عقل است، و سعی عقل وقتی آشکار میشود که قوای مادون عقل "وهم و خیال و حواس ظاهری" تحت ولایت عقل بیارمند و به تعادلی رسیده باشند...

و چه خوش است بی قراری عقل... تا خود را به دام عشق نیندازد نمی آرمد... و ما چه میدانیم عشق، چه نوع ادراکیست!!!!...
خدایا عاقلمان کن تا عاشق شویم...

به ما گفتی صبوری کن صبوری...

این مطلب ممکن است برای بسیاری از مخاطبان سنگین باشد برای آنها خطوط آبی میتواند مفید باشد و مابقی را نخوانند و عبور کنند



فرزندم:

اگر در اهمیت " صفت صبر" در وجود انسان تعمق کنی می یابی که نسبت "صفت صبر" با بقیه ویژگی و اخلاق ها و صفات خوب دقیقا شبیه نسبت "ولایت" هست با "عبادت"...

عبادت بدون ولایت به چه ارزد؟... که ابلیس شش هزار سال بر این این عبادت اهتمام ورزیده بود... خروارها خروارش به خردلی هم نیارزد...

اصلا بسیاری از صفات خوب به اندازه صبر انسان در وجود انسان ریشه میدواند و اگر صفت خوبی بیش از صبر انسان در وجودش نهادینه باشد کفران میشود و همان صفت خوب اسباب رنج و زحمتش میشود... البته رنج و زحمتی فرسایشی...

صبر در عالم طبیعت مطرح میشود و برای رشد انسان به ماوراء این عالم خاکی بسیار حیاتیست... عالم طبیعت عالم "تدریج" است و معنای صبر یعنی "تطابق با عالم تدریج" این تطابق بسیار برای انسان زحمت زاست اما اگر آگاهانه باشد زحمتی فرسایشی نیست... یا واضح تر بگویم اگر انسان خود را با "عالَم تدریج" تطابق بدهد عالم تدریج، خودش را به انسان تحویل میدهد و اگر این تطابق نباشد انسان وارد جنگ با عالم تدریج شده است و یقین بدان در تقابل انسان با تکوینیاتِ خلقت، این انسان است که محکوم به شکست و نابودیست...

جالب است بدانی یکی از مهمترین مطالبات حضرت موسی در قرآن رسیدن به مجمع البحرین و یافتن حضرت خضر بود و در سفرش با حضرت خضر مهمترین مسئله ای که حضرت خضر بر روی آن تاکید داشت "صبر" بود... من شانیت تفسیر و بالاتر از آن شانیت تاویل آیات قرآن را ندارم اما به عنوان یکی از مخاطبین قرآن حق تعبیر از آیات را دارم:

در همین داستان حضرت موسی و خضر توجه کن در مواضعی که حضرت موسی می بایست صبر میکرد چقدر مسئله عجیب و غیر قابل درک بود برای صبر کردن!!!! اگر خودمان را جای حضرت موسی بگذاریم لاجرم به او حق میدهیم که صبر کردن در آن مواضع برایش قابل هضم نباشد... اما به هر حال طبق ظواهر آیات قبل و بعدش می بایستی صبر میکرد " اشاره کنم که توجه ات به تعبیر من باشد والا دقیق تر که بشویم هم حضرت موسی در اعتراضش به صواب بود و هم حضرت خضر در تشرش..."

مسئله صبر برای کسی که خواهان تعالیست گاهی همین اندازه غیرقابل هضم خواهد بود و اگر "بصیرت" لازم وجود نداشته باشد محال است انسان زیر بار این صبر کردن ها برود...

گفتم که صبر همان تطابق با عالَم تدریج است... و تدریجی بودن از ویژگی های بارز "ارض" است یکی دیگر از ویژگی های بارز "ارض" وجود اضداد در آن است... که برای اینکه این اضداد بر همدیگر تجاوز و ظلم نکنند حق تعالی بین این اضداد "وفق" برقرار فرمودند... یکی از آن اضدادی که خداوند در عالم طبیعت بین آنها وفق برقرار کرد مسئله "مزاج" است... مزاج از "وفق بین اخلاط اربعه" شکل میگیرد... که باید مبسوطش را در دروس طبی بخوانی...

اگر تامل کنی ربطهای عجیبی بین عالم طبیعت "تدریج" با "صبر" و "وفق" مشاهده میکنی... اگر این مسائل را درک نکنی و برای خودت حلشان نکنی محال است بتوانی در راه ولایت حق و ولایت امام معصوم و ولایتِ نایب امام ثابت قدم بمانی...


همی امروز و فردا میکنی تو ... همی خون بر دل ما میکنی تو

به قربان تو کز امروز و فردا ... همی با ما مدارا میکنی تو

.

.

عجب عاشق کشی ای شاهد کل ... به کار خویش غوغا میکنی تو

اگر خواهی کشی حکم تو حکم است ... زحکم خود چه پروا میکنی تو



 

اولین ها را دریاب

دخترم:

یکی از کارهایی که در طول زندگی مشترکم انجام میدادم این بود که وقتی از سرکار به خانه می آمدم با کلید درب منزل را باز نمیکردم... اغلب زنگ میزدم تا مادرت درب را برایم باز کند... تا الان که برایت مینویسم به ایشان نگفتم علت این کارم را... و ایشان هم نپرسیدند... اما بسیار ماهرانه وقتی درب را باز میکند و من وارد خانه میشوم با لبخند از من استقبال میکند... گاهی دم در هال می ایستد و از آمدنم استقبال میکند... نمیدانم چه نورانیتی در این کار است اما هر چه هست از جنس ملکوت، بلکه بالاتر است که این قدر حس امنیت و آرامش را برایم به همراه دارد... و خستگی یک روز را از جانم خارج میکند...

و مادرت حتی روزهایی که از دست من دلخور بوده هم این لبخند را موقع ورودم به منزل از من دریغ نکرد... نمیدانم چرا!!!... شاید ندای فطرتش را میشنود... البته اگر دلخور باشد بعد از ده دقیقه یا بیشتر که از ورودم گذشت گلگی میکند اما موقع ورودم استقبال با لبخند زیبایش را دریغ نمی کند... و من هم از ایشان آموختم و وقتی که ایشان از بیرون به منزل می آیند و زنگ ایفون را میزنند درب را برایشان باز میکنم و با فرزندم دم در می ایستم و با لبخند و شادی از ایشان استقبال می کنم...

توصیه مشفقانه ام به تو این است که در حفظ این سنت حسنه کوشا باشی... هر چه بیشتر به این مسئله اهتمام بورزی نورانیت بیشتری وارد زندگی ات میشود... مثلا علاوه بر ایستادن دم در ورودی منزل و استقبال با لبخند حقیقی، میتوانی مثلا کت همسرت را خودت آویزان کنی یا وقتی در خانه نشست لیوانی شربت به دستش بدهی... این نحوه رفتار، نورانیت عجیبی دارد و منزلت را واقعا محل اسکان و سکینت میکند...


فرزندم:

همیشه روی اولین ها دقت بیشتر و توجه عمیق تری داشته باش... مثلا وقتی تو از خواب بیدار میشدی و دوباره برای اولین بار چشم به عالم ماده میگشودی، من خیلی جمالی و با محبت با تو صحبت میکردم و در آغوشت میگرفتم و نازت میکردم و نوازشت میکردم... چون معتقد بودم الان از یک مبداءی برگشتی...از عالم بالاتری برگشتی... از عالم لطیف تری برگشتی و من باید با رفتار جمالی و لطیفم، سنگینی عالم ماده را برایت تلطیف کنم تا دچار تضاد نشوی... مقید بودم اولین دیدارت بعد از عالم خواب دیداری جمالی و همراه با محبت باشد...

یا وقتی صبح برای اولین بار پا به بیرون از منزل میگذارم برای کار، حتی المقدور با وضو خارج میشوم و با 19 تا بسم الله الرحمن الرحیم روزم را شروع میکنم...

سعی کن همیشه اولین مواجهه هایت را جدی بگیری و عمیق تر نگاهشان کنی... چون اثری در این اولین ها وجود دارد که نمی شود به سادگی از کنارشان عبور کنی.... که اگر بی توجه از کنارشان گذشتی اولین کسی که از این بی توجهی دچار خسران میشود خودت هستی... 



مدتی که روی اولین ها توجه عمیق تری داشته باشی و رفتار دقیق تری نشان بدهی می یابی تمام وقایع پیرامونت در تمام طول عمرت...
تمامشان...
بدون استثناء...
تمامشان اولین بودند...
و اخرین بودند...
و از این باب هست که میفرمایند فرصتها کوتاه هستند... چون هر واقعه و مواجه ای در این نظام وجود " اولین و اخرین" مواجهه است... سبحان الله !!!
ان شا الله این ایه شریفه بر جان ما هم تجلی بفرماید:
هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن...

بزرگترین فاصله تا خوشبختی حقیقی...

فرزندم:

از اتفاقات مبارک زندگی من و مادرت این بود که ایشان طبع و روحیه اش به گونه ای بود که با اندیشه ورزی تئوریک و فلسفی چندان سازگاری نداشت و بیشتر در پی کسب فضیلتها از راه سبک زندگی و اخلاق گرایی بودند... و جالب است بدانی مادر عزیزت جدی ترین هم مباحث من در طول تمام سالیان زندگی مشترکمان بودند... و من تقریبا در هیچ محیطی در خانه و بیرون (حتی فضای مجازی) نتوانستم آن یافته هایی که با اندیشه و توجه به آن میرسیدم را بیان کنم... و چه خوب که بستر بیان کردنشان فراهم نبود... (البته سالی یکی دو بار با دوستان عاقلترم یا استادم آن یافته ها را بررسی میکردم) چون من می بایست "مثلا" آنچه در معنای "حضور" می یافتم را به شکلی کاربردی و عملیاتی و روشمند برای مادرت بیان میکردم... و چون به یک اصل پایبند بودیم که در حوزه عمل کردن و اخلاقیات چیزی را نگوییم مگر اینکه خودمان در عمل به آن بکوشیم موجب میشد فضای مباحثه با مادرت کاملا دنیای جدیدی به روی من باز کند... دنیای شدن... دنیای چشیدن... دنیای پیاده کردن در خود... دنیای شرمندگی در برابر حق که اصول را به درک من رساند اما من در گرفتن و پیاده کردن آن اصول در جانم، بسیار عقب هستم...

این را گفتم تا بدانی که بزرگترین فاصله هر انسانی تا خوشبختی را زاویه نگاهش رقم میزند... اگر نگاهت دچار شطن شده باشد اهل کفران میشوی و بزرگترین نعمتها را هم نخواهی دید و بهترین فرصتها را تباه خواهی کرد...اگر شیطان بر نگاهم غلبه میکرد چگونه میتوانستم این نعمت بزرگ را ببینم چه اینکه کسانی که نگاهشان دچار شطن شده هم نمی توانند این نعمت را در زندگی من درک کنند... ان شا الله خداوند قفل از بیانم بردارد تا بتوانم در مورد شطن زدگی (شیطانی شدن) نگاه انسان و عواقبش برایت بنویسم تا دریابی که شیطان درون انسانها موجودی جدا از وجود انسان نیست بلکه همان حواس و قوای تو هستند که به شکلی نادرست فعالیت میکنند... شاید در مقام اجمال همین اندازه از فرمایش خواجه نصیر طوسی برایت بگویم که میفرمایند:
اینکه فرمودن جهنم هفت درب دارد، آن هفت درب عبارتند از: وهم و خیال و پنج حس ظاهری
و اینکه فرمودند بهست هشت درب دارد، آن هشت درب عبارتند از : عقل و وهم و خیال و پنج حس ظاهری...
یعنی هفت درب از درب های بهشت و جهنم مشترک هستند... سبحان الله از این خلقت!!!... و تو چگونه باید دریابی این درب های مشترک تو را به سوی بهشت هدایت میکند یا جهنم؟!!!
میخواهم پیام این نامه ام را دوباره برایت بنویسم:
بزرگترین فاصله هر انسانی تا خوشبختی را زاویه نگاهش رقم میزند... از خدا بخواهیم که شیطان را از نگاهمان دور بدارد... علت اینکه در این ماه مبارک از شیطان بیشتر مینویسم این است که در این ماه دست و پای این ملعون در بند است و راحت تر میتوانی حرفهایم را بفهمی... برای همین بزرگان در ماه رمضان دستور به تفکر میدهند... چون از بزگترین رهزن های تفکر، خطوراتی هست که شیطان وارد میکند و نگاه انسان را دچار شطن (دور شدگی از حق) میکند... باید از اثرات این ماه عزیز استفاده کرد... گویا یکی از اثراتش این است که سرکشی قوه خیال و وهم کمتر میشود...

چه خبرهاست خدایا که ندارم خبری....
کو مرا خضر رهی تا که نمایم سفری...

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست...

فرزندم:

فاصله انسان تا ادراکات قدسی و ملکوتی فاصله زیادی نیست... اما تا بدست آوردن تحمل این ادراکات، فاصله زیادی باید طی شود...

بگذار خاطره ای بگویم: به گمانم سال 89 بود که مقام معطم رهبری به چالوس تشریف فرما شدند...خب از شهر ما تا چالوس فاصله زیادی بود... شاید در حدود 170 کیلومتر... اما چون پا به استان ما گذاشته بودند بر خود واجب کرده بودم که به استقبالشان بروم و در سخنرانی شان شرکت کنم... خودم را به چالوس رسانده بودم... باران شدیدی می بارید... متاسفانه چتری به همراه نداشتم ... سخنرانی در ورزشگاه چالوس بود... از شدت باران زمین ورزشگاه گِل شده بود... در ورزشگاه از شدت حبِ مان به آقا دوست داشتم در ردیف اول باشم تا ایشان را از نزدیک ببینم... تا ایشان حضور پیدا نکرده بودند در ردیف اول بودم... اما همین که تشریف فرما شدند به جایگاه، فشار جمعیت به حدی زیاد شده بود و جمعیت در جلو جایگاه چنان بهم چسبیده شدن که ناخودآگاه از روی زمین کنده شدم و دیگر اختیارم دست خودم نبود و فشار جمعیت من را به عقب راند... دیدم با وزنِ من ماندن در ردیف اول امکان پذیر نیست... و خودم را رساندم به عقب تر تا سخنرانی را راحت گوش بدهم... فاصله انتهای ورزشگاه تا جلو جایگاه فاصله بسیار کمی بود اما ماندن در جلو جایگاه در وقت حضور آن ولی خدا در تحمل و وسع جسمی اون روزِ من نبود، ادراکات ملکوتی هم همین است... فاصله تا این ادراکات زیاد نیست اما...

فاصله ما تا ادراکات ملکوتی فاصله زیادی نیست... اما اگر رزقمان نمی شود به خاطر این است که تحمل آن ادراکات را نداریم... چه بسا اگر تحت ولایت اهل الله اهل تفکر و تهجد و عمل صالح شوی میبینند که چیزی نمانده تا جدول وجودی ات باز شود و ملکوت عالم را مشاهده کنی اما هنوز تحملش را نداری... لذا ممکن است یک دفعه مشغله های زندگی ات زیاد شود... سالیانی چنان درگیر زندگی شوی که نتوانی آن توجه و تفکر را داشته باشی... تا گذر زمان تو را به یک سعه و صبری برساند که بتوانی آن ادراکات را حمل کنی....

هرگز در رسیدن به این ادراکات عجله نداشته باش... بادی نسیم گونه را هر گیاهی میتواند تحمل کند... اما تحمل باد صرصر فقط از آن درختانی هست که دهها سال ریشه در اعماق خاک دواندند... بدان هر چه دیرتر بدهند سنگین تر و پخته تر میدهند...

کسی که نیک بیاندیشد در ماهیت علم حصولی و علم حضوری... می یابد که بین این دو ادراک ، فاصله زیادی نیست... کافیست انسان به صدق، وجه اش را از خاک "اکل من تحت ارجل" به سمت افلاک "اکل من فوق" برگرداند... آنگاه فرج را مشاهده خواهد کرد...


یکی از معانی انتظار همین است فرزندم... وجه ات را به سمت بالا بگیر و منتظر باش...

اینکه در قرآن میفرمایند نگویید فردا فلان کار را انجام میدهم مگر اینکه بگویید اگر خدا بخواهد... این یکی از معانی انتظار است... ما وجه مان را به سمت حق میکنیم و منتطریم... تا ببینیم خدا چه میخواهد... اینها همه بحث های علمی دارد... ان شا الله چشیدن اینها روزی ما شود...

 

زینت باش...

فرزندم:

عاشق خدا که بشوی اولویت های زندگی ات متفاوت میشود... 

عاشقی را میشناسم که در سفرهایی که میرویم بسیار متوجه افراد جدیدی هستند که وارد جمع شدند... حتی اگر آن شخص جدید خیلی اهل معرفت نباشد... سعی میکند با آنها همنشین شود تا احساس تنهایی نکنند... گاها دیدم برای همنشینی با این افراد جدید و برای اینکه ارتباظی شکل بگیرد از قیمت گوشت و کیفیت نامطلوب نان فلان نانوایی و کاغذ بازی فلان ارگان دولتی و کیفیت نداشتن آسفالت فلان خیابان هم صحبت میکرد تا همراه آن فرد جدید شده باشد و او احساس تنهایی نکند... و سفر با جمع ما به او بد نگذرد... در حالی که دوستان هم سنخ خودش هم هستند و میتواند از فرصت سفر استفاده کند و این دوستان را بیشتر ببیند... اما اولویتهایش متفاوت است... و نمیدانی چقدر چهره نورانی دارد... و چقدر هم خوش درک است... یادم هست وقتی در دروس طب سنتی مباحثه میکردیم گاهی نکاتی را در مورد مسائل مرتبط میگفت که ما ماهها بعد در دروس جلوتر آن هم در تحلیل استاد میشندیم... و تعجب میکردیم که این دوست نورانی چند ماه قبل دقیقا به همین مسائل اشاره کرده بود حال آنکه نه متن درسهای اتی را هیچکدام از قبل در دست داشتیم و نه ایشان قبلا طب خوانده بودند... 

عاشق حق که بشوی دوست داری برای معشوقت زینت باشی... زیبا نشانش بدهی...

عاشق که بشوی اولویت های زندگی ات همان اولویت های معشوقت میشود... و شک نکن که به این سادگی ها نخواهی فهمید اولویت های معشوقت چیست... باید با او یکی شوی... تا دریابی...

تمام مشکل اکثریت زعمای شیعه در زمان قیام امام حسین علیه السلام این بود که نتوانستند اولویت های معشوق را تشخیص دهند... والا اکثرشان بعد از شهادت مولایشان نتوانستند زندگی دنیا را تحمل کنند و در عین الورده در مقابل قاتلین مولایشان به جهاد برخاستند و به شهادت رسیدند... اما شهادت اینها که عاشق نشده بودند کجا و شهادت مسلم ابن عقیلی که عاشق بود کجا...


سعی کن برای معشوق، زینت شوی...

عشق و ترحم

فرزندم

جنسِ محبت به مظلوم با جنسِ محبت به مقتدر، متفاوت است...

انسانهای مظلوم (ضعیف) محبتی از جنس ترحم در انسان بر می انگیزانند

و انسانهای مقتدر محبتی از جنس عشق در انسان بر می انگیزانند...

و انسانهای مقتدرِ مظلوم (مستضعف) هر دو احساس را در انسان برمی انگیزاند...


و اقتدار و عزت جز در سایه حق و ولایت حق حاصل نمیشود...

علت اینکه انسانهای مقتدر از خلق الله دلبری میکنند این است که ابتدا از خدا دلبری کردند... و همین موجب اقتدارشان هم میشود...

فرزندم بکوش تا برای خدا خودنمایی کنی... بکوش تا برای او دلبری کنی... ما بقی اش را به خودش بسپر... 

او وقتی عاشق بنده ای شود میداند چگونه عشقبازی کند... 

ان شا الله همگی در این عشق و عشق بازی ذوب شویم...

وفق

فرزندم:

انسانها در نسبت های مختلف، با جنس مخالف خودشان تعامل دارند: از رابطه پدر و دختری و مادر و پسری گرفته تا برادر و خواهری... از تعامل با اقوام گرفته تا همکاران و دانشجویان جنس مخالف در محیط اجتماع... اما هیچ کدام از این روابطِ جنس های مخالف، به اندازه ی روابط زن و شوهری نیاز به وفق ندارد...

خیلی در زوج هایی که در اطرافم میدیدم توجه و تامل کردم اکثر زوج ها کفویتی نسبی داشتند اما وفق لازم را نداشتند لذا اکثر زوجین دچار نارضایتی یا قیاسهای ناروا میشوند...

بزرگترین اشتباه زوجین این است که نگاه تئوری و نظری خودشان به جهان پیرامون را معرف خودشان میدانند در حالی که این اشتباست... زوجی را دیده بودم که زن تحصیلات عالیه داشت و اهل کتاب و مطالعه بود... مرد دیپلم داشت و شغلی فنی داشت... به وضوح میدیدم که زن اذیت میشود که مردش همپای او نمی تواند در تئوری ها بیایید اما وقتی در وقایع مختلف شاهد رفتارهاشان بودم باز هم به وضوح مشخص بود سعه وجودی و نورانیت وجودی مرد تقریبا بر همسرش برتری دارد... چون هم صبورتر بود و هم مصلحتها را بهتر درک میکرد و هم ادب بیشتری داشت و به حدود احترام بیشتری میگذاشت... یا اگر نگویم برتر بود... میشد گفت در یک سطح بودند... اما مخصوصا آن زن، از زندگی اش ناراضی بود...


اینجا شاید مرد سطح علمی پایین تری نسبت به زن داشته باشد و زن بسیاری از مطالعات علمی اش را نتواند با مردش در میان بگذارد اما آن حقیقت کفویت برقرار بود...در آنچه در جانشان پیاده کرده بودند تقریبا هم سنگ بودند... اما مسئله وفق را اصلا نفهمیده بودند.. هر دو طرف... 

البته کفویت خوب است هم در جان باشد و هم در ظاهر اما تقید به این کفویت صد در صدی را از مصادیق ایده آل گرایی افراطی میدانم... که از نشانه های نفوذ شیطان در فکر انسانهاست...



و اصلی را به تو بگویم که ممکن است بسیاری این اصل را قبول نداشته باشند... اساسا برای ما نفوس مستکفی (نفوس غیر معصوم) زوج یا زوجه هم در حکم غذا است و هم در حکم دارو... غذا طعمی مطبوع دارد اما دارو تلخ است و موجب آزار طبع میشود... برای ما نفوس مستکفی نه غذای صرف مقدر میشود نه داروی صرف به صلاح ماست... مجموعه ای از این دو باید باشد...

اغلب زوجین وقتی تلخی دارو را میچشند به همسرشان معترض میشوند در حالی که عُقلا از تلخی دارو پی به بیماری خودشان میبرند... عقلا ایمان دارند به طبیب بودن حق متعال...

اگر طبیبت برایت دارویی تجویز کرد که تلخی اش طبعت را می آزارد مبادا به طبیب حمله کنی یا دارو را پس بزنی... از طبیب بخوا بیماری ات را نشانت دهد... بی شک او حکیم است... و این دنیا گذرا و محل عبور 



روی حقیقت وفق اندیشه کن و بدان که عالم طبیعت و به اصطلاح دقیق تر و قرآنی اش "ارض" مظهر اسم جامع حق متعال است و خلیفة الله پرور است چه اینکه وقتی حق متعال اراده کردند برای اهل ارض کتابی نازل بفرمایند در 114 سوره (عدد اسم جامع) نازل فرمودند و جامعیت نسبی در جان هیچ انسانی تحقق نمی یابد مگر با حقیقت وفق... و بزرگترین بستر برای پیاده کردن وفق در وجود خویشتن، ازدواج است...
Designed By Erfan Powered by Bayan